بهشت من
بهشت من
پارت 52
(صبح)
از خواب بیدار شدم دامون منو محکم بغل کرده بود از بغلش اومدم بیرون رفتم تو اشپز خونه در یخچال رو باز کرد هیچی توش نبود
الیا:وایییی دامون بلندشو بریم خرید پشو
دامون از اتاق اومد بیون
دامون:چیشده؟
الیا:هیچی تو یخنال نیست فثط یه سیبی که تبدیل به کمپوت شده انقدر مونده
دامون:خب برو لباس بپوش بریم خرید
رفتم لباس پوشید دامون یه لباس شیک پوشید
الیا:برو لباستو عوض کن بدو
دامون:چرا؟
الیا:برای یه فروشگاه رفتن که انقدر تیپ نمیزنن
دامون:حسود
الیا:من حسود نیستممممم
دامون:بچه بیا بریم جوجه من
الیا:از کلمه جوجه خوشم میاد از این به بعد بهم بگو جوجه
دامون:بهشت من
الیا:هیچکس تا حالا بهم نگفته بود بهشت من(با ذوق)
دامون:جوجه بهشت من
الیا:خب دیگه بسه دارم از گشنگی میمیرم
با دامون رفتیم سوار ماشین شدیم یه فروشگاه خیلی بزرگ وایساد رفتیم توی فروشگاه هرچی دستم میومد رو میریختم تو سبد که چشم خورد به نوتلا های کوچیک و بزرگ رفتم سمش
دامون:الیا تو که نوتلا دوست نداری
الیا:الان دوست دارم
دامون:فدات بشم که ویار کردی(خیلی اروم)
کلی خرید کردیم رفتیم خونه
دامون:چی دوست داری درست کنم؟
الیا:لازانیا
دامون:چشم الان درست میکنم
الیا:منم میخوام کمکت کنم
دامون:نمیشهههه
الیا:خیلی بدی
دامون:دختر من تو شکمته مگه میشه که کار کنی؟
الیا:از کجا میدونی که دختره
دامون:باید دختر باشه
الیا:حتما اسمشو انتخاب کردی؟
دامون:بله گیسو خانم
زنگ خونه زدا شد
دامون:من میرم
در باز کرد دید ستارس
ستاره انگار اصلا دامونو ندید بدو دو دوید سمتم
ستاره:وای زن داداش چقدر دلم برات تنگ شده بود
الیا:منم
امدیگه رو بغل کردیم
دامون:اصلا منو دیدی
ستاره:تورو میخوام چیکار کنم زن داداشم تکه
دامون:چقدر بیشعوری
پارت 52
(صبح)
از خواب بیدار شدم دامون منو محکم بغل کرده بود از بغلش اومدم بیرون رفتم تو اشپز خونه در یخچال رو باز کرد هیچی توش نبود
الیا:وایییی دامون بلندشو بریم خرید پشو
دامون از اتاق اومد بیون
دامون:چیشده؟
الیا:هیچی تو یخنال نیست فثط یه سیبی که تبدیل به کمپوت شده انقدر مونده
دامون:خب برو لباس بپوش بریم خرید
رفتم لباس پوشید دامون یه لباس شیک پوشید
الیا:برو لباستو عوض کن بدو
دامون:چرا؟
الیا:برای یه فروشگاه رفتن که انقدر تیپ نمیزنن
دامون:حسود
الیا:من حسود نیستممممم
دامون:بچه بیا بریم جوجه من
الیا:از کلمه جوجه خوشم میاد از این به بعد بهم بگو جوجه
دامون:بهشت من
الیا:هیچکس تا حالا بهم نگفته بود بهشت من(با ذوق)
دامون:جوجه بهشت من
الیا:خب دیگه بسه دارم از گشنگی میمیرم
با دامون رفتیم سوار ماشین شدیم یه فروشگاه خیلی بزرگ وایساد رفتیم توی فروشگاه هرچی دستم میومد رو میریختم تو سبد که چشم خورد به نوتلا های کوچیک و بزرگ رفتم سمش
دامون:الیا تو که نوتلا دوست نداری
الیا:الان دوست دارم
دامون:فدات بشم که ویار کردی(خیلی اروم)
کلی خرید کردیم رفتیم خونه
دامون:چی دوست داری درست کنم؟
الیا:لازانیا
دامون:چشم الان درست میکنم
الیا:منم میخوام کمکت کنم
دامون:نمیشهههه
الیا:خیلی بدی
دامون:دختر من تو شکمته مگه میشه که کار کنی؟
الیا:از کجا میدونی که دختره
دامون:باید دختر باشه
الیا:حتما اسمشو انتخاب کردی؟
دامون:بله گیسو خانم
زنگ خونه زدا شد
دامون:من میرم
در باز کرد دید ستارس
ستاره انگار اصلا دامونو ندید بدو دو دوید سمتم
ستاره:وای زن داداش چقدر دلم برات تنگ شده بود
الیا:منم
امدیگه رو بغل کردیم
دامون:اصلا منو دیدی
ستاره:تورو میخوام چیکار کنم زن داداشم تکه
دامون:چقدر بیشعوری
- ۳.۸k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط