{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۱۹
---

**روز قبل:**
بعد از اون اتفاق توی پاساژ، جونگکوک شب رو با کلی فکر و خیال گذروند. تصویر داد زدن مانلی و اون هل دادن، مثل یه سیلی روی صورتش خورده بود. از طرفی، سوهو و لبخند مهربونش، و از طرف دیگه، مانلی و نگاه پر از اشکش... حسابی کلافه بود. آیا واقعا اونطوری که مانلی گفته بود، حسودیش شده بود؟ یا فقط داشت سعی می‌کرد ازش دور بشه؟

**روز بعد – مدرسه:**
زنگ اول کلاس حقوق بود. مانلی، مثل همیشه، با جدیت به استاد گوش می‌داد. جولیا، مینا و هانا، سه تا از دوستای صمیمی‌اش، کنارش نشسته بودند و زیر لب پچ پچ می‌کردند.

همین که زنگ خورد، جونگکوک، انگار که منتظر همین لحظه بوده، با قدم‌های تند سمت کلاس حقوق اومد. سعی کرد لبخند بزنه، همون لبخند "اتفاقی" روز قبل، اما موفق نشد.

«مانلی؟» صداش کمی لرزید.

مانلی سرش رو بلند کرد. با دیدن جونگکوک، اخمش غلیظ‌تر شد. «چیه؟»

«می‌شه... می‌شه یه لحظه باهات حرف بزنم؟ بابت دیروز...»

مانلی با عصبانیت حرفش رو قطع کرد. «حرف زدن؟ با تو؟ فکر کردی من حافظه‌م ضعیفه؟ یا فکر کردی اون حرفایی که زدی رو فراموش کردم؟» صداش بلند شد و چند نفر از بچه‌های کلاس برگشتند سمتشون.

«مانلی، خواهش می‌کنم اینجا نه...» جونگکوک سعی کرد صداش رو آروم نگه داره.

«چرا اینجا نه؟ نکنه می‌ترسی کسی بشنوه که داری چقدر مزخرف می‌گی؟» مانلی با چشم‌های پر از خشم به جونگکوک زل زد. «تو حق نداری در مورد احساسات من نظر بدی. تو هیچ ربطی به من نداری. پس دیگه نزدیکم نیا و ازم دور شو!»

با این حرف، مانلی برگشت و دوباره سرش رو انداخت پایین، انگار که جونگکوک اصلا اونجا نبود. جونگکوک با صورت رنگ پریده، همون‌جا ایستاد.

جولیا، مینا و هانا که تمام این صحنه رو با کنجکاوی تماشا می‌کردند، بعد از رفتن جونگکوک، اومدند سمت مانلی.

هانا با هیجان گفت: «وای مانلی! چه کردی تو! ترکوندی قشنگ!»

جولیا با خنده گفت: «آفرین! حالشو گرفتی!»

مینا یه کم جدی‌تر شد. «ولی خدایی، جونگکوک خیلی اذیتت می‌کنه. انگار واقعا این قضیه براش مهمه.»

مانلی نفس عمیقی کشید. «مهم نیست. اون فقط داره حسادت می‌کنه. همین.»

هانا، که انگار داشت دنبال یه راه فرار از این بحث بود، گفت: «راستی مانلی! شنیدی؟ یه بار خیلی خفن تازه باز شده تو سئول! می‌گن موسیقی‌اش حرف نداره، فضا‌ش هم خیلی خاصه!»

جولیا با ذوق گفت: «آره! من عکساشو دیدم! خیلی باحاله! می‌گن پاتوق خیلی از سلبریتی‌ها هم شده!»

مینا ادامه داد: «ما هم داریم امشب می‌ریم اونجا. اگه دوست داری، تو هم بیا با ما!»

مانلی که هنوز کمی از درگیری با جونگکوک ناراحت بود، با این پیشنهاد ناگهانی، لبخندی زد. «واقعا؟ می‌شه با شما بیام؟»

هانا با شیطنت گفت: «البته که می‌شه! شب منتظرتیم!»

مانلی با هیجان سر تکون داد. شاید یه شب تفریح و خوشگذرونی، دقیقا همون چیزی بود که این روزها لازم داشت.

---
۸۰ لایک
۵۰ کامنت
دیدگاه ها (۶۲)

برای بار هزارم مامیمو دنبال کنید

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۷---صدای خنده‌های بلند پسرا...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part7---جونگکوک کمی فکر کرد، ناگ...

Gan

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط