{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁵


به دلیل رفت و آمد مدام جونگکوک به شرکت و جلسه با نماینده های جدید هفته‌ی پر مشغله ای برای کارمندا نبود.

این هفته کارمندا رئیس رو اصلا نمی‌دیدند و حسابی راحت بودن.

داهی هم احساس راحتی می‌کرد.
بدون نگاه های کشنده جونگکوک
بدون بوی ادکلنش
بدون نزدیکی های اضطراب آور...

حالا می‌تونست نفس بکشه و روی کارش تمرکز کنه.
___________

دوباره دور میز برای صحبت درمورد مسئله جدیدی نشسته بودن.
چشمش به صندلی کنارش که خالی بود افتاد و بعد اطراف رو نگاه کرد.
یادش اومد که اون اصلا قرار نیست اینجا باشه اینجا... یه شرکت دیگه‌س!

به بحث برگشت و مشغول امضا زدن شد.
___________

وارد اتاق کنفراس شد و اولین چیزی که دید صندلی روبه‌رو که در رأس قرار داشت بود.

کمی گرفته شد، خالی دیدن اون صندلی برای دومین بار اصلا خوشایند نبود.

خودش هم نمیدونست چی میخواد.
آرامشی که قبلا میخواست حالا به شدت آزار دهنده بود.

سریع خارج شد و به اتاقش برگشت.
همکار وارد شد و پوشه ای رو روی میز گذاشت و داهی رو صدا زد..

به شونه‌ش ضربه زد." حالت خوبه؟"

_ببخشید حواسم نبود.. چیشده

"چند دقیقه‌س به صفحه خاموش زل زدی"

از آخرین باری که همو دیده بودن سه روز گذشته بود.
سه روز بدون بحث، بدون جلسه...
انگار شرکت بدون اخم های جونگکوک ساکت تر شده بود
و انگار روزها کش می‌اومدن...
.
برای تایید محل انبار جونگکوک هم باید اونو میدید.
اطرافش حسابی شلوغ بود هرکسی دنبال کاری بود.
هر چند دقیقه یکبار هم نماینده ها برای گرفتن امضای جونگکوک می‌اومدن.

سرو صدا توی شلوغی طبیعیه.. مخصوصا اگه همه کارمند باشن.

"صندلی های دیگه خالی ان."

داهی؟
برگشت و اطراف رو نگاه کرد.
حتی جاهایی که فاصله زیاد بود.

"آقای جئو..."

"صبر کن."

این جمله‌ی آشنا اونو مجبور به اینکار کرده بود، چرا اینجا دنبال داهی میگشت؟

دست برداشت و از خودش حسابی عصبانی شد.
به کاری که داشت انجام می‌داد برگشت...

با این وضع لایک فرداشب توقع پارت نداشته باشین😑
دیدگاه ها (۲)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶⁴داهی امروز تو شرکت هان موند. به این فکر...

@amelia_mhحمایت شه❤

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁹تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداش...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶³تلفنی از منشی دریافت کرد که بهش یادآوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط