ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁴
داهی امروز تو شرکت هان موند.
به این فکر میکرد که اینبار خودش بیشتر اذیت شده..
بوی عطرش تک تک لحظات رو براش نفسگیر کرده بود.
لعنت بهش، اصلا میتونست بدون اینکه خودش درگیر بشه نزدیکش شد.
به پرونده رو به روش خیره بود.
بدون اینکه لحظه ای روی فکری که ذهنش عبور کرده بود فکر کنه ناگهانی پرونده رو برداشت و بو کرد.
همون لحظه منشی با قهوه وارد شد." قهوه..... تون"
پرونده رو به شدت رو میز پرت کرد، منشی تو جاش پرید.
صداشو صاف کرد:" بزارش رو میز"
از رو صندلی بلند شد و پنجر رو باز کرد و کراواتش رو شل کرد.
_______________
هفته ای بود که مدام باید برای جلسه یا قرارداد و پیشبرد کار با شرکت جدید در رفت و آمد بود.
یکساعت دیگه باید میرفت.
و امروزم مثل اینکه نمیتونست داهی رو زیاد ببینه.
برای کار تو شرکتن یا...
از اتاقش بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت، سمت اتاق آرشیو راه افتاد تا تو این یه ساعت حداقل چندتا پرونده یا فایل رو مطالعه و... کنه.
چشمش به داهی که انگار دنبال پوشه ای بود افتاد؛ لبخند زد و جلو رفت.
داهی پوشه رو از قفسه برداشت.
همون لحظه جونگکوک هم برای برداشتنش دست دراز کرد.
انگشتهایشان به هم خورد.
قبلاً داهی فوراً دستش رو عقب میکشید، اما این بار نه.
فقط نگاه کوتاهی به دستهاشون انداخت بعد خیلی عادی پوشه را به سمت جونگکوک گرفت." بگیر"
جونگکوک انگار متعجب بود، چند ثانیه دیرتر از معمول واکنش نشان داد."ه..همین؟"
_چی همین؟
"هیچی.."
داهی شونه ای بالا انداخت و مشغول کارش شد.
"فاک.. یعنی چی" زیرلب گفت و به داهی که درحال رفتن بود خیره شد.
و این بیتفاوتی خیلی بیشتر آزاردهنده بود...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁴
داهی امروز تو شرکت هان موند.
به این فکر میکرد که اینبار خودش بیشتر اذیت شده..
بوی عطرش تک تک لحظات رو براش نفسگیر کرده بود.
لعنت بهش، اصلا میتونست بدون اینکه خودش درگیر بشه نزدیکش شد.
به پرونده رو به روش خیره بود.
بدون اینکه لحظه ای روی فکری که ذهنش عبور کرده بود فکر کنه ناگهانی پرونده رو برداشت و بو کرد.
همون لحظه منشی با قهوه وارد شد." قهوه..... تون"
پرونده رو به شدت رو میز پرت کرد، منشی تو جاش پرید.
صداشو صاف کرد:" بزارش رو میز"
از رو صندلی بلند شد و پنجر رو باز کرد و کراواتش رو شل کرد.
_______________
هفته ای بود که مدام باید برای جلسه یا قرارداد و پیشبرد کار با شرکت جدید در رفت و آمد بود.
یکساعت دیگه باید میرفت.
و امروزم مثل اینکه نمیتونست داهی رو زیاد ببینه.
برای کار تو شرکتن یا...
از اتاقش بیرون رفت و نگاهی به اطراف انداخت، سمت اتاق آرشیو راه افتاد تا تو این یه ساعت حداقل چندتا پرونده یا فایل رو مطالعه و... کنه.
چشمش به داهی که انگار دنبال پوشه ای بود افتاد؛ لبخند زد و جلو رفت.
داهی پوشه رو از قفسه برداشت.
همون لحظه جونگکوک هم برای برداشتنش دست دراز کرد.
انگشتهایشان به هم خورد.
قبلاً داهی فوراً دستش رو عقب میکشید، اما این بار نه.
فقط نگاه کوتاهی به دستهاشون انداخت بعد خیلی عادی پوشه را به سمت جونگکوک گرفت." بگیر"
جونگکوک انگار متعجب بود، چند ثانیه دیرتر از معمول واکنش نشان داد."ه..همین؟"
_چی همین؟
"هیچی.."
داهی شونه ای بالا انداخت و مشغول کارش شد.
"فاک.. یعنی چی" زیرلب گفت و به داهی که درحال رفتن بود خیره شد.
و این بیتفاوتی خیلی بیشتر آزاردهنده بود...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۶۱۳
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط