{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 2

chapter 2
p10

ویو ا.ت
نمی‌دونم چند ساعت گذشته بود.

فقط می‌دونستم از وقتی اون بطری لعنتی رو برداشتم، زمان مثل یه تیکه شیشه توی گلوم گیر کرده بود.

خونه ساکت بود.

خیلی ساکت.

اون‌قدر که صدای نفس‌کشیدنِ خودم هم زیادی بلند به نظر می‌رسید.

ساعت رو نگاه کردم. ۴:۰۷ صبح.

سردردم هنوز ول‌کن نبود، ولی بدتر از سردرد… اون حسِ بد بود.

همون حسی که از یه جایی تهِ دلت می‌پیچه و میگه: یه چیزی درست نیست.

گوشیم چند بار لرزیده بود.

اسمِ جینو.

بعدش یه پیام از فرد ناشناس

فقط همین کافى بود که دلم بریزه پایین.

لباسم رو که حتی درست نپوشیده بودم، همون‌طوری پاشنه‌بلند نداشتم، موهامم نصفه‌بسته بود، از خونه زدم بیرون.

هوای سحر، یخ بود.

اما من بیشتر از هوا، از فکرِ اون پیام یخ کرده بودم.

یه تاکسی گرفتم.

راننده یه نگاه عجیب بهم انداخت، ولی من حتی حوصله‌ی نگاهِ آدم‌ها رو هم نداشتم.

فقط گفتم:

ا.ت: آدرس اینجاست… زودتر برسون.

هر چی نزدیک‌تر می‌شدیم، دلم بیشتر می‌ریخت.

اون ساختمونِ مخفیِ لعنتی… همون مطبی که هیچ آدم عادی‌ای حق نداشت حتی اسمشو بدونه.

وقتی رسیدم، چراغ‌های کم‌نورِ بیرون، بیشتر از همیشه ترسناک بودن.

درِ آهنی نیمه‌باز بود.

انگار خودشون می‌خواستن منو بفرستن داخل.

یه نفس عمیق کشیدم و رفتم جلو.

از راهرو که رد شدم، بوی الکل، دارو، فلز و یه چیزی شبیه خون توی دماغم پیچید.

صداهایی از ته راهرو می‌اومد.

صدای قدم‌های عصبی.

بعد صدای یه نفر که محکم چیزی رو به دیوار کوبید.

ایستادم.

دست‌هام ناخودآگاه یخ کرده بود.

درِ اتاق نیمه‌باز بود.

از لای اون، نامجون رو دیدم که ایستاده بود، دستش روی پیشونیش، و تهیونگ… روی تخت.

همون‌جا، با همون صورت رنگ‌پریده، با همون سکوتی که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود.

نفسم گیر کرد.

قبل از اینکه بتونم یه قدم بردارم، صدای دکتر اومد:

دکی: گه این اتفاق دوباره بیفته، دفعه‌ی بعد ممکنه برنگرده.

همه‌چیز توی گوشم کند شد.

ا.ت: برنگرده؟

ببینید میخوام تهیونگ رو عذاب بدم
دیدگاه ها (۱)

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁴چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.همه به ا/ت خ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

part 21ویو تهیونگهنوز به جمله‌ی روی گوشی خیره بودم که صدای ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط