رمان گناه عشق❌🍷
رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۸۵
اون.. ارسلان بود؟
حل زده بغلش نشستم. چشماش روی هم افتاده بود.
نمیدونستم چیکار کنم بغض لعنتیم راه گلومو بسته. بود.
چشمام با پرده ای از اشکل بسته شد و سیاهی مطلق ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🖤
***
با صدای پچ پچ چشمام رو از هم باز کردم. سرم درد میکرد. هیچیزی یادم نمیودم.
به مهظ این چشام از هم فاصله پیدا کردن با سقف سفیدی روبه روبه شدم و موی متبوع الکل زیر بینیم پیچید. با صدای یک مرد سرم رو به طرفش چرخونم. و با دیدن روکش سفیدی که پوشیده بود و روش نوشته بود
"جناب دکتر محراب احمدی"
فهمیدم اومدم بیمارستان..
محراب: بالاخره بیدار شدی.
دیانا؛ من کج.. ام؟
محراب: بیمارستان.
دیانا: برا... ی چی؟ کی... من. ـو. آور.. ده؟
محراب: والا نورو با ارسلان دادشت اورد. توکه بی حوش شده بودی ار ترسی که نمیدونم برای چی بوده. ارسلانم یکی با چوب زده بود تا ملاجش.
جمله ی آخرش مخلوطی با طنز داره که به محظ تموم شدن جمله اش صدای آشنایی به گوشم میرسع.
ارسلان: محرااببب.
محراب:....
.........؟...........؟.........
پارت:۸۵
اون.. ارسلان بود؟
حل زده بغلش نشستم. چشماش روی هم افتاده بود.
نمیدونستم چیکار کنم بغض لعنتیم راه گلومو بسته. بود.
چشمام با پرده ای از اشکل بسته شد و سیاهی مطلق ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🖤
***
با صدای پچ پچ چشمام رو از هم باز کردم. سرم درد میکرد. هیچیزی یادم نمیودم.
به مهظ این چشام از هم فاصله پیدا کردن با سقف سفیدی روبه روبه شدم و موی متبوع الکل زیر بینیم پیچید. با صدای یک مرد سرم رو به طرفش چرخونم. و با دیدن روکش سفیدی که پوشیده بود و روش نوشته بود
"جناب دکتر محراب احمدی"
فهمیدم اومدم بیمارستان..
محراب: بالاخره بیدار شدی.
دیانا؛ من کج.. ام؟
محراب: بیمارستان.
دیانا: برا... ی چی؟ کی... من. ـو. آور.. ده؟
محراب: والا نورو با ارسلان دادشت اورد. توکه بی حوش شده بودی ار ترسی که نمیدونم برای چی بوده. ارسلانم یکی با چوب زده بود تا ملاجش.
جمله ی آخرش مخلوطی با طنز داره که به محظ تموم شدن جمله اش صدای آشنایی به گوشم میرسع.
ارسلان: محرااببب.
محراب:....
.........؟...........؟.........
- ۶.۵k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)