{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵

ندیمه ی عمارت

دیگه بعد اینکه من حرف زدم صحبتی نکرد یعنی خیلی بد گفتم شام خوردیم هرکی رفت سمت اتاقش رفتم لباسمو عوض کردم دراز کشیدم دلم هزار راه رفت درحال فکر کردن بودم خوابم برد
تا ۸ صبح پاشدم دوروبرم رو نگاهی انداختم بلند شدم لباسم رو عوض کردمو
رفتم از اتاقم بیرون به گارسون دستور دادم به همه بگن اون دختر خانوم عمارت
اونا براش اتاقی زیبا مثل اتاق یه ملکه چیدن
لباس هایی رنگارنگ زیبا و شیک چیدن
دلم برای اتاقش قش رفت
گارسون ها بهش گفتن وسایلش رو جمع کنه بره توی اتاق مخصوصش
بعد همون لحظه یادم افتاد صبحانه نخوردم
گارسون اومد پیشم گفت قربان از این به بعد کار داشتید به من بگید
_باشه باشه الان اتاق صبحانه رو آماده کنین
گارسون : چشم
صبحانه ام رو خوردم
رفتم پیش در اتاقش مشتم رو گره کردم
گلوم رو صاف کردم
در زدم تق تق تق تق
گفت: بفرمایید
لباسشو دیدم چشمام برق زد
گفتم : سلام زیبای خفته
گفت : سلام عزیزم
خیلی خوش اخلاق بود انگار خیلی فکر کرد


لایک و کامنت فراموش
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ندیمه ی عمارتشب بود بهترین لباسمو پوشیدمکل بدنم از ک...

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

پارت ۲ندیمه ی عمارتساعت ۸ و نیم بود که،ماشین و،فرستادماز شب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط