Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۱۸
---
مانلی داشت با هیجان رژلبِ مورد علاقهاش رو انتخاب میکرد. سوهو هم کنارش ایستاده بود، با همون حوصله و لبخند همیشگی، نظر میداد و انگار تمام دنیاش خلاصه شده بود توی این لحظهی شادِ مانلی. وقتی بالاخره مانلی رژلب رو انتخاب کرد، از خوشحالی یه بوسهی کوچیک روی گونهی سوهو گذاشت.
«خیلی ممنونم سوهو! تو بهترین دوست دنیایی!» دستش رو حلقه کرد دور بازوی سوهو و با هیجان از مغازه بیرون رفتند.
درست همون لحظه که داشتند از درِ لوازم آرایشی خارج میشدند، جونگکوک، که انگار منتظر همین لحظه بود، یه قدم جلو اومد. طوری وانمود کرد که حواسش نیست.
«اوه! مانلی! تویی؟»
مانلی و سوهو با تعجب برگشتند. جونگکوک با یه لبخندِ از سرِ "تعجب" گفت: «چه "اتفاقی"!»
مانلی یه کم معذب شد. «سلام جونگکوک.»
سوهو هم سر تکون داد. «سلام.»
جونگکوک نگاهش رو بین مانلی و سوهو چرخوند. «خریدتون تموم شد؟» یه مکث کرد. «مانلی، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟ تنها؟»
مانلی نگاهی به سوهو انداخت. سوهو با آرامش گفت: «من میرم بقیهی بچهها رو پیدا کنم. شما راحت باشید.» و با لبخند رفت.
جونگکوک لبخند پیروزمندانهای زد و دستش رو به سمت یه راهروی خلوتتر اشاره کرد. «این طرف، لطفا.»
مانلی با تردید دنبالش رفت. همین که وارد راهروی خلوت شدند، قیافهی جونگکوک عوض شد. لبخند "اتفاقی" از لبش محو شد و جای خودش رو به جدیت داد.
«مانلی، این چه وضعشه؟»
مانلی متعجب شد. «چی؟ چی میگی جونگکوک؟»
«اون سوهو! داری باهاش چکار میکنی؟ معلومه ازت خوشش میاد، اونجوری نگاهت میکرد! این رژلبه که رو دستت امتحان میکردی... اون بوسه رو گونهاش... واقعا که!»
مانلی شوکه شده بود. «تو... تو داشتی ما رو دید میزدی؟!» صداش بلند شد. «مگه فضولی؟ اون دوست منه! همین! و من هر کاری بخوام باهاش میکنم!»
«دوست؟» جونگکوک پوزخند زد. «داری باهاش شوخی میکنی؟ اون پسره عاشقته مانلی! و تو داری با احساساتش بازی میکنی! تازه، خودت هم که معلومه چه حسی داری بهش!»
مانلی دیگه نتونست تحمل کنه. صورتش از عصبانیت قرمز شد. «تو حق نداری در مورد من و سوهو اینجوری حرف بزنی! تو اصلاً کی هستی که بخوای در مورد احساسات من نظر بدی؟ تو که خودت...» حرفش رو خورد.
«من چی؟!» جونگکوک جلوتر اومد. «من چی مانلی؟ بگو!»
«تو... تو فقط داری حسادت میکنی چون میبینی من خوشحالم! چون میبینی کنار یکی دیگه احساس خوبی دارم!» مانلی فریاد زد. اشک تو چشمهاش جمع شده بود. «تو همیشه همین بودی! همیشه میخواستی همه چی مال تو باشه! ولی این زندگی من، احساسات من، مال خودمه!»
مانلی با تمام قدرت، جونگکوک رو هل داد. «دیگه هیچ وقت اینجوری در مورد من و سوهو حرف نزن!»
اشکهاش سرازیر شد. برگشت و با قدمهای تند به سمت جایی که سوهو رفته بود، دوید. جونگکوک همونطور شوکه ایستاده بود و به رفتن مانلی نگاه میکرد.
مانلی خودش رو به سوهو رساند. سوهو که تعجب کرده بود، جلو اومد. «مانلی؟ چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»
مانلی اشکهاش رو پاک کرد و به سوهو لبخند زد، لبخندی که سعی داشت اون هیجان اولیه رو نشون بده. «هیچی سوهو. یه اتفاق کوچیک بود. بیا بریم. من دلم میخواد با تو وقت بگذرونم.»
دستش رو دوباره دور بازوی سوهو حلقه کرد و با هم از پاساژ بیرون رفتند، در حالی که جونگکوک هنوز توی اون راهروی خلوت، مبهوت ایستاده بود.
---
هدیه
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۱۸
---
مانلی داشت با هیجان رژلبِ مورد علاقهاش رو انتخاب میکرد. سوهو هم کنارش ایستاده بود، با همون حوصله و لبخند همیشگی، نظر میداد و انگار تمام دنیاش خلاصه شده بود توی این لحظهی شادِ مانلی. وقتی بالاخره مانلی رژلب رو انتخاب کرد، از خوشحالی یه بوسهی کوچیک روی گونهی سوهو گذاشت.
«خیلی ممنونم سوهو! تو بهترین دوست دنیایی!» دستش رو حلقه کرد دور بازوی سوهو و با هیجان از مغازه بیرون رفتند.
درست همون لحظه که داشتند از درِ لوازم آرایشی خارج میشدند، جونگکوک، که انگار منتظر همین لحظه بود، یه قدم جلو اومد. طوری وانمود کرد که حواسش نیست.
«اوه! مانلی! تویی؟»
مانلی و سوهو با تعجب برگشتند. جونگکوک با یه لبخندِ از سرِ "تعجب" گفت: «چه "اتفاقی"!»
مانلی یه کم معذب شد. «سلام جونگکوک.»
سوهو هم سر تکون داد. «سلام.»
جونگکوک نگاهش رو بین مانلی و سوهو چرخوند. «خریدتون تموم شد؟» یه مکث کرد. «مانلی، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟ تنها؟»
مانلی نگاهی به سوهو انداخت. سوهو با آرامش گفت: «من میرم بقیهی بچهها رو پیدا کنم. شما راحت باشید.» و با لبخند رفت.
جونگکوک لبخند پیروزمندانهای زد و دستش رو به سمت یه راهروی خلوتتر اشاره کرد. «این طرف، لطفا.»
مانلی با تردید دنبالش رفت. همین که وارد راهروی خلوت شدند، قیافهی جونگکوک عوض شد. لبخند "اتفاقی" از لبش محو شد و جای خودش رو به جدیت داد.
«مانلی، این چه وضعشه؟»
مانلی متعجب شد. «چی؟ چی میگی جونگکوک؟»
«اون سوهو! داری باهاش چکار میکنی؟ معلومه ازت خوشش میاد، اونجوری نگاهت میکرد! این رژلبه که رو دستت امتحان میکردی... اون بوسه رو گونهاش... واقعا که!»
مانلی شوکه شده بود. «تو... تو داشتی ما رو دید میزدی؟!» صداش بلند شد. «مگه فضولی؟ اون دوست منه! همین! و من هر کاری بخوام باهاش میکنم!»
«دوست؟» جونگکوک پوزخند زد. «داری باهاش شوخی میکنی؟ اون پسره عاشقته مانلی! و تو داری با احساساتش بازی میکنی! تازه، خودت هم که معلومه چه حسی داری بهش!»
مانلی دیگه نتونست تحمل کنه. صورتش از عصبانیت قرمز شد. «تو حق نداری در مورد من و سوهو اینجوری حرف بزنی! تو اصلاً کی هستی که بخوای در مورد احساسات من نظر بدی؟ تو که خودت...» حرفش رو خورد.
«من چی؟!» جونگکوک جلوتر اومد. «من چی مانلی؟ بگو!»
«تو... تو فقط داری حسادت میکنی چون میبینی من خوشحالم! چون میبینی کنار یکی دیگه احساس خوبی دارم!» مانلی فریاد زد. اشک تو چشمهاش جمع شده بود. «تو همیشه همین بودی! همیشه میخواستی همه چی مال تو باشه! ولی این زندگی من، احساسات من، مال خودمه!»
مانلی با تمام قدرت، جونگکوک رو هل داد. «دیگه هیچ وقت اینجوری در مورد من و سوهو حرف نزن!»
اشکهاش سرازیر شد. برگشت و با قدمهای تند به سمت جایی که سوهو رفته بود، دوید. جونگکوک همونطور شوکه ایستاده بود و به رفتن مانلی نگاه میکرد.
مانلی خودش رو به سوهو رساند. سوهو که تعجب کرده بود، جلو اومد. «مانلی؟ چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»
مانلی اشکهاش رو پاک کرد و به سوهو لبخند زد، لبخندی که سعی داشت اون هیجان اولیه رو نشون بده. «هیچی سوهو. یه اتفاق کوچیک بود. بیا بریم. من دلم میخواد با تو وقت بگذرونم.»
دستش رو دوباره دور بازوی سوهو حلقه کرد و با هم از پاساژ بیرون رفتند، در حالی که جونگکوک هنوز توی اون راهروی خلوت، مبهوت ایستاده بود.
---
هدیه
- ۴.۹k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط