LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۳
[ویو ات]
-(از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بود...قبلا فکر میکرد بدبختی ها زمانی که از ایران خارج شده بود ، تمام شده بودند...اما...اما گویا شروع جدید از ان در زندگی اش رقم خورده بود)
×(به ات نیم نگاهی انداخت و به ارامی زمزمه کرد)
ات...خوبی؟
-(سرش را برنگرداند)
خوبم-...
(اولین قطره ی اشک، راهش را از چشمش به گونه اش پیدا کرد)
×(نگاهش را از ات گرفت و به پنجره ی ماشین خیره شده بود)
گریه نکن ات...
-(به ارامی با دستان لرزانش، چشمانش را پاک کرد و به یونا خیره شد)
تو چرا انقد ریلکسی...
×(چند ثانیه بعد سرش را چرخاند و به ات نگاه کرد)
چی میگی واس خودت...دستام یخ کرده-..
-(صورتش را در دستانش گرفت و بغضش را خفه کرد...قلبش تند تند میزد تا اینکه-..)
×ات- ...
(روی شونه ی او زد و به بیرون اشاره کرد)
دارن از شهر خارج میشن...
-(بعد از چند ثانیه خیره شدن به بیرون و بعد به یونا، به راننده نگاه کرد)
آجوشی... کجا داریم میریم -
(استرس از کلماتش بیرون میریخت)
' (راننده حرفی نمیزد)
÷عمارت خارج از شهره.
-(به یونا خیره شد)
×(به ات خیره شد)
*۱ ساعت بعد*
(بعد از ۱ ساعت، بالاخره ماشین به عمارت بزرگی...خیلی بزرگی که با دستور جیمین، درهای بزرگ ان باز شد ، رسید. وقتی در باز شد، ویو زیبایی از باغ بزرگش که هماننده هزار تویی پر از گل های رنگارنگ بود ...و اما از ان جالب تر، چندین ماشین گرانقیمت پارک شده بودند)
-همچین جیگولی بازیایی به شخصیت سردو مزخرفش نمیخورد-...
÷(از ماشین پیاده شد و در سمت ات را گشود)
بیاین بیرون...
-(نیم نگاهی به لحن صحبت جیمین انداخت که چقدر ناگهان با زمانی که جونگ کوک انجا بود فرق میکرد و از ماشین پیاده شد )
×(بعد از ات پیاده شد)
-(به دورو بر خیره شده بود)
÷(دستش را به سمت جلو گرفت)
لطفا برین داخل...الان رئیس خودش میرسه
-(چشمانش گشاد شد و برگشت رو به جیمین)
اون میخواد بیاد؟
÷اون نه خانم، اقای جئون...جئون جانگ کوک، بله دارن میرسن عمارت
-میدونی از من چی میخواد؟
÷نمیدونم...بدونمم وظیفه دارم که بهتون چیزی نگم خانم
-(چشم غره ای رفت)
خانم نه...ات صدام کن
÷باید به وظایفم به خوبی عمل کنم-
-(هوفی کشید)
تو ام با این وظایفت...
(برگشت و همگی پشت سر جیمین وارد عمارت شدند...خدمتکارها، یکی یکی با وارد شدن ات، تعظیم کردند...چشمان ات روی عظمتُ جمال و زیبایی اجزای گرانقیمت عمارت
می چرخید...تا اینکه از پله ها بالا رفتند)
÷(ایستاد و به سمت ات برگشت)
این اتاق برای شماست...طبق قوانین اینجا بدون اجازه خارج شدن و بیرون رفتن از عمارت، زمانی که اقای جئون خونه نیست رو ندارین...
-(هوفی کشید، خونش به جوش امده بود)
ما رو ورداشتین اوردین اینجا اجازه ام باید بگیریم ازتون-...*نسبتا بلند*
+نکنه باید از تو اجازه میگرفتم؟
(با صدای جونگ کوک، همه ساکت شدند)
+(وارد عمارت شد و همه ی خدمتکار ها تعظیم کردند که با اشاره ی دست جونگ کوک، همگی برگشتند سر کارشان...به ارامی به بالای پله ها قدم برداشت در حالی که کتش را از تنش جدا میکرد)
-(سریع از یونا و جیمین جدا شد و از پله ها به سمت جونگ کوک پایین رفت)
تو فک کردی میتون-...
+(با محکم گرفتن دست ات، حرف او را قطع کرد و با خود به سمت بالای پله ها کشید)
-ایی دستم-...
+(بدون نگاه به جیمین)
اتاق یونارو نشونش بده...همگی برگردین سر کارتون.
(ات را به داخل اتاق کشید و درو پشت سرشان بست)
÷(تعظیم کرد)
چشم رئیس...
لذت ببرین♤♡
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۳
[ویو ات]
-(از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بود...قبلا فکر میکرد بدبختی ها زمانی که از ایران خارج شده بود ، تمام شده بودند...اما...اما گویا شروع جدید از ان در زندگی اش رقم خورده بود)
×(به ات نیم نگاهی انداخت و به ارامی زمزمه کرد)
ات...خوبی؟
-(سرش را برنگرداند)
خوبم-...
(اولین قطره ی اشک، راهش را از چشمش به گونه اش پیدا کرد)
×(نگاهش را از ات گرفت و به پنجره ی ماشین خیره شده بود)
گریه نکن ات...
-(به ارامی با دستان لرزانش، چشمانش را پاک کرد و به یونا خیره شد)
تو چرا انقد ریلکسی...
×(چند ثانیه بعد سرش را چرخاند و به ات نگاه کرد)
چی میگی واس خودت...دستام یخ کرده-..
-(صورتش را در دستانش گرفت و بغضش را خفه کرد...قلبش تند تند میزد تا اینکه-..)
×ات- ...
(روی شونه ی او زد و به بیرون اشاره کرد)
دارن از شهر خارج میشن...
-(بعد از چند ثانیه خیره شدن به بیرون و بعد به یونا، به راننده نگاه کرد)
آجوشی... کجا داریم میریم -
(استرس از کلماتش بیرون میریخت)
' (راننده حرفی نمیزد)
÷عمارت خارج از شهره.
-(به یونا خیره شد)
×(به ات خیره شد)
*۱ ساعت بعد*
(بعد از ۱ ساعت، بالاخره ماشین به عمارت بزرگی...خیلی بزرگی که با دستور جیمین، درهای بزرگ ان باز شد ، رسید. وقتی در باز شد، ویو زیبایی از باغ بزرگش که هماننده هزار تویی پر از گل های رنگارنگ بود ...و اما از ان جالب تر، چندین ماشین گرانقیمت پارک شده بودند)
-همچین جیگولی بازیایی به شخصیت سردو مزخرفش نمیخورد-...
÷(از ماشین پیاده شد و در سمت ات را گشود)
بیاین بیرون...
-(نیم نگاهی به لحن صحبت جیمین انداخت که چقدر ناگهان با زمانی که جونگ کوک انجا بود فرق میکرد و از ماشین پیاده شد )
×(بعد از ات پیاده شد)
-(به دورو بر خیره شده بود)
÷(دستش را به سمت جلو گرفت)
لطفا برین داخل...الان رئیس خودش میرسه
-(چشمانش گشاد شد و برگشت رو به جیمین)
اون میخواد بیاد؟
÷اون نه خانم، اقای جئون...جئون جانگ کوک، بله دارن میرسن عمارت
-میدونی از من چی میخواد؟
÷نمیدونم...بدونمم وظیفه دارم که بهتون چیزی نگم خانم
-(چشم غره ای رفت)
خانم نه...ات صدام کن
÷باید به وظایفم به خوبی عمل کنم-
-(هوفی کشید)
تو ام با این وظایفت...
(برگشت و همگی پشت سر جیمین وارد عمارت شدند...خدمتکارها، یکی یکی با وارد شدن ات، تعظیم کردند...چشمان ات روی عظمتُ جمال و زیبایی اجزای گرانقیمت عمارت
می چرخید...تا اینکه از پله ها بالا رفتند)
÷(ایستاد و به سمت ات برگشت)
این اتاق برای شماست...طبق قوانین اینجا بدون اجازه خارج شدن و بیرون رفتن از عمارت، زمانی که اقای جئون خونه نیست رو ندارین...
-(هوفی کشید، خونش به جوش امده بود)
ما رو ورداشتین اوردین اینجا اجازه ام باید بگیریم ازتون-...*نسبتا بلند*
+نکنه باید از تو اجازه میگرفتم؟
(با صدای جونگ کوک، همه ساکت شدند)
+(وارد عمارت شد و همه ی خدمتکار ها تعظیم کردند که با اشاره ی دست جونگ کوک، همگی برگشتند سر کارشان...به ارامی به بالای پله ها قدم برداشت در حالی که کتش را از تنش جدا میکرد)
-(سریع از یونا و جیمین جدا شد و از پله ها به سمت جونگ کوک پایین رفت)
تو فک کردی میتون-...
+(با محکم گرفتن دست ات، حرف او را قطع کرد و با خود به سمت بالای پله ها کشید)
-ایی دستم-...
+(بدون نگاه به جیمین)
اتاق یونارو نشونش بده...همگی برگردین سر کارتون.
(ات را به داخل اتاق کشید و درو پشت سرشان بست)
÷(تعظیم کرد)
چشم رئیس...
لذت ببرین♤♡
- ۱۸.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط