دلم یک کلبهی چوبی میخواهد در انحنای دورترین جادهی ج
دلم یک کلبهیِ چوبی میخواهد در انحنایِ دورترین جادهیِ جنگلی؛ جایی که تنها همسایهاش، بلندایِ درختانِ افرا باشد. دلم میخواهد بیرون، برف با تمامِ وقارِ کائنات ببارد و دنیا را در سکوتی مطلق غرق کند. من باشم و صدایِ تیکتیکِ سوختنِ هیزمها در شومینه، که انگار نبضِ تپندهیِ آن خانهیِ کوچک است. از آن پنجرهیِ کوچکِ مهگرفته، به رقصِ بلورهایِ برف نگاه کنم و در حالی که گرمایِ مطبوعِ آتش روی صورتم پنجه میکشد، آرامارام رویِ تختِ کنارِ شومینه، سنگینیِ پلکهایم را به خوابی عمیق بسپارم. خوابی که در آن، هیچ دغدغهای جرأتِ عبور از میانِ برفها را نداشته باشد…
- ۱.۷k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط