{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگوحشیوماه

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه¹⁸
مشغول شونه کردن موهام بودم که در به سرعت باز شد.
تا سرمو چرخوندم چشمام روی چشمهای خمار تهیونگ قفل شد.
دست راستش توی جیبش بود.
با همون چشمهای خمار خیره نگاهم میکرد.
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:کنجکاو بودم بدونم چه اتفاقی افتاده که داری بخاطرش به خودت گرسنگی میدی
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:نه..من فقط اشتها نداشتم
به سمتم قدم برداشت.
_مثل اینکه اتفاقی نیفتاده،فقط نمی‌خواستی منو ببینی
موهامو از توی صورتم زدم کنار و خنده فیکی کردم.
+منظورت چیه..چرا نخوام ببینمت؟
روبه روم ایستاد،دست راستشو گذاشت روی انحنای کمرم و به لبم خیره شد.
بازم اون حس عجیب اومد سراغم..
هروقت اینطور نزدیکم میشه از خود بیخود میشم،قلبم تند میزنه و نمیتونم نگاهمو کنترل کنم..
سرشو کمی کج کرد و گفت:نمیدونم..شاید حسودیت شده
حسودی؟
اون منظورش چیه؟
نگاهمو از چشماش گرفتم تا بتونم خودمو کنترل کنم.
+حسودی؟چرا باید حسودی کنم؟
از چونم گرفت و مجبورم کرد دوباره محو چشماش بشم.
با صدای دورگه‌ش که حالا تُنش کمی بالاتر رفته بود گفت:وقتی باهام حرف میزنی نگاهتو ازم نگیر..
دستش کمرم‌و رها کرد و روی نیم‌رخ صورتم نشست.
انگشت شستشو کشید روی لبم و بعد لحظه گرمای لبشو روی لبم احساس کردم.
نمیدونم چرا..اما بوسـه‌ش باعث می‌شد احساس کنم توی قلبم پروانه پر‌میزنه..
بعد چند مین لبم رو رها کرد.
_چشم های من فقط لیا رو میبینه،پس حسودی کردنو بزار کنار
لحظه‌ای ایستادن قلبمو احساس کردم.
شنیدن اسمم از زبون اون...انگار اولین باره می‌شنومش..
گرمی و ملایمت صداش باعث می‌شد فکر کنم جدی داره بهم ابراز علاقه می‌کنه..
با اینکه روانشناسی خوندم..ولی واقعا فهمیدن این آدم برام سخته.
صورتمو رها کرد و گفت:حالا هم اگه نمی‌خوای از گرسنگی تلف شی بیا پایین شام بخور
و بعد به سمت در قدم برداشت.
برگشت و نگاهی کوتاه بهم انداخت،نیشخندی زد و رفت..
دستمو گذاشتم روی قلبم و نفس عمیقی کشیدم.
دستم ناخودآگاه به سمت لبم رفت.
لبی که هنوز گرمی بوسه چند لحظه پیش رو داشت.
بدون اینکه حتی خودم بفهمم لبخندی روی لبم نشست.
به خودم اومدم و سریع بساط لبخند رو جمع کردم.
فکر کنم دارم دیوونه میشم..
داره چه بلایی سرم میاد؟
دستمو گذاشتم روی صورتم و هوفی کشیدم.
بهتره سریع برم پایین..
وارد سالن غذاخوری شدم.
نارا و مین سو هم نشسته بودن.

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۱)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط