{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۱۶
---

مانلی داشت کیفش رو می‌ذاشت رو دوشش که از ساختمون بزنه بیرون. تازه از پروژه‌ای که داشت دیوانه‌ش می‌کرد، خلاص شده بود و حس می‌کرد می‌تونه پرواز کنه! عصر بود و هوا انقدر خوب بود که دل آدم می‌خواست بزنه زیر آواز.

یهو صدای خنده‌ی آشنایی از پشت سرش اومد. «هی مانلی!»

برگشت. سوهو بود! با همون لبخند گشادش که انگار یه بسته پر از شادی تو جیبش بود و همه‌جا پخش می‌کرد. تو دستش یه پاکت قهوه‌ای بود که قشنگ معلوم بود یه چیز بانمک توشه.

سوهو با همون انرژی همیشگی دوید سمتش. «وای خدا رو شکر! فکر کردم امروز نمی‌بینمت! حالت چطوره قهرمان؟ بالاخره از شر اون غول بی‌شاخ و دم خلاص شدی؟»

مانلی از اون همه انرژی یه لبخند گشاد زد. «سلام سوهو! آره بابا، تموم شد! داشتم فکر می‌کردم دیگه وقتشه یه چرخی تو شهر بزنم. تو چیکار می‌کنی این موقع؟»

سوهو پاکت رو تاب داد. «منم داشتم همین‌جوری رد می‌شدم که گفتم شاید ببینمت. این رو برات آوردم!» پاکت رو داد دست مانلی. «یه چیزی پیدا کردم که فکر کردم عاشقش می‌شی!»

مانلی با کنجکاوی بازش کرد. یه کتاب بود! اما نه هر کتابی. «وای خدا! این… این همون کتابیه که می‌گفتم؟! «تاریخ ادبیات قاجار»؟!» چشماش گرد شد. «تو از کجا پیداش کردی؟!»

سوهو یه چشمک زد. «رازِ بقال! دیدم چقدر دوست داری، گفتم وقتشه یه نسخه‌ی اصلی‌شو بندازم تو سبد خریدت!» با هیجان گفت: «امیدوارم خوشت بیاد! باور کن قشنگگگگ گشتم تا پیداش کردم!»

مانلی داشت از خوشحالی بال درمیاورد. «سوهو! تو فوق‌العاده‌ای! ممنون! خیلی ممنون!» کتاب رو محکم بغل کرد.

و دقیقاً تو همون لحظه…

صدای کوبیدن یه کفش که انگار داشت زمین رو می‌شکافت، اومد.

جونگکوک.

با قیافه‌ی همیشه جدی و آرومش داشت می‌اومد سمتشون. یهو ایستاد، انگار یه چیزی دیده باشه که نباید. نگاهش رفت روی دست مانلی که کتاب رو گرفته بود، بعد روی سوهو که با هیجان کنارش وایساده بود.

مانلی که حس کرد یه جریانی عوض شد، برگشت. «اوه! جونگکوک! سلام!»

جونگکوک آروم جلو اومد. «سلام مانلی.» صداش مثل همیشه بود، ولی یه چیزی تو نگاهش بود که انگار داشت چک‌لیست احساساتش رو مرور می‌کرد. «چی دستته؟»

مانلی با ذوق گفت: «این؟ اینو سوهو بهم داد! یه کتاب خیلی قدیمی و نایاب!»

جونگکوک نگاهی به سوهو انداخت. نگاهی که انگار داشت می‌گفت: «واقعاً؟»
«اوه، چه بامزه.» بعد دوباره برگشت سمت مانلی. «از طرف اون گرفتی؟»

مانلی که یه کم معذب شده بود، گفت: «آره خب… خودش پیدا کرده بود.»

سوهو با همون لحن شاد و پرانرژی گفت: «آره بابا! عاشق این جور چیزای قدیمی‌ست مانلی. گفتم بذار امشب رو با یه گنجِ ادبی خوش بگذرونه!» و یه لبخند بزرگ زد.

جونگکوک لبخندی زد که فقط قسمت بالای لبش تکون خورد. «آره… معلومه خیلی خوشحالش کرده.» نگاهش یه لحظه رو مانلی موند، بعد رفت سمت سوهو. «خوبه. خیلی خوبه که تونستی کمکش کنی.»

هوا یهو یه خورده سنگین شد، انگار یه چیزی بینشون بود که کسی نمی‌خواست به زبون بیاره.

سوهو انگار متوجه نشده بود، یا شاید هم خودش رو زده بود به اون راه. «خب دیگه، من باید برم! وقت بخیر مانلی! شب خوبی داشته باشی!» و با یه دست تکون دادن پرانرژی، دور شد.

جونگکوک همون‌طور که سوهو می‌رفت، نگاهش کرد. بعد برگشت سمت مانلی. اون لبخندِ «فقط قسمت بالای لب» دوباره اومد. «کتاب جالبیه، نه؟»

مانلی هنوز تو حس و حال اون هدیه‌ی هیجان‌انگیز بود و از این تغییر ناگهانی جو یه کم گیج شده بود. «آره… خیلی.»

«خوشحالم که… به دلت نشست.» این بار جمله آخرش رو انگار به خودش گفت. بعد، بدون اینکه منتظر جوابی بمونه، به راهش ادامه داد و از کنار مانلی رد شد.

مانلی همون‌جا ایستاد. کتاب توی دستش بود و اون گرمای نگاه جونگکوک هنوز حس می‌شد. انگار همین چند ثانیه پیش، یه بازی شروع شده بود که هنوز قوانینش مشخص نبود.

---
بچه ها تولد این مامیه
https://wisgoon.com/chavega
این پارت و دو پارت بعد هدیه اس
دیدگاه ها (۱۴)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۷---صدای خنده‌های بلند پسرا...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

part15

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۴---کتابخونه، مثلِ همیشه، پ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۳---روزهایِ دانشگاه، دوباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط