ݼࡅ߭ـב ܢ݆ߺـߊܝࡅ߳ــے בܝܟܿـࡐߊܢܚࡅ߳ـے
ݼࡅ߭ـב ܢ݆ߺـߊܝࡅ߳ــے בܝܟܿـࡐߊܢܚࡅ߳ـے
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ. p²
لبخند تلخی زدی و بغضت گرفت:
_از بچگی دلم میخواست حداقل یه بار یکی بغلم کنه و سکوت کنم .. ولی برعکس بود به جای بغل و محبت پدر و مادرم همیشه سختگیری دیدم و به جای سکوت دادی که همه هرجایی سرم میکشیدن
_چرا ؟
_اونا همیشه میگفتن من نباید لوس بار بیام و باید روی پای خودم بایستم! اما خب با وجودی که این اتفاقا تو زندگیم افتاده دوسشون دارم..
ولی اونا هنوز نمیدونن من ازدواج کردم اگه برگردن و بفهمن ازدواج کردم شاید طردم کنن.
سکوت من تو بچگی هیچ حرفی داخلش نبود ولی الان حس میکنم از هزار تا فریاد بلند تره
دیگه نتونستی اشکاتو کنترل کنی و اجازه دادی جاری بشن.. با این وجود بازم سعی میکردی هق هقایی که شاید روی مخ بقیه بود و کنترل کنی ،
جیمین نگاهت می کرد ... اونم تقریبا بغض کرده بود ولی به روی خودش نمی آوورد .
تو کم کم داشتی کنترل هق هق هاتو به دست میاووردی ولی با اتفاقی که افتاد گریه هات شدت گرفت.
"اون بغلت کرده بود!"
اولین باری بود که آغوش کسی رو احساس کردی ولی دیگه اهمیت ندادی شل شدی مثل دختر بچه ی دوساله ای که باباشو گم کرده و دوباره پیداش کرده تنها راهی به نظرت باهاش آروم می شدی گریه کردن بود.. کاری که سال ها بود ازش محروم بودی
_وقتی واقعا به گریه نیاز داری خودتو مجبور نکن که بخندی یا جلوشو بگیری، گریه کن و خودتو سبک کن، گاهی اشکال نداره گریه کنی
... کمی بعد که آرومتر شدی خودتو از اون جدا کردی .فقط یه کلمه به ذهنت رسید که بگی:
_ممنونم ، جیمین
لبخند زد و موهاتو پشت گوشت داد
تا به حال لبخندش و ندیده بودی، اونقدر دلنشین که تو هم بخاطرش لبخند زدی و آنقدر زیبا که حاضر بودی زمان متوقف بشه و تو فقط به اون چهره ی بی نقص زل بزنی !
_جیمین!
_هوم؟
_شاید حرفی که میزنم برات مزخرف باشه..
شاید هم فکر بدی راجع به من بکنی..
اما احساس میکنم گفتنش بهتره
_بگو
_ازدواج ما اجبار بود..
اما باید اعتراف کنم که دوست دارم!
ادامه دارد!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ. p²
لبخند تلخی زدی و بغضت گرفت:
_از بچگی دلم میخواست حداقل یه بار یکی بغلم کنه و سکوت کنم .. ولی برعکس بود به جای بغل و محبت پدر و مادرم همیشه سختگیری دیدم و به جای سکوت دادی که همه هرجایی سرم میکشیدن
_چرا ؟
_اونا همیشه میگفتن من نباید لوس بار بیام و باید روی پای خودم بایستم! اما خب با وجودی که این اتفاقا تو زندگیم افتاده دوسشون دارم..
ولی اونا هنوز نمیدونن من ازدواج کردم اگه برگردن و بفهمن ازدواج کردم شاید طردم کنن.
سکوت من تو بچگی هیچ حرفی داخلش نبود ولی الان حس میکنم از هزار تا فریاد بلند تره
دیگه نتونستی اشکاتو کنترل کنی و اجازه دادی جاری بشن.. با این وجود بازم سعی میکردی هق هقایی که شاید روی مخ بقیه بود و کنترل کنی ،
جیمین نگاهت می کرد ... اونم تقریبا بغض کرده بود ولی به روی خودش نمی آوورد .
تو کم کم داشتی کنترل هق هق هاتو به دست میاووردی ولی با اتفاقی که افتاد گریه هات شدت گرفت.
"اون بغلت کرده بود!"
اولین باری بود که آغوش کسی رو احساس کردی ولی دیگه اهمیت ندادی شل شدی مثل دختر بچه ی دوساله ای که باباشو گم کرده و دوباره پیداش کرده تنها راهی به نظرت باهاش آروم می شدی گریه کردن بود.. کاری که سال ها بود ازش محروم بودی
_وقتی واقعا به گریه نیاز داری خودتو مجبور نکن که بخندی یا جلوشو بگیری، گریه کن و خودتو سبک کن، گاهی اشکال نداره گریه کنی
... کمی بعد که آرومتر شدی خودتو از اون جدا کردی .فقط یه کلمه به ذهنت رسید که بگی:
_ممنونم ، جیمین
لبخند زد و موهاتو پشت گوشت داد
تا به حال لبخندش و ندیده بودی، اونقدر دلنشین که تو هم بخاطرش لبخند زدی و آنقدر زیبا که حاضر بودی زمان متوقف بشه و تو فقط به اون چهره ی بی نقص زل بزنی !
_جیمین!
_هوم؟
_شاید حرفی که میزنم برات مزخرف باشه..
شاید هم فکر بدی راجع به من بکنی..
اما احساس میکنم گفتنش بهتره
_بگو
_ازدواج ما اجبار بود..
اما باید اعتراف کنم که دوست دارم!
ادامه دارد!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
- ۱۰.۱k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط