.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دختر با گیجی بهش نگاه کرد، اما در نهایت سمت صندلی رفت و بیصدا نشست.
تهیونگ کیف رو زمین گذاشت و دستش رو سمت زانوی زخمی و شوار پاره شده اش برد.
وقتی انگشتاش زانوی برهنه اش رو لمس کرد سریع متوجه سردی دست های پسر شد و باعث شد بدنش گزگز کنه.
اما قبل اینکه ازش بپرسه میخواد چیکار کنه، اون یکی دستش رو هم سمت پارچه ی پاره شده اش برد و شلوار رو از همون ناحیه پاره کرد که زانوش راحت تر تو چشم خورد و ناخواسته کمی از رونش هم جلوی چشمای تهیونگ نمایان شد.
میا با تعجب سریع دستش رو پس زد و با عصبانیت غرید:
_ معلومه داری چیکار میکنی؟!
مرد اما بی تفاوت به غر زدناش به آرومی زیپِ کیف رو باز کرد که میا با دیدن وسایل های داخلش فهمید که تجهیزات کمک های اولیه است.
ابرو بالا انداخت و منتظر نگاهش کرد، شاید اونقدرام که فکر میکرد آدم بی ملاحظه و بی رحمی نبود؟
اما ناگهان با شدتی که پنبه ی آغشته به بتادین رو روی زخمش کشید هیسی از درد کشید و با اخم بلند گفت:
_ وحشی چه مرگته!
تهیونگ بلاخره نگاهش رو به بالا سوق داد و با اون چشمایِ سیاهِ کشیداش، نگاه خماری به دختر انداخت و با تن صدای بمی لب زد:
_ صداتو بِبُر
میا بهت زده نگاهش کرد.
نه اشتباه میکرد، این مرد قطعا آدم خوبی نبود و قرار بود باعث عذابش بشه!
اخمی کرد و خیره به گوشه ای آروم گفت:
_ من باهات ازدواج نمیکنم
تهیونگ خونسرد درحالی که بانداژ رو آهسته دور زانوی دختر میپیچید گفت:
_ حق انتخاب داری
میا نگاهش رو سمتش برگردوند و پرسید:
_ خب؟
منتظر جواب بهش زل زد.
تهیونگ بعد از مکث کوتاهی گفت:
_ میتونی از اینجا بری.
بعد نگاهش رو بالا آورد و ادامه داد:
_ و به محض اینکه پیدات کردن بکشنت.
سکوت کوتاهی کرد:
_ چون واضحه یه غلطی کردی که چند نفر با اسلحه افتاده بودن دنبالت.
مردمکهای میا لرزید.
تهیونگ نگاهش رو توی چشمهای دختر قفل کرد و آرومتر گفت:
_ یا اینکه باهام ازدواج میکنی، نترس اینجا کسی بهت آسیب نمیرسونه.
میا پلک سنگینی زد و تو فکر فرو رفت، درسته اگه برمیگشت اونجا قطعا اون مرتیکه هر جور شده پیداش میکرد و مثل مادرش...
اوه درسته مادرش، تنها پناهش، تنها امیدش واسه ادامهی این زندگیِ فاکی..قلبش تیر کشید.
وای نه داشت حمله عصبی بهش دست میداد!
دستش رو آروم سمت قفسه سینه اش برد و محکم چنگ زد، شروع کرد بلند و سنگین نفس کشیدن.
سرش داشت گیج میزد و بدنش داشت سست تر میشد
تهیونگ ابرو بالا انداخت و نگاهی به حرکات عجیب میا انداخت، گنگ نگاهش کرد و گفت:
_ هی، چت شد یهو؟
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دختر با گیجی بهش نگاه کرد، اما در نهایت سمت صندلی رفت و بیصدا نشست.
تهیونگ کیف رو زمین گذاشت و دستش رو سمت زانوی زخمی و شوار پاره شده اش برد.
وقتی انگشتاش زانوی برهنه اش رو لمس کرد سریع متوجه سردی دست های پسر شد و باعث شد بدنش گزگز کنه.
اما قبل اینکه ازش بپرسه میخواد چیکار کنه، اون یکی دستش رو هم سمت پارچه ی پاره شده اش برد و شلوار رو از همون ناحیه پاره کرد که زانوش راحت تر تو چشم خورد و ناخواسته کمی از رونش هم جلوی چشمای تهیونگ نمایان شد.
میا با تعجب سریع دستش رو پس زد و با عصبانیت غرید:
_ معلومه داری چیکار میکنی؟!
مرد اما بی تفاوت به غر زدناش به آرومی زیپِ کیف رو باز کرد که میا با دیدن وسایل های داخلش فهمید که تجهیزات کمک های اولیه است.
ابرو بالا انداخت و منتظر نگاهش کرد، شاید اونقدرام که فکر میکرد آدم بی ملاحظه و بی رحمی نبود؟
اما ناگهان با شدتی که پنبه ی آغشته به بتادین رو روی زخمش کشید هیسی از درد کشید و با اخم بلند گفت:
_ وحشی چه مرگته!
تهیونگ بلاخره نگاهش رو به بالا سوق داد و با اون چشمایِ سیاهِ کشیداش، نگاه خماری به دختر انداخت و با تن صدای بمی لب زد:
_ صداتو بِبُر
میا بهت زده نگاهش کرد.
نه اشتباه میکرد، این مرد قطعا آدم خوبی نبود و قرار بود باعث عذابش بشه!
اخمی کرد و خیره به گوشه ای آروم گفت:
_ من باهات ازدواج نمیکنم
تهیونگ خونسرد درحالی که بانداژ رو آهسته دور زانوی دختر میپیچید گفت:
_ حق انتخاب داری
میا نگاهش رو سمتش برگردوند و پرسید:
_ خب؟
منتظر جواب بهش زل زد.
تهیونگ بعد از مکث کوتاهی گفت:
_ میتونی از اینجا بری.
بعد نگاهش رو بالا آورد و ادامه داد:
_ و به محض اینکه پیدات کردن بکشنت.
سکوت کوتاهی کرد:
_ چون واضحه یه غلطی کردی که چند نفر با اسلحه افتاده بودن دنبالت.
مردمکهای میا لرزید.
تهیونگ نگاهش رو توی چشمهای دختر قفل کرد و آرومتر گفت:
_ یا اینکه باهام ازدواج میکنی، نترس اینجا کسی بهت آسیب نمیرسونه.
میا پلک سنگینی زد و تو فکر فرو رفت، درسته اگه برمیگشت اونجا قطعا اون مرتیکه هر جور شده پیداش میکرد و مثل مادرش...
اوه درسته مادرش، تنها پناهش، تنها امیدش واسه ادامهی این زندگیِ فاکی..قلبش تیر کشید.
وای نه داشت حمله عصبی بهش دست میداد!
دستش رو آروم سمت قفسه سینه اش برد و محکم چنگ زد، شروع کرد بلند و سنگین نفس کشیدن.
سرش داشت گیج میزد و بدنش داشت سست تر میشد
تهیونگ ابرو بالا انداخت و نگاهی به حرکات عجیب میا انداخت، گنگ نگاهش کرد و گفت:
_ هی، چت شد یهو؟
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۱.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط