پارت شیشم
پارت شیشم
بعد از لینومن رفتم پایین و متوجه خالی بودن سندلی بغل لینو شدم دلم میخواست اونجا بشینم...اما..ولش کن بابا رفتم سمت سندلی و نشستم روش
اخه کی عاشق فامیل میشه که من شدم؟فامیل که درسته و خیلی خوشگله هرکیم جای من می بود عاشقش میشد خلاصه داشتم غذا میخوردم که مامانبزرگ گفت
+بچه ها خواستم یچیزی بهتون بگم
جفتمون سرمونو از غذا گرفتیم و به مامانبزرگ دادیم
+میدونم که خیلی زوده ولی شما از همین الان باید نامزد کنید
+چیی؟من نمیخوام با این نامزد کنم
+درکتون میکنم ولی این برای شرکته و بابد انجام بشه من خودمم رازی نیستم ولی پدربزرگ اینو کفته
پدربزرگ پدربزرگ هرچی پدربزرگ تو این خونه بگه باید انجام بشه و همیشه حرف حرف پدربزرگه
مم تو کونم عروسی بود و از خدام بود ولی قیافه ی لینو اصلا خوب نبود اون از عصبانیت قرمز شده بود ببند شد و رفت سمت اتاقش یعنی انقدر ازم متنفره؟
دیگه اشتها نداشتم پس رفتم سمت اتاقم
رو تخت نشستم و همش گریه میکردم
مگه من چمه؟چرا انقدر ازم متنفره؟...چیکار کردم مگه.....به همینا فکر میکرم و گریه میکردم....نمیدونم کی خوابم برده بود انقدر گریه کرده بودم صورتم پف کرده بود پس رفتم دستشویی و اب سرد زدم به صورتم هنوزم معلوم بود ولی بهتر از قبلش شد
داشتم تو اینه خودمو نگاه میکردمکه یهو یکی در زد و اومد داخل زنعمو بود
-چیزی شده؟
+اومدم باهم حرف بزنیم
به تخت اشاره کردم و باهم به سمت تخت رفتیم
بعد از لینومن رفتم پایین و متوجه خالی بودن سندلی بغل لینو شدم دلم میخواست اونجا بشینم...اما..ولش کن بابا رفتم سمت سندلی و نشستم روش
اخه کی عاشق فامیل میشه که من شدم؟فامیل که درسته و خیلی خوشگله هرکیم جای من می بود عاشقش میشد خلاصه داشتم غذا میخوردم که مامانبزرگ گفت
+بچه ها خواستم یچیزی بهتون بگم
جفتمون سرمونو از غذا گرفتیم و به مامانبزرگ دادیم
+میدونم که خیلی زوده ولی شما از همین الان باید نامزد کنید
+چیی؟من نمیخوام با این نامزد کنم
+درکتون میکنم ولی این برای شرکته و بابد انجام بشه من خودمم رازی نیستم ولی پدربزرگ اینو کفته
پدربزرگ پدربزرگ هرچی پدربزرگ تو این خونه بگه باید انجام بشه و همیشه حرف حرف پدربزرگه
مم تو کونم عروسی بود و از خدام بود ولی قیافه ی لینو اصلا خوب نبود اون از عصبانیت قرمز شده بود ببند شد و رفت سمت اتاقش یعنی انقدر ازم متنفره؟
دیگه اشتها نداشتم پس رفتم سمت اتاقم
رو تخت نشستم و همش گریه میکردم
مگه من چمه؟چرا انقدر ازم متنفره؟...چیکار کردم مگه.....به همینا فکر میکرم و گریه میکردم....نمیدونم کی خوابم برده بود انقدر گریه کرده بودم صورتم پف کرده بود پس رفتم دستشویی و اب سرد زدم به صورتم هنوزم معلوم بود ولی بهتر از قبلش شد
داشتم تو اینه خودمو نگاه میکردمکه یهو یکی در زد و اومد داخل زنعمو بود
-چیزی شده؟
+اومدم باهم حرف بزنیم
به تخت اشاره کردم و باهم به سمت تخت رفتیم
- ۶۸
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط