{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهشت من

بهشت من
پارت54

(شب)
ایسا و میلاد هم اومده بود باهم دیگه اشتی کرده بودیم داشتیم پیتزا میخوریدیم
دامون:اخر اون قضیه نوید رو به من نگفتید
الیا:دامون تو چقدر گیر دادی به اون قضیه ولش کن دیگه اه
اییا:درمورد چی حرف میزنید بگید منم بدونم
الیا:چقدر شما ها گیر دادین اون قضیه بین منو ستاره و نوید و دریاست مگه نه ستاره؟
ستاره:اره(با خنده)
ستاره گفت اره که یهویی منو ستاره با همدیگه ترکیدیم
دامون:از این اعصابم خورد میشه که یهویی میخندید
دریا:اسکلان بابا
الیا:خب دیگه بس اون موضوع بریم سراغ اصل مطلب اقا نوید نمیخواید دریا رو بگیرید؟
تا این کلمه رو گفتم نوید با جزبه سرشو اورد بالا
نوید:هروقت دریا خانوم بگن
الیا و ستاره:اووووووو
دریا:هرجور خودت راحتی عشقم
میلاد:من میخوام یه چیزی رو اعلام کنم منو ایسا هم قرار میزارسم
ستاره و الیا:اوووووو
ایسا:دیگه قراره همه باهم فامیلشی
ستاره و الیا:اووووووو
دریا:اه کوفته اووووو
الیا و ستاره:اووووووو
دریا:اصلا به عن سومم بگین
الیا:خوشحالم راستی منم اینو اعلام کنم
دامون:میشه الان نگی؟
الیا:چرا؟
دامون:حس خوبی ندارم
الیا:برو بابا حس خوبی ندارم(ادای دامون رو در میاره) من حامله ام
پرهام سوت میزنه همه دست میزنن
ستاره:اسمشو میخوای چی بزاری؟
الیا:نمیدونم والا دامون که گفته دختر باشه گیسو
دامون:صددرصد دختره
الیا:اگر پسر بود من اسمشو انتخاب میکنم
دامون:خب باشه حالا اسمشو چی میزاری؟
الیا: اسمشو میزارم اریا
دامون:بدک نیست ولی تلاش نکن من میدونم دختره
الیا:اهرچی تو بگی
ستاره:داداش من کجا بخوابم؟
دامون:مگه اینجا میمونی ؟
ستاره:اره دیگه این چند روزی که الیا رفته بود من تو هتل میخوابیدم
دامون:اتاق بغلی ما بخواب
ستاره:مرسی داداش
ستاره رفت تو اتاق دریاو نوید و میلاد و ایسا هم رفتن
الیا:دامون من خیلی کمرم درد میکنه میرم بخوابم
دامون:باشه عشقم شب بخیر
رفتم توی اتاق به شکمم نگاه کردم یه کوچولو اومده بود جلو خیلی خوشحال بودم دامون اومد تو اتاق دامون:خوشبحالش چه مامان جذابی داره
الیا:اره پس چی فکر کردی جذابم... ولی حس نمیکنی توی 20 سالگی حامله شدن زود باشه؟
دامون:به این چیزا فکر نکن
الیا:راستی مامان بابام نمیدونن برگشتم
دامون:من به ایسا گفتم بهشون بگه
الیا:مرسی عشقم
رفتم روی تخت دراز کشیدم دامون تیشرتشو در اورد اومد از پشت بغلم کرد و خیلی زود خوابم برد....
دیدگاه ها (۴)

بهشت منپارت 55(پنج ماه بعد)الیا:دامون بیا کمکم کن رو تخت بشی...

بهشت منپارت56(5 ساعت بعد)دامون اومده بود از سرکار دامون:ستار...

بهشت منپارت53ستاره:به خواهرتم گفتم بیاد الیا:چراااا من با خو...

بهشت منپارت 52(صبح)از خواب بیدار شدم دامون منو محکم بغل کرده...

عشق خواهر برادری *پارت ۲*

وقتی دوستت داشت ولی …p11

عاشقان حسود پارت ۱۲ جونگ اه فهمید نیکا دیگه نمیتونه تحمل کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط