رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۱
چاي و قند هم توي سینی گذاشتم و به همراه دو
بشقابی که داخلش تخم مرغ بود رو روي میز
گذاشتم و خودمم نشستم.
-اگه یه چیزي کمه ببخشید، هنوز عادتات واسه
صبحونه رو نمیدونم.
لبخندي زد.
-همه چیز تکمیله.
لبخندي زدم و مشغول خوردن شدم.
کمی نگاهم کرد و بعد نونیو برداشت.
صبحونه خوردنمون که تموم شد خواستم بلند بشم
و ظرفها رو بردارم اما این سریع بلند شد و گفت:
بشین خودم جمع میکنم.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: آخه...
-آخه نداره، معلومه بخاطر دیروز هنوز خستهاي.
لبخندي به این توجهش زدم.
_ممنونم.
تموم ظرف ها رو جمع کرد و مثل کدبانوي خونه
شست.
منم تموم مدت نگاهش کردم.
چرا بیشتر پولدارا همچین هیکلاي توپی دارند و
بدنسازي میرند؟ پسراي عادي خیلی کم به فکر
ساختن بدنشونند.
از دبیرستان از پسرایی که هیکل ورزیده داشتند
خوشم میومد... یه علاقهی خاصی به بازوي ورزیده و
سینهی ستبر مردا داشتم، الانم همینه.
به طرفم چرخید و درحالی که سعی میکرد نخنده
گفت: منو خوردي تموم شدم.
اخم ریزي کردم.
-نترس تموم نمیشی.
خندید و بعد از شستن دستهاش شیر آبو بست.
به سمتم اومد.
به صندلی دست گذاشت و تو صورتم خم شد که
کمی عقب رفتم.
اجزاي صورتمو از زیر نظر گذروند.
-با اینکه میدونم جوابی بهم نمیدي اما بازم باید
بگم که...
به چشمهام نگاه کرد.
-خیلی دوست دارم.
دلم هري ریخت و طبق حرفش فقط سکوت کردم.
دستشو کنار صورتم گذاشت و گونمو نوازش کرد.
-خوشحالم که اینجا پیشمی، خوشحالم که
محرممی، تو بزرگترین آرزوي منی.
خیره نگاهش کردم.
از اینکه نمیتونستم منم با حرفهام بهش دل گرمی
بدم ناراحت بودم.
سرش که نزدیکتر شد زود عقب کشیدم.
با التماس توي چشمهاش گفت: لطفا بذار ببوسمت،
دیشب تا حالا تو حسرت بوسیدن زنم دارم می
سوزم.
از لحنش دلم کباب شد و سکوت کردم.
به لبم چشم دوخت.
اون گناهی نداره، اون بخاطر کاري که مهرداد باهام
کرد تقصیري نداره که باید بسوزه.
سرش آروم جلو اومد و درآخر لبش روي لبم نشست
که چشمهامو بستم و سعی کردم پسش نزنم.
چند ثانیه لبش بیحرکت بود که بالاخره نرم و ملایم
لبمو به بازي گرفت و بوسید.
عجیب این بود که نمیدونستم چه حسی دارم.
بد؟ خوب؟ نمیتونستم تشخیص بدم.
ایمان مثل مهرداد نیست، اون خوبه، بهم اعتراف
کرد که دوستم داره اما مهرداد اینکار رو نکرد و
سعی کرد با زور و تهدید منو کنار خودش نگه داره.
خدایا، کمکم کن زن خوبی براي ایمان بشم، فکر مهرداد رو از سرم بیرون کنم؛ میترسم هیچوقت
نتونم اینکار رو بکنم چون اون اولین کسی بود که
بعد از ناامیدي مرگ محمد دوباره به قلبم امید داد.
شاید بخاطر لج بازي با خودم با ایمان ازدواج کردم.
میترسیدم بیشتر عاشق مهرداد بشم و اونم مثل
محمد تنهام بذاره.
#پارت_۲۵۱
چاي و قند هم توي سینی گذاشتم و به همراه دو
بشقابی که داخلش تخم مرغ بود رو روي میز
گذاشتم و خودمم نشستم.
-اگه یه چیزي کمه ببخشید، هنوز عادتات واسه
صبحونه رو نمیدونم.
لبخندي زد.
-همه چیز تکمیله.
لبخندي زدم و مشغول خوردن شدم.
کمی نگاهم کرد و بعد نونیو برداشت.
صبحونه خوردنمون که تموم شد خواستم بلند بشم
و ظرفها رو بردارم اما این سریع بلند شد و گفت:
بشین خودم جمع میکنم.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: آخه...
-آخه نداره، معلومه بخاطر دیروز هنوز خستهاي.
لبخندي به این توجهش زدم.
_ممنونم.
تموم ظرف ها رو جمع کرد و مثل کدبانوي خونه
شست.
منم تموم مدت نگاهش کردم.
چرا بیشتر پولدارا همچین هیکلاي توپی دارند و
بدنسازي میرند؟ پسراي عادي خیلی کم به فکر
ساختن بدنشونند.
از دبیرستان از پسرایی که هیکل ورزیده داشتند
خوشم میومد... یه علاقهی خاصی به بازوي ورزیده و
سینهی ستبر مردا داشتم، الانم همینه.
به طرفم چرخید و درحالی که سعی میکرد نخنده
گفت: منو خوردي تموم شدم.
اخم ریزي کردم.
-نترس تموم نمیشی.
خندید و بعد از شستن دستهاش شیر آبو بست.
به سمتم اومد.
به صندلی دست گذاشت و تو صورتم خم شد که
کمی عقب رفتم.
اجزاي صورتمو از زیر نظر گذروند.
-با اینکه میدونم جوابی بهم نمیدي اما بازم باید
بگم که...
به چشمهام نگاه کرد.
-خیلی دوست دارم.
دلم هري ریخت و طبق حرفش فقط سکوت کردم.
دستشو کنار صورتم گذاشت و گونمو نوازش کرد.
-خوشحالم که اینجا پیشمی، خوشحالم که
محرممی، تو بزرگترین آرزوي منی.
خیره نگاهش کردم.
از اینکه نمیتونستم منم با حرفهام بهش دل گرمی
بدم ناراحت بودم.
سرش که نزدیکتر شد زود عقب کشیدم.
با التماس توي چشمهاش گفت: لطفا بذار ببوسمت،
دیشب تا حالا تو حسرت بوسیدن زنم دارم می
سوزم.
از لحنش دلم کباب شد و سکوت کردم.
به لبم چشم دوخت.
اون گناهی نداره، اون بخاطر کاري که مهرداد باهام
کرد تقصیري نداره که باید بسوزه.
سرش آروم جلو اومد و درآخر لبش روي لبم نشست
که چشمهامو بستم و سعی کردم پسش نزنم.
چند ثانیه لبش بیحرکت بود که بالاخره نرم و ملایم
لبمو به بازي گرفت و بوسید.
عجیب این بود که نمیدونستم چه حسی دارم.
بد؟ خوب؟ نمیتونستم تشخیص بدم.
ایمان مثل مهرداد نیست، اون خوبه، بهم اعتراف
کرد که دوستم داره اما مهرداد اینکار رو نکرد و
سعی کرد با زور و تهدید منو کنار خودش نگه داره.
خدایا، کمکم کن زن خوبی براي ایمان بشم، فکر مهرداد رو از سرم بیرون کنم؛ میترسم هیچوقت
نتونم اینکار رو بکنم چون اون اولین کسی بود که
بعد از ناامیدي مرگ محمد دوباره به قلبم امید داد.
شاید بخاطر لج بازي با خودم با ایمان ازدواج کردم.
میترسیدم بیشتر عاشق مهرداد بشم و اونم مثل
محمد تنهام بذاره.
- ۳.۰k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط