My professor
My professor
Chapter:2
Part:93
بعد از خوندن اون نامه
احساس میکردم دارم خفه میشه
صورتمو با دستام پوشوندم و زدم زیر گریه....اون منو ترک کرده بود
....
با صورتی که از اشک قرمز شده بود
شماره برادرمو زدم و دست لرزونمو روی دکمه تماس گذاشتم
لحظه ای نبود که نتونم گریه نکنم
کمی گذشت و بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد
نامجون:هیزل عزیزم چند بار بهت زنگ زدم کجایی؟!
اما یهو با صدای بغض آلود خواهرش مواجه شد
هیزل:میشه بیای پیشم؟
نامجون بعد از یه وقفه طولانی
جواب داد:
نامجون:کجایی عزیزم؟
هیزل:بیا بیمارستان سورنس
نامجون:الان میام
برادرش اومد
و مثل کسی که عزیزش رو از دست داده توی بغل داداشش گریه کرد
اما اون نمیتونست حقیقت رو بگه
نمیتونست بگه من عاشق استادم شدم و بعد فهمیدم اون یه خلافکاره
نتونست بگه من عاشق دشمنت شدم و اون منو ترک کرده
پس به جای همه ی اینا گفت
من توی یکی از آزمایش ها مواد رو جا به جا ریختم و انفجارش باعث شد شنواییم کم بشه
.....
رفتی، و عجیب این بود که جهان بعد از رفتنت همچنان به کار خودش ادامه داد.
صبح اومد، لامپ روشن شد، مردم خندیدن و زمان بیرحمانه جلو رفت؛ انگار نبودنت اتفاق مهمی نبود.
اما برای من از همون روز، زمان در همون لحظهای وایستاد که آخرین بار پشت سرت را دیدم.
هنوز گاهی با خودم فکر میکنم شاید برگردی؛ نه از روی امید، بلکه از روی عادتی که قلبم هنوز نتونسته ترک کند.
تو رفتی، اما چیزی از تو توی من جا موند که هیچ خداحافظیای نتونست با خودش ببره.
شاید بعضی آدمها برای موندن نمیان
میان که زندگیت رو تغییر بدن، بخشی از قلبت رو با خودشان ببرن و بعد، درست همانجایی که بیشتر از همیشه به اونها نیاز داری، میرن.
پایان فلش بک
ادامه دارد....
امیدوارم گیج نشده باشید😭😭
در واقع زمان فیک ۳ سال بعد از انفجاره
و الان همه چی با فلش بک پیش میره
همه ی اتفاقای قبل رو با فلش بک نشونتون میدم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
اگر هم توضیحی خواستید در خدمتم
لایک فراموش نشه 🪼
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:93
بعد از خوندن اون نامه
احساس میکردم دارم خفه میشه
صورتمو با دستام پوشوندم و زدم زیر گریه....اون منو ترک کرده بود
....
با صورتی که از اشک قرمز شده بود
شماره برادرمو زدم و دست لرزونمو روی دکمه تماس گذاشتم
لحظه ای نبود که نتونم گریه نکنم
کمی گذشت و بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد
نامجون:هیزل عزیزم چند بار بهت زنگ زدم کجایی؟!
اما یهو با صدای بغض آلود خواهرش مواجه شد
هیزل:میشه بیای پیشم؟
نامجون بعد از یه وقفه طولانی
جواب داد:
نامجون:کجایی عزیزم؟
هیزل:بیا بیمارستان سورنس
نامجون:الان میام
برادرش اومد
و مثل کسی که عزیزش رو از دست داده توی بغل داداشش گریه کرد
اما اون نمیتونست حقیقت رو بگه
نمیتونست بگه من عاشق استادم شدم و بعد فهمیدم اون یه خلافکاره
نتونست بگه من عاشق دشمنت شدم و اون منو ترک کرده
پس به جای همه ی اینا گفت
من توی یکی از آزمایش ها مواد رو جا به جا ریختم و انفجارش باعث شد شنواییم کم بشه
.....
رفتی، و عجیب این بود که جهان بعد از رفتنت همچنان به کار خودش ادامه داد.
صبح اومد، لامپ روشن شد، مردم خندیدن و زمان بیرحمانه جلو رفت؛ انگار نبودنت اتفاق مهمی نبود.
اما برای من از همون روز، زمان در همون لحظهای وایستاد که آخرین بار پشت سرت را دیدم.
هنوز گاهی با خودم فکر میکنم شاید برگردی؛ نه از روی امید، بلکه از روی عادتی که قلبم هنوز نتونسته ترک کند.
تو رفتی، اما چیزی از تو توی من جا موند که هیچ خداحافظیای نتونست با خودش ببره.
شاید بعضی آدمها برای موندن نمیان
میان که زندگیت رو تغییر بدن، بخشی از قلبت رو با خودشان ببرن و بعد، درست همانجایی که بیشتر از همیشه به اونها نیاز داری، میرن.
پایان فلش بک
ادامه دارد....
امیدوارم گیج نشده باشید😭😭
در واقع زمان فیک ۳ سال بعد از انفجاره
و الان همه چی با فلش بک پیش میره
همه ی اتفاقای قبل رو با فلش بک نشونتون میدم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
اگر هم توضیحی خواستید در خدمتم
لایک فراموش نشه 🪼
#رمان #فیک #فیکشن
- ۶۶۲
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط