من آن نریـنه ناداشـتِ نــادم
من آن نریـنه ناداشـتِ نــادم
که می فشــرد دســتان بی ریـشه اش را به هم
مبادا بچکد قــطره ای از زمـــان
و با طلوع تا ذره آخر دود می شــود
ایــن ابرها
این گوسفندهای سفید اســترالیایی
همه از تبخــیر زمــان من اند...!
جغـدی بی آنکه به من بنگرد
چنان که ما جاری در بستر ساکن زمان یم
را دکلمــه مــی کند.
عــزیزم
هنگام پروردن حضورت در سر
نمی دانم می نالم چرا ؟!
وقتی می ســرد دستم
بر تن و سینه سبز و لطیف ات,
وقتی می لغــزی از دســتم
وقتی می لغزی وقتی می لغزی
آه...
با قیچی پیر مادربزرگ کوتاه کن این فاصله حرام را
یادت هست ؟
_چی رو؟
که طره بر جبین ات موج میزد
و پشت گوش می انداختی اش
غــریزه بود انگار
نگاه افســونگر ات
به اجرا واداشت ســازی بی رشــته را
دنیامان مـــاه شد
و بر ســاحل سیاره مان عــریان تانگو می رقصیدیم
گردن آویزت کجاست؟ (کم حرفِ من)
همان امــید با زنجیر انتظار !!!
_مامانی زنجیرشو پاره کرد
کو خانه ات
حافظه ات کو
ای گربه سیــاه
تکیه زده بر نورگیر اتاق من
از آســمان ستاره می دوشد و
شهاب باران می کند با اشک های سحرانگیزش پشت بام را
بر چــهره خــواب آلود نســیان سیلی بزن
بر در و دیوار بکوب اش
آه عــزیزم
آغوش عطشناک ام حیــران ات,
هم آغوش شبانه اش باد
عطر تو را زمزمه می کند.
یکدست هوی و هوس و ملاحــتی
غمی کمرنگ گوشه لبهات
ســری ست که در کمین خنده های چــاکدار ات نشسته
جان جنگل سوده می شود با طنین لبخند ات
خــرس خون خود را پیشکش می کند
بی تو
جانکاه تر از زیســتن چه دردیست؟
با تو
من پروردگار فردوس بودم
و تپه های سبز و دشــت نرگس
مالک آســمان پر پرنده
خداوندگار ماهی های پران و از آبشار بالا رونده
و نیلوفرهای شاداب و شناور بر سطح تالاب
اشارت دهنده باران و امواج
و نوازشگر یال اسبهای رمنده
نادی من هادی گل ها
در آن دالان سیاه
ملول, شوریده و شهلا
نهانی,
می درم مقنعه ات را ...
تاجی از ارکیده را میدهم زنبورهای زاگرس ببافند
دست در دست ات
در عدن
ابدیت مجســم می شود.
من
می شوم آدم
تو
همان نیلوفر بانوی مقدس
شهزاده یِ فردوسِ من
درخت سیب را میکّن ایم
با آتش هیمه بهشتی اش
مـــار را...
آه
همیشگی ست این دنیای اثیری
این مالیخولیا
بی تو.
از تو گفتم دفتر پر از تاول شد
قلم ام شعله کشید از شیهه گاه اش
دیوانه شد
تاول ها را به گریه واداشــت
تو
تصویر شدی
من
آرامــــــ شدم.
شعر : آرش.ک
که می فشــرد دســتان بی ریـشه اش را به هم
مبادا بچکد قــطره ای از زمـــان
و با طلوع تا ذره آخر دود می شــود
ایــن ابرها
این گوسفندهای سفید اســترالیایی
همه از تبخــیر زمــان من اند...!
جغـدی بی آنکه به من بنگرد
چنان که ما جاری در بستر ساکن زمان یم
را دکلمــه مــی کند.
عــزیزم
هنگام پروردن حضورت در سر
نمی دانم می نالم چرا ؟!
وقتی می ســرد دستم
بر تن و سینه سبز و لطیف ات,
وقتی می لغــزی از دســتم
وقتی می لغزی وقتی می لغزی
آه...
با قیچی پیر مادربزرگ کوتاه کن این فاصله حرام را
یادت هست ؟
_چی رو؟
که طره بر جبین ات موج میزد
و پشت گوش می انداختی اش
غــریزه بود انگار
نگاه افســونگر ات
به اجرا واداشت ســازی بی رشــته را
دنیامان مـــاه شد
و بر ســاحل سیاره مان عــریان تانگو می رقصیدیم
گردن آویزت کجاست؟ (کم حرفِ من)
همان امــید با زنجیر انتظار !!!
_مامانی زنجیرشو پاره کرد
کو خانه ات
حافظه ات کو
ای گربه سیــاه
تکیه زده بر نورگیر اتاق من
از آســمان ستاره می دوشد و
شهاب باران می کند با اشک های سحرانگیزش پشت بام را
بر چــهره خــواب آلود نســیان سیلی بزن
بر در و دیوار بکوب اش
آه عــزیزم
آغوش عطشناک ام حیــران ات,
هم آغوش شبانه اش باد
عطر تو را زمزمه می کند.
یکدست هوی و هوس و ملاحــتی
غمی کمرنگ گوشه لبهات
ســری ست که در کمین خنده های چــاکدار ات نشسته
جان جنگل سوده می شود با طنین لبخند ات
خــرس خون خود را پیشکش می کند
بی تو
جانکاه تر از زیســتن چه دردیست؟
با تو
من پروردگار فردوس بودم
و تپه های سبز و دشــت نرگس
مالک آســمان پر پرنده
خداوندگار ماهی های پران و از آبشار بالا رونده
و نیلوفرهای شاداب و شناور بر سطح تالاب
اشارت دهنده باران و امواج
و نوازشگر یال اسبهای رمنده
نادی من هادی گل ها
در آن دالان سیاه
ملول, شوریده و شهلا
نهانی,
می درم مقنعه ات را ...
تاجی از ارکیده را میدهم زنبورهای زاگرس ببافند
دست در دست ات
در عدن
ابدیت مجســم می شود.
من
می شوم آدم
تو
همان نیلوفر بانوی مقدس
شهزاده یِ فردوسِ من
درخت سیب را میکّن ایم
با آتش هیمه بهشتی اش
مـــار را...
آه
همیشگی ست این دنیای اثیری
این مالیخولیا
بی تو.
از تو گفتم دفتر پر از تاول شد
قلم ام شعله کشید از شیهه گاه اش
دیوانه شد
تاول ها را به گریه واداشــت
تو
تصویر شدی
من
آرامــــــ شدم.
شعر : آرش.ک
- ۳.۴k
- ۲۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط