{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۱۳
---
روزهایِ دانشگاه، دوباره به روالِ عادی برگشته بود، ولی یه فرقِ کوچیک، یه ذره ناآرومی، زیرِ پوستِ همه چی حس می‌شد. مانلی، که هنوزم سعی می‌کرد خودش رو از درگیری‌هایِ جونگکوک دور نگه داره، بیشتر وقتشو تو کتابخونه یا با دوستایِ معدودش می‌گذروند. اما این بار، یه چهره‌یِ جدید، یه لبخندِ مهربون، داشت آروم آروم جایِ خودشو تو روزمرگیِ مانلی باز می‌کرد.

پسرِ تازه‌وارد، اسمش «کیم سوهو» بود. تازه از یه شهرِ دیگه اومده بود و ترمِ دوم بود که به این دانشگاه منتقل شده بود. برخلافِ جونگکوک، سوهو یه پسرِ آروم، مودب و فوق‌العاده خوش‌برخورد بود. انگار که از همون اول، یه جورایی با همه‌یِ بچه‌ها جوش خورده بود.

اولین برخوردِ مانلی و سوهو، سرِ یه کلاسِ مشترکِ ادبیات بود. سوهو، که کمی دیر رسیده بود، دنبالِ یه صندلیِ خالی می‌گشت. تنها صندلیِ خالی، کنارِ مانلی بود.

«اوه، ببخشید.» سوهو با لبخندی گرم، که انگار نورِ خورشید بود، گفت. «می‌تونم اینجا بشینم؟»

مانلی، که سرشو از رو کتاب بلند کرده بود، یه لحظه مکث کرد. صورتِ سوهو، یه جورِ آرامشِ خاصی داشت. «بله، البته. بفرمایید.»

سوهو نشست و کتابشو باز کرد. «ممنون. راستش، هنوز این دانشگاه رو خوب نمی‌شناسم. تازه اومدم.»

«خوش اومدید.» مانلی، با یه لحنِ معمولی جواب داد. «من مانلی هستم.»

«منم کیم سوهو. خوشبختم.» سوهو، با همون لبخندِ همیشگیش. «کلاسِ ادبیاتِ کلاسیک، درسته؟ من واقعاً عاشقِ این جور کتابا هستم.»

مانلی، که این علاقه رو با جونگکوک مشترک نداشت، یه لبخندِ کوچیک زد. «آره، خیلی جالبه. مخصوصاً این استاد... خیلی خوب درس می‌ده.»

«دقیقاً!» سوهو با هیجان گفت. «انگار داره داستانِ زندگیِ نویسنده‌ها رو تعریف می‌کنه، نه درسِ تاریخ.»

چند دقیقه گذشت و بحثشون گل انداخت. سوهو، با اشتیاق در موردِ کتاب‌ها حرف می‌زد و مانلی، با تعجب می‌دید که چقدر راحت می‌تونه باهاش ارتباط برقرار کنه. اون، برخلافِ جونگکوک، نه دنبالِ اذیت کردن بود، نه دنبالِ جلبِ توجهِ بیش از حد. فقط یه پسرِ عادی بود که از حرف زدن و هم‌صحبتی لذت می‌برد.

«وای، چقدر حرف زدیم!» مانلی، وقتی زنگِ کلاس خورد، با تعجب گفت. «اصلاً نفهمیدم زمان چطور گذشت.»

سوهو، خندید. «آره، واقعاً. خب، اگه اشکالی نداره، دفعه‌یِ بعد که کتابخونه بودی، میشه بازم باهات حرف بزنم؟ یه سری سوال در موردِ کلاس دارم.»

مانلی، کمی مکث کرد. یادِ جونگکوک افتاد، ولی بعد به خودش گفت: «چرا که نه؟» «حتماً. مشکلی نیست.»

«عالیه! پس تا بعد، مانلی!» سوهو، با لبخندِ همیشگیش، بلند شد و به سمتِ در رفت.

مانلی، به رفتنش نگاه کرد. یه حسِ عجیبی داشت. یه حسِ جدید. یه حسِ آرامش.

***

جونگکوک، مثلِ همیشه، از دور، مانلی رو زیرِ نظر داشت. وقتی دید مانلی با یه پسرِ غریبه داره می‌خنده و حرف می‌زنه، اخمِ غلیظی صورتشو پوشوند. اون پسر، کیم سوهو بود. جونگکوک، اسمشو قبلاً شنیده بود. تازه وارد، ولی با همین مدتِ کم، تونسته بود تو دلِ بچه‌ها جا باز کنه.

«پس اینم از رقیبِ جدیدِ ما.» جونگکوک زیرِ لب غرولند کرد. «فکر کرده کیه؟»

حسادت، مثلِ یه مارِ زنگی، تو دلش وول می‌خورد. اون پسر، با اون چهره‌یِ معصوم و لبخندِ دلنشینش، داشت جایِ پایِ خودش رو تو دلِ مانلی سفت می‌کرد.

«ولی این دختر، به این راحتی‌ها از دستِ من در نمی‌ره.» جونگکوک، با یه لبخندِ مرموز، گفت. «بابا، مدیرِ دانشگاهه. یه کم نفوذ، بد نیست که.»

از اون روز به بعد، جونگکوک، سعی کرد با شیطنت‌ها و لاس زدن‌هایِ بیشتر، توجهِ مانلی رو به خودش جلب کنه. ولی مانلی، انگار که بیشتر از قبل، نسبت به این توجه‌ها بی‌تفاوت شده بود. شاید هم، فقط کمی، کنجکاوِ این پسرِ تازه‌وارد بود.

---
۹۰لایک
۳۰کامنت

(تازه از خواب بیدار شدمااا ولی واستون اپلود کردم)
دیدگاه ها (۷۹)

بچه ها سوهو این اقاییمونهرفتار سوهو ک من نوشتم: 🎀💋🍓❤قیافه سو...

همچنان میگم. رو زانو هام برای سوهو🛐

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۲---...سکوتِ سنگینِ کتابخون...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۱---روزِ دانشگاه، که قرار ب...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۶---مانلی داشت کیفش رو می‌ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط