{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه ی پارت

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
ادامه ی پارت ۸
دریک
شب شده بود آسمون رنگ سیاه به خودش گرفته بود و پرتویی از ابر رو تو خودش پوشونده بود.
از شیفتم کمی مونده بود که تموم شه و دقیقا کنار همون قلدر بودم.
سعی میکردم هیچ گونه بحثی رو باهاش باز نکنم چون واقعا از شنیدن صداش متنفر بودم.
آزاردهنده ترین بخشش این بود که کافه بسته شده بود و فقط ما دوتا مونده بودیم که اونجارو سرو سامون بدیم.
همون‌طور که داشتم زمین رو تی میکشیدم،
بهم نزدیک شد و با لحنی تند گفت: من کار صندلیارو تموم کردم نمیتونی یکم زودتر تی بکشیییی؟؟
بهش با حالتی خونسرد نگاه کردم و گفتم: اینجا خیلی کثیفه شاید طول بکشه پس تو میتونی بری.
با حالتی تمسخر آمیز لبخند زد و گفت: بچه جون سعی نکن خودت رو باحال نشون بدی هممونم میدونیم که تو همون پسر بی عرضه ی دبستانی هستی.
اصلا چه کاری تونستی بکنی که بهتر شی ها؟
مامان و باباتم تورو مثل یه سگ ولگرد ول کردن اینجا و حتی نمیتونی زمین رو درست حسابی تمیز کنی.
بعد بهم نزدیک تر شد و با اون چشای دیوونش بهم زل زد و گفت: ببین تو نمیتونی بهم بگی چیکار کنم جوجو. بی عرضه ها نمیتونن بهم دستور بدن
و بعد قهقهه ای زد و داشت سمت در خروج می‌رفت.
دستم سرد شده بود هیچی حس نمی‌کردم.
از شدت عصبانیت دستام می‌لرزید.
صدای قهقهه ی رو مخش داشت هی توی سرم می‌پیچید. دستام رو مشت کردم.
نمی‌تونستم تحمل کنم همه ی این سال ها کرده بودم.
حقارتی که باید پیش خانوادام تحملش میکردم، اون سالایی که تو دبستان بهم طعنه می‌زدن و ازم سواستفاده می‌کردن.
همه ی این سال ها تحملشون کرده بودم دیگه نمی‌تونستم بی جواب بزارمشون.
چشم هام از شدت عصبی بودن می‌سوخت انگار که آتیش توش شعله ور شده بود.
مغزم از کار افتاد و دیگه هیچ جا رو نمی‌دیدم. مثل گرگینه ای شده بودم که کنترلش رو از دست داده بود و به جز طعمش هیچی رو جلو چشاش نمی‌دید.
همون طور که می‌رفت با سرعت به سمتش قدم برداشتم و سر میله ی فلزی تی رو محکم به سرش کوبیدم.
نقش بر زمین شد و زمین آبشاری از خون شده بود.
وقتی قیافه ی خونیش رو دیدم تازه یادم افتاد که چه غلطی کردم دستام لزرید و تی از دستم افتاد. مغزم کار نمی‌کرد و ترس وجودم رو مثل خوره گرفته بود.
تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که گوشی رو از جیبم بردارم و به آمبولانس زنگ بزنم.
ولی نمی‌تونستم همونجا بمونم نه چه توضیحی داشتم که بهشون بدم؟
پس بعد از تماس با سرعت از اونجا فرار کردم.
#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۱۷)

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨پارت جدیددد حمایت فراموش نش...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها این ادیت رو خودم زدم...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سلام بانوهااا پارت جدید خدم...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨خب بچه ها اینم از پارت جدید...

لایک کننننننننننننننننننننننننن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط