پارت هفتم
پارت هفتم
روی تخت نشستیم و دستامو تو دستاش گرفت
+دخترم خودت میدونی که لینو چطور ادمیه؟
-بله میدونم
+اون از روی لج جواب رد میده برای همینم پدربزرگ تنبیهش میکنه
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد
-خواستم بگم که تو جواب بله رو بگو اونم بخاطر تو میگه نزار پدربزرگ تنبیهش کنه
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم
-زنعمو خودت میدونی که مسعله یک عمر زندگیه.....پس باید خوب بهش فکر کنم تا جواب بدم
+باشه بهت وقت میدم ولی امروز پدربزرگ میاد و تا شب باید جواب بدی....البته اگردم رد کنی خودت اخلاقشو میشناسی که چیکار میکنه؟یکم عاقلانه تصمیم بگیر
سری تکون دادم که رفت بیرون
وای امروز قراره پدربزرگ بیاددد اصلا حوصله ی اون پیرمردو ندارم شاید بگید که چرا دارم اینجوری حرف میزنم راجبش چون اون ادم خوبی نیست و همیشه به همه گیر میده و به منم بیشتر چون پدر مادر ندارم و اونجا یجورایی یک بار رو دوش اونا هستم دلم میخواد سریع از اینجا برم تا بتونم ازادانه بدون اینکه کسی بهم گیر بده زندگی کنم....هوفف اجیناا به خودت بیا الان وقت فکر کردن به اینا نیست باید درباره ی نامزدی فکر کنی
نگاهی به ساعت انداختم
واییی کلا سه ساعت وقت دارم........(مثلااا داره فکر میکنه دیگههه)
دوساعت داشتم بهش فکر میکردم واقعا دارم دیوونه میشم من لینو رو خیلی دوست دارم ولی اونو نمیدونم.....همیشه تو داستانا دیدم اونایی که به اجبار باهم ازدواج میکنن فقط اولاش باهم بدن ولی بعدها بهترین رابطه رو باهم دارن... البته اینا همش برای داستاناست
ولی شاید بتونه واقعی باشه؟
سر این فکر مسخرم تصمیم گرفتم که قبول کنم چون فکر میکردم که اون بعدها شاید عاشقم بشه
همینجوری که داشتم فکر میکردم یهو در زده شدو صدای اجوما اومد
+خانم؟غذا امدست
-باشه الان میام
رفتم از تو کمد یه لباس مناسب پوشیدم چون بابا بزرگ گیر میده البته به لباس نه به اینکه کثیف باشه و....افکارش پولیه مثلا همچی باید برند باشه مد باشه و....
لباسمو پوشیدم و موهامو شونه کردم و رفتم پایین
روی تخت نشستیم و دستامو تو دستاش گرفت
+دخترم خودت میدونی که لینو چطور ادمیه؟
-بله میدونم
+اون از روی لج جواب رد میده برای همینم پدربزرگ تنبیهش میکنه
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد
-خواستم بگم که تو جواب بله رو بگو اونم بخاطر تو میگه نزار پدربزرگ تنبیهش کنه
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم
-زنعمو خودت میدونی که مسعله یک عمر زندگیه.....پس باید خوب بهش فکر کنم تا جواب بدم
+باشه بهت وقت میدم ولی امروز پدربزرگ میاد و تا شب باید جواب بدی....البته اگردم رد کنی خودت اخلاقشو میشناسی که چیکار میکنه؟یکم عاقلانه تصمیم بگیر
سری تکون دادم که رفت بیرون
وای امروز قراره پدربزرگ بیاددد اصلا حوصله ی اون پیرمردو ندارم شاید بگید که چرا دارم اینجوری حرف میزنم راجبش چون اون ادم خوبی نیست و همیشه به همه گیر میده و به منم بیشتر چون پدر مادر ندارم و اونجا یجورایی یک بار رو دوش اونا هستم دلم میخواد سریع از اینجا برم تا بتونم ازادانه بدون اینکه کسی بهم گیر بده زندگی کنم....هوفف اجیناا به خودت بیا الان وقت فکر کردن به اینا نیست باید درباره ی نامزدی فکر کنی
نگاهی به ساعت انداختم
واییی کلا سه ساعت وقت دارم........(مثلااا داره فکر میکنه دیگههه)
دوساعت داشتم بهش فکر میکردم واقعا دارم دیوونه میشم من لینو رو خیلی دوست دارم ولی اونو نمیدونم.....همیشه تو داستانا دیدم اونایی که به اجبار باهم ازدواج میکنن فقط اولاش باهم بدن ولی بعدها بهترین رابطه رو باهم دارن... البته اینا همش برای داستاناست
ولی شاید بتونه واقعی باشه؟
سر این فکر مسخرم تصمیم گرفتم که قبول کنم چون فکر میکردم که اون بعدها شاید عاشقم بشه
همینجوری که داشتم فکر میکردم یهو در زده شدو صدای اجوما اومد
+خانم؟غذا امدست
-باشه الان میام
رفتم از تو کمد یه لباس مناسب پوشیدم چون بابا بزرگ گیر میده البته به لباس نه به اینکه کثیف باشه و....افکارش پولیه مثلا همچی باید برند باشه مد باشه و....
لباسمو پوشیدم و موهامو شونه کردم و رفتم پایین
- ۱۹۵
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط