{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟮

آخر سر، آه آرومی کشید و با لحنی که نگرانی ازش می‌بارید گفت..

لیام: باشه... ولی هر اتفاقی افتاد، این بار تنهایی از پسش برنیا. حداقل بذار ما هم کنارت باشیم.

لبخند کم‌رنگی زدم؛ لبخندی که بیشتر برای آروم کردن اون بود تا خودم.

ا.ت: می‌دونم... ممنون، لیام.

راشل دست‌هاش رو به هم مالید و با لرز گفت..

راشل: قبل از اینکه از سرما یخ بزنیم، بریم داخل؟

مینجو خندید.

مینجو: کاملا موافقم.

همه با تکون دادن سر موافقت کردن و دسته‌جمعی به سمت ورودی هتل راه افتادیم.

صدای قدم‌هامون توی لابی ساکت هتل می‌پیچید، اما ذهن من کیلومترها از اونجا فاصله داشت.

ناخودآگاه نگاهم بین راهروها و آسانسور می‌چرخید.

تهیونگ... واقعا تو همین هتل اقامت داشت؟

فقط چند دقیقه از دیدنش گذشته بود، اما حضور ناگهانی‌اش دوباره همه‌ی آرامشی رو که برای ساختنش ماه‌ها جنگیده بودم، به هم ریخته بود.

تموم این مدت باور کرده بودم که گذشته رو پشت سر گذاشتم... که دیگه دیدنش هیچ فرقی برام نداره.
اما امشب... فقط چند ثانیه چشم تو چشم شدن کافی بود تا قلبم دوباره همون آشوب قدیمی رو تجربه کنه.

انگار تموم آجرهایِ دیواری که دور قلبم ساخته بودم، داشتن یکی‌یکی فرو می‌ریختند.


[ویو تهیونگ]

کلید رو داخل قفل چرخوندم و وارد اتاق تاریک و سرد هتل شدم.

در رو پشت سرم بستم.

پالتوی خیس از بارون رو از تنم درآوردم و بی‌حوصله روی کاناپه انداختم.

حتی حوصله‌ی روشن کردن چراغ‌ها رو هم نداشتم.

خودم رو روی تخت رها کردم و ساعدم رو روی چشم‌هام گذاشتم.

اما...

همین که پلک‌هام روی هم نشستن، تصویر همون صحنه دوباره جلوی چشمم جون گرفت.

ا.ت...

و اون پسر فرانسوی که با صمیمیت آزاردهنده، دست‌هاش رو دور شونه‌هاش حلقه کرده بود.

فکم از شدت فشاری که به دندون‌هام آورده بودم درد گرفته بود.

لعنتی...

چرا هرچی بیشتر سعی می‌کردم اون تصویر رو از ذهنم بیرون کنم، واضح‌تر جلوی چشمم ظاهر می‌شد؟

همون لحظه، گوشی جدیدی که صبح خریده بودم روی پاتختی شروع به لرزیدن کرد.

صفحه‌ی روشنش فقط یه جمله رو نشون می‌داد.

شماره ناشناس.

لبخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست.

حدس زدن صاحب این تماس اصلاً سخت نبود.

تماس رو وصل کردم.

هنوز گوشی رو کامل کنار گوشم نذاشته بودم که صدای بلند و عصبی لارا تموم اتاق رو پر کرد.

لارا: بالاخره جواب دادی؟! تهیونگ، تو واقعا عقلت رو از دست دادی؟! می‌دونی چه بلایی سرمون آوردی؟

سکوت کردم.

اجازه دادم هرچی می‌خواد بگه.

اما انگار همین سکوت، بیشتر از هر جوابی عصبانی‌اش می‌کرد.

لارا: جلوی بابام... جلوی مامانم... جلوی خانواده‌ی خودت... منو مثل یه آدم احمق تنها گذاشتی و غیب شدی! همه دارن پشت سرم حرف می‌زنن. می‌دونی چقدر تحقیر شدم؟!

باز هم چیزی نگفتم.

چند ثانیه بعد، نفس عمیقی کشید و این بار با صدایی لرزون‌تر ادامه داد.

لارا: یعنی واقعا برات مهم نیست؟

گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و با لحنی آروم و کاملا بی‌احساس گفتم..

تهیونگ: حرفات تموم شد؟

اون طرف خط چند لحظه سکوت مطلق حکم‌فرما شد.

بعد صدای نفس‌های نامنظمش رو شنیدم.

لارا: تهیونگ... فقط یه سوال دارم.

...

لارا: نگو... نگو همه‌ی این کارها برای اون دختره بوده.

بی‌اختیار نگاهم به سقف تاریک اتاق دوخته شد.

جوابی ندادم.

همین سکوت، انگار مهر تاییدی روی حدسش بود.

صداش دوباره بالا رفت.

لارا: برای همون هوانگ ا.ت؟!

...

لارا: واقعا چی توی اون دیدی که توی من ندیدی؟

مکث کوتاهی کرد.

بعد با خنده‌ای پر از تمسخر ادامه داد..

لارا: اون حتی به گرد پای من هم نمی‌رسه. نه خانواده‌ی منو داره، نه جایگاه اجتماعی منو...

صداش سردتر شد.

لارا: حتی از نظر ظاهر هم خیلی زشته... واقعا نمی‌فهمم چی توی اون دختر دیدی. به نظرم اصلا دختر زیبایی نیست که بخوای همه‌چیزت رو به خاطرش به هم بریزی.


ا.ت زشته لارا؟!؟!🤨

_بنظرتون لارا باید کجا بره؟
تراپیست🧠
چشم پزشکی👁
اعماق جهنم🔪
دیدگاه ها (۵۰)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}​𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟭​[ویو تهیونگ]پسره با صدای...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟬باورم نمی‌شد کسی که تو این...

...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟯راشل شونه هام رو محکم گرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط