{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ آخر

پارت ۶ آخر

ندیمه ی عمارت

۲ سال از ازدواج ما گذشت
صاحب یه دختر خشگل شدیم
الان ۶ ماهشه برای اولین بار امروز گفته بابا
داخل ماشینم دارم با چای وون و دخترم سئو وو میریم پارک
باید با چای وون صحبت کنم
چون امروز همون روزی هست که من
دو سال پیش،به چای وون ابراز علاقه کردم

پیاده شدیم
رفتیم رو یه صندلی نشستیم

چای وون نگام کرد لبخندی زیبا و مهربون زد
گفتم: چای وون من ازت خوشم میاد
چای وون خندید همون لحظه با زبانی رک و بامزه گفت : دیوونه بگو دوست دارم دیگه. منم دوست دارم

خندیدم گفتم : دیوونه ی توهم
چای وون : شاه پسر داریم دوماد
با هم شروع کردیم بلند خندیدن
همون لحظه ... سئو وو گفت: مامان ماما هیههه ماما
همون لحظه سکوت شد

سرم رو چرخوندم به چای وون نگاه می کردم
چای وون هم چشماش تو چشمم دوخته بود و به هم لبخندی زیبا زدیم

پایان داستان قشنگ ما


لایک کن کامنت بگو چطور بود
دیدگاه ها (۰)

خودو دو😂

پارت ۵ ندیمه ی عمارت دیگه بعد اینکه من حرف زدم صحبتی نکرد یع...

پارت ۴ندیمه ی عمارتشب بود بهترین لباسمو پوشیدمکل بدنم از ک...

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط