{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۳

با نگرانی سرشو به چپ و راست تکون داد.
-نه، برنمیاد، من میدونم مطهره رو چقدر دوست
داره.
غم وجودمو پر کرد.
*****
#مطهره
با استرس وارد دانشگاه شدم.
از چشم تو چشم شدم با مهرداد میترسیدم.
با قفل شدن دستم تو دست ایمان بهش نگاه کردم و
خواستم دستمو بیرون بکشم اما نذاشت و اخمی
کرد.
معترضانه گفتم: اینجا دانشگاهه.
بهم نگاه کرد.
_خب باشه، زنمی، کار اشتباهی نمیکنم.
نالیدم: توروخدا ول کن ایمان، مهرداد اینجوري ما
رو ببینه بیشتر عصبی میشه.
اخمش عمیقتر شد‌‌.
-به درك! ببینه، دیگه باید قبول کنه که تو زن منی.
با حالت زار نگاهمو ازش گرفتم.
به در کلاس که رسیدیم نفس آسودهاي کشیدم.
وارد که شدیم دستمو ول کرد.
نگاه بچهها بهمون خورد که به طرفمون اومدند و
شروع کردند به تبریک گفتن.
منم به اجبار لبخند میزدم و جوابشونو میدادم.
آخرش که ولمون کردند کنار هم روي صندلی
نشستیم.
اون دوتا هم هنوز نیومده بودند.
-مطهره؟
بهش نگاه کردم.
-بله؟
-امروز ناهار رو رستوران بخوریم؟
متفکر انگشت شستمو به لبم کشیدم.
_خب...
نگاهش به سمت لبم رفت که سریع دستمو روي
چشمهاش گذاشتم.
-به لب من نگاه نکن.
خندید و دستهامو گرفت و پایین آورد.
بوسهاي به دستم زد و با لبخند نگاهم کرد که از طرز
نگاهش لبخندي روي لبم نشست و سرمو پایین
انداختم.
دستشو کنار صورتم گذاشت و گونمو با انگشت شستش نوازش کرد که سرمو بالا آوردم.
با دیدن محدثه و عطیه که وارد کلاس شدند
لبخندي زدم و خواستم سلام کنم اما با کسی که
وارد کلاس شد نفسم بند اومد و با ترس سریع از
سرجام بلند شدم.
یا خدا! امروز که با مهرداد کلاس نداشتیم!
ایمان با اخم بلند شد.
همهی بچهها تعجب کرده بودند.
یکی از پسرا گفت: استاد، امروز که با شما کلاس
نداریم! احیانا اشتباه نیومدید؟
ضربان قلبم روي هزار رفته بود.
مهرداد کیفشو روي میز گذاشت و با اخم و جدیت گفت: استادتون امروز نتونست بیاد به جاش گفت
من بیام بهتون درس بدم.
عرفان یکی از دوستهاي ایمان معترضانه گفت: خب
کلاسو کنسل می کردن دیگه!
با همون حالت گفت: گفتند حسابی عقبید نمیشه
کنسل کرد.
ایمان بهم نگاه کرد و انگار متوجه حالم شد که با
اخم آروم گفت: ببین چجوري صورتت مثل گچ
سفید شده! چی داره که ازش میترسی؟ ناسلامتی
شوهرت پیشته.
با ترس نگاهش کردم و تا خواستم حرفی بزنم صداي
مهرداد مانعم شد.
-آقاي قاسمی و خانم موسوي بهتون تبریک میگم.
این نگاهشو خوب میشناختم.
توش کلی تهدید موج میزد.
ایمان خیلی جدي گفت: ممنونم استاد.
مهرداد پوزخند محوي زد و ایمان بدون توجه به
اینکه بیشتر عصبیش میکنه گفت: دعوتتون کرده بودیم خیلی ناراحت شدیم که نیومدید.
دیدم که دست مهرداد مشت شد.
همه نشسته بودند و به ما نگاه میکردند.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۴از شدت ترس و استرس نزدیک بود پس ب...

مهردادمون💔

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۲آروم ازم جدا شد که چشمهامو باز کر...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۱چاي و قند هم توي سینی گذاشتم و به...

سه پارت(زوریه زنت بشم)(پارت۱)

Professor Riddle, p2

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط