{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۲۱)

🔹 #او_را ... (۲۱)





هنوز حدود ده دقیقه مونده بود تا چراغ سبز شه ...



چشامو به آسمون دوختم ...

با خودم فکر میکردم من با اینهمه دک و پز

و مامان بابای دکتر

و خونه آنچنانی

و ماشین مدل بالام

امیدم به زندگی زیر صفره !!



اونوقت این مدل آدما چجوری زندگی میکنن ...



چجوری میتونن حتی یه لبخند بزنن ؟؟



به چه امیدی صبح بیدار میشن و شب میخوابن ...



این تقدیر ، تقدیر که میگن چیه ...



مرجان راست میگه ...


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-بیست-و-یکم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط