رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۲
آروم ازم جدا شد که چشمهامو باز کردم اما اون
هنوز چشمهاش بسته بودند.
_بهترین حسی بود که توي زندگیم تجربهش کردم.
#محدثه
منتظر ماهان سرکوچه وایساده بودم و گوشیمو به
کف دستم میکوبیدم.
با ترمز گرفتن ماشین خفن و خوشگلش جلوي پام
در رو باز کردم و نشستم.
به سمتش چرخیدم اما با چیزي که دیدم هینی
کشیدم و دو دستمو روي دهنم گذاشتم.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-افتضاح شدم نه؟
گونهش باد کرده بود و قرمز شده بود.
کنار صورتشم خراش برداشته بود و کنار لبش پاره
شده بود.
دستهامو پایین بردم و با ترس و بهت گفتم:
صورتت چی شده؟! چرا داغونی؟! کی اینجور زدتت؟!
به راه افتاد.
_بگم باور نمیکنی.
بهش نزدیکتر شدم و نگران گفتم: چی شده؟ نکنه
سحر آدم فرستاده؟
خندید.
-کی؟ اون بچه ننه؟ نه بابا.
اخم کم رنگی کردم.
-پس کی؟
دندونهاشو روي هم فشار دادم و با حرص گفت:
مهرداد.
چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و داد زدم:
چی؟!
نفسشو به بیرون فوت کرد.
تند گفتم: یعنی چی؟ چرا اینجوري ازش کتک
خوردي؟ چیکار کردي مگه؟
دستشو روي فرمون جا به جا کرد و کوتاه بهم چشم
دوخت.
حرص از نگاهش میبارید.
_دیشب که بیهوشش کردم فهمید کار من بوده، صبح که بیدار شدم اولش با کلی تهدید میخواست بدونه خونهی اون دوتا کجاست منم گفتم نمیدونم،فکر کرد دروغ میگم، تازه صیغه نامه رو هم پنهان کردم دستش بهش نرسه، بهش ندادم که شروع کردن به داد و بیداد کردن آخرشم زد به سیم آخر و تا میخوردم زدم.
با ناباوري گفتم: این داداشت روانیه!
_اصلا دیوونه شده محدثه! من یه چیزي میگم تو یه چیزي میشنوي، زده به سرش، همشم یه چیز رو
تکرار میکنه و اونم اینه که واي به حالت اگه دستم
بهت برسه مطهره.
با ترس نگاهش کردم.
-هیچوقت نباید بفهمه کجا زندگی میکنند.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-تو دانشگاه که همو میبینند.
لبمو گزیدم.
واي خدا، چه گرفتاریاي درست شدهها!
نگاهش لبریز از نگرانی شد.
-میترسم محدثه.
-واسهی چی؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
-میترسم بازم مثل پنج سال پیش بشه.
اخمی کردم.
-مگه چجوري بوده؟
کلافه دستی به ته ریشش کشید.
-اونم شبیه قبلا من بود، اهل خوش گذرونی،
مشروب، پارتی.
ابروهام بالا پریدند.
_اما بیست و پنج سالش که شد با تصادفی که کرد و کمرش آسیب دید افسردگی گرفت، بابام از حالش
استفاده کرد و براش توضیح داد که کاراش غلطه و
شایدم چوب همین کاراي غلطشو داره میخوره،
اونقدر گفت تا اینکه مهرداد تحت تاثیر حرفهاش
قرار گرفت.
لبخند کم رنگی زد.
_از اون موقع همهی رفتارهاش درست شد و جالبش اینجا بود که زود کمرش خوب خوب شد و تونست راه بره.
هنگ کرده بودم.
فکر نمیکردم گذشتهش اینجوري بوده باشه!
دستمو روي بازوش گذاشتم و با آرامش گفتم:
نترس، داداشت از پسش برمیاد.
#پارت_۲۵۲
آروم ازم جدا شد که چشمهامو باز کردم اما اون
هنوز چشمهاش بسته بودند.
_بهترین حسی بود که توي زندگیم تجربهش کردم.
#محدثه
منتظر ماهان سرکوچه وایساده بودم و گوشیمو به
کف دستم میکوبیدم.
با ترمز گرفتن ماشین خفن و خوشگلش جلوي پام
در رو باز کردم و نشستم.
به سمتش چرخیدم اما با چیزي که دیدم هینی
کشیدم و دو دستمو روي دهنم گذاشتم.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-افتضاح شدم نه؟
گونهش باد کرده بود و قرمز شده بود.
کنار صورتشم خراش برداشته بود و کنار لبش پاره
شده بود.
دستهامو پایین بردم و با ترس و بهت گفتم:
صورتت چی شده؟! چرا داغونی؟! کی اینجور زدتت؟!
به راه افتاد.
_بگم باور نمیکنی.
بهش نزدیکتر شدم و نگران گفتم: چی شده؟ نکنه
سحر آدم فرستاده؟
خندید.
-کی؟ اون بچه ننه؟ نه بابا.
اخم کم رنگی کردم.
-پس کی؟
دندونهاشو روي هم فشار دادم و با حرص گفت:
مهرداد.
چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و داد زدم:
چی؟!
نفسشو به بیرون فوت کرد.
تند گفتم: یعنی چی؟ چرا اینجوري ازش کتک
خوردي؟ چیکار کردي مگه؟
دستشو روي فرمون جا به جا کرد و کوتاه بهم چشم
دوخت.
حرص از نگاهش میبارید.
_دیشب که بیهوشش کردم فهمید کار من بوده، صبح که بیدار شدم اولش با کلی تهدید میخواست بدونه خونهی اون دوتا کجاست منم گفتم نمیدونم،فکر کرد دروغ میگم، تازه صیغه نامه رو هم پنهان کردم دستش بهش نرسه، بهش ندادم که شروع کردن به داد و بیداد کردن آخرشم زد به سیم آخر و تا میخوردم زدم.
با ناباوري گفتم: این داداشت روانیه!
_اصلا دیوونه شده محدثه! من یه چیزي میگم تو یه چیزي میشنوي، زده به سرش، همشم یه چیز رو
تکرار میکنه و اونم اینه که واي به حالت اگه دستم
بهت برسه مطهره.
با ترس نگاهش کردم.
-هیچوقت نباید بفهمه کجا زندگی میکنند.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-تو دانشگاه که همو میبینند.
لبمو گزیدم.
واي خدا، چه گرفتاریاي درست شدهها!
نگاهش لبریز از نگرانی شد.
-میترسم محدثه.
-واسهی چی؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
-میترسم بازم مثل پنج سال پیش بشه.
اخمی کردم.
-مگه چجوري بوده؟
کلافه دستی به ته ریشش کشید.
-اونم شبیه قبلا من بود، اهل خوش گذرونی،
مشروب، پارتی.
ابروهام بالا پریدند.
_اما بیست و پنج سالش که شد با تصادفی که کرد و کمرش آسیب دید افسردگی گرفت، بابام از حالش
استفاده کرد و براش توضیح داد که کاراش غلطه و
شایدم چوب همین کاراي غلطشو داره میخوره،
اونقدر گفت تا اینکه مهرداد تحت تاثیر حرفهاش
قرار گرفت.
لبخند کم رنگی زد.
_از اون موقع همهی رفتارهاش درست شد و جالبش اینجا بود که زود کمرش خوب خوب شد و تونست راه بره.
هنگ کرده بودم.
فکر نمیکردم گذشتهش اینجوري بوده باشه!
دستمو روي بازوش گذاشتم و با آرامش گفتم:
نترس، داداشت از پسش برمیاد.
- ۳.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط