{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶³

تلفنی از منشی دریافت کرد که بهش یادآوری کرد امروز برای تحویل کامل پروژه باید به شرکت هان میرفت...
___________

برای مرتب کردن سر و صورت به سرویس بهداشتی رفت و کارش رو با زدن چند پاف اضافه از ادکلنش تموم کرد.

صندلی رو عقب کشید و رو به روی پدرش نشست شروع به توضیح دادن شرایط پروژه و شرکت جئون کرد.
و پدرش هم با افتخار به صحبت هاش گوش میداد و از اینکه داهی اینقدر زود راه افتاده و پیشرفت کرده خوشحال و شگفت زده بود.

جونگکوک وارد شد.
جلوی در کمی مکث کرد و بعد صندلی کنار داهی رو انتخاب کرد و نشست.

قبلا اتفاق افتاده بود، داهی حدسش رو میزد ولی نه جلوی پدرش.

محض رضای خدا این مرد حتی ترس اینکه پدر داهی شک کنه هم رو هم نداشت؟

انتخاب صندلی کنار داهی از بین تمام صندلی‌های خالی کمی غلط انداز بود ولی خب ای یه ارائه بود که داهی هم کمی توش شریک بود..

اینکه حالا رو به روی پدرش نشسته بودن استرس داهی رو دوبرابر می‌کرد.
با خوش قرار گذاشته بود نزاره ایندفعه جونگکوک مضطربش کنه.
ولی با برخورد آرنج هاشون به یکدیگر اضطراب داهی اوج گرفت.
حالا صد در صد مطمئن شد استرس نگرفتن غیرممکنه پی حداقل باید پنهانش می‌کرد.

نفسش رو بیرون داد و به خودش مسلط شد.
نگاه زیر چشمی جونگکوک رو حس کرد
قبلاً همین کافی بود تا داهی تمام جلسه را حواس‌پرت بگذراند.

اما این بار فقط لپ‌تاپش را باز کرد.

جونگکوک با لبخند منتظر بود.

نه جا‌به‌جا شدن.
نه فاصله گرفتن.
نه حتی یک نگاه.
هیچکدوم اتفاق نیوفتاد.

پس نگاه مستقیم، سنگین و طولانیش رو به داهی داد.
داهی به پدر که خوشبختانه مشغول مطالعه پرونده بود انداخت و بعد به جونگکوک.

رسما جلوی هان بهم خیره شده بودن.

فعلا جلوی پدر داهی باید کوتاه می‌اومد، به پدر نگاهی انداخت و لب زد:" صندلی های دیگه هم خالی بود"

آروم گفت:" میدونم!"

جونگکوک کنار گوشش گفت:" چیز دیگه ای نمی‌گی؟"
سریع به پدر نگاه کرد؛ میخواد امروز بدختش کنه؟
اضطراب داشت خفه‌ش می‌کرد.
بد جایی گیرش انداخته بود

بدون بلند کردن سرش جواب داد:"باید چیزی بگم؟"

جونگکوک دیگه چیزی برای گفتن نداشت.

و داهی دستاشو مشت کرده بود و فحش میداد و مدام جبران میکنم رو تو ذهنش تکرار میکرد.

کامنتا بالا باشه شاید مثل امشب از این به بعد هر شب دو پارت گذاشتم...
دیدگاه ها (۱۹)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶²بعد از سوال های مکرر اون سو بلاخره بهش ...

@iloveliحمایت شه❤

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶¹همه نگاه‌ها سمتش برگشت. "جناب جئو..." "...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁹تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط