{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶⁵

روز آخر هفته کاری بود، با دوستان قدیمی مشغول صحبت تلفنی بود.

دوستان برای فارغ التحصیل شدن از دانشگاه یعنی راحت شدن جشن بزرگی گرفته بودن؛ درسته داهی از دانشگاهی فارغ‌التحصیل نشده بود ولی این جشن، جشنِ همه‌ی هم کلاسی هاش بود باید تو شادی شون شریک می‌شد.

کارش رو تموم کرد و به خونه رفت.

شام سفارشی و خوشمزه ای خورد و راحت خوابید، آخر هفته ها حس بی نظیری داشت هرچی دلش میخواست می‌خورد و هرچقدر دلش میخواست می‌خوابید.

با پیام تهدید آمیز دوستش بیدار شد و لبخند زد.
صبحانه رو که از دست داده بود تصمیم گرفت ناهار رو خودش درست کنه.
____________

غذای مورد علاقه پدرش!
میز رو آماده کرد و بشقاب رو جلوش گذاشت.
خودش هم نشست و مشغول خوردن شد.

هان:" اوو.. این ناهار به دست‌پخت تو؟ عجیب میزنی"

غذا که داشت تموم می‌شد لب زد." دوستام امشب.. جشن فارغ‌التحصیلی گرفتن نمی‌تونم نرم"

میدونست هیچوقت نمی‌تونه به مهمانی شبونه بره، هر مهمانی که باشه.

ولی اگه این مهمانی از دست می‌داد قطعا همه‌ چیز خراب می‌شد.

درسته دوستای قدیمی‌ش بودن، زیاد همو ندیدن باهم نبودن ولی دلیل نمیشد دلشون رو بشکنه یا دوستاش درموردش فکر اشتباهی بکنن.

هان:" خب؟"

_خب ممکنه یکم جشن طولانی باشه.. تا دیروقت بمونم
و نگاه زیر چشمی ای به پدر انداخت.

هان:" باهات راننده می‌فرستم ساعت ده هم برمیگردی."

_ولی مهمونی تازه ساعت ده...

هان:" بیشتر نمی‌مونی."

لحنش کاملا جدی بود.
همینم خوب بود، قبلا هشت باید خونه می‌بود؛ اینم پیشرفتیه برای خودش.

همونطور که برای مهمونی باید آماده می‌شد، شد و لباس نسبتا ساده ای برای مهمونی انتخاب کرد...

شرط نزارم نه کامنت داریم نه لایک.
شرایط پارت بعد: ۵۰ لایک ۴۰ کامنت
نقطه، ایموجی، کامنت تکراری قبول نیست. (یه عالمه نظر میتونید بدید راجع به هرچی که توی همون پارت اتفاق میوفته)

راستی عکس لباس بزارم یا همینطوری خوبه؟

دیدگاه ها (۱۵)

@wiwish.aحمایت شه❤

@lavender_10حمایت شه❤

فیک=) دوستت دارم (پارت اول) ...

عاشق دیوانه p15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط