𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟬
باورم نمیشد کسی که تو این دو روز سایهبهسایه تعقیبم میکرد تهیونگ بود...
با دیدن رگهی باریک خونی که از پشت سرش روی گردنش جاری شده بود، وحشت و ترس تموم وجودم رو تسخیر کرد.
اشکهام بیاختیار سرازیر شدن. دستم رو جلوی صورتش گرفتم؛ نفس میکشید اما عمیقا بیهوش بود.
شونههاش رو تکون دادم...
ا.ت: تهیونگ... تو رو خدا چشمات رو باز کن.. من نمیدونستم تویی! تهیونگ! صدای منو میشنوی؟
با دستپاچگی گوشیام رو از جیبم درآوردم و با دستهایی که به شدت میلرزیدن شمارهی اورژانس رو گرفتم. با لکنت و دستوپا شکسته، آدرس کوچه رو دادم و التماس کردم که زودتر بیان.
چند دقیقه بعد...
داخل آمبولانس...
تموم مسیر فقط به صورتش نگاه میکردم.
پرستار روی زخم سرش فشار داده بود.
پرستار:آشناش هستید؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم..
ا.ت: آره.
نیم ساعت بعد، داخل یکی از اتاقهای بخش اورژانس بیمارستان مرکزی پاریس بودم.
تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود و دکتر بعد از شستشوی زخم کوچک پشت سرش و بستن یه باند سفید، گفت که خطر جدیای وجود نداره و به زودی به هوش میاد.
من کنار تخت روی صندلی کز کرده بودم... اگه بلایی سرش میومد، هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم.
تهیونگ به آرومی پلکهای سنگینش رو تکون داد. چند بار چشمهاش رو باز و بسته کرد تا نور اتاق رو تحمل کنه.
دستش رو آروم به سمت سرش برد و نالهی کوتاهی از گلوش خارج شد. سرش رو کمی چرخوند و با دیدن من گفت...
تهیونگ: ا.ت..
ا.ت: تهیونگ! حالت خوبه؟ سرت خیلی درد میکنه؟ منو ببخش... من واقعا ترسیده بودم،... نمیخواستم این کار رو بکنم..نمیدونستم تویی..
تهیونگ لبخند کمرنگ و بیرمقی روی لبهاش نشست.
تهیونگ: ضربت زیاد درد نداشت..
ا.ت: شوخی میکنی؟ من نزدیک بود بکشمت..
تهیونگ: من سر سخت تر از اینحرفهام که با یه ضربه تو بمیرم..
میخواینم چیزی بگم که نگاهم اتفاقی به ساعت دیواری افتاد.
عقربهها نیمهشب رو نشون میدادن..
چشمهام گرد شد.
ا.ت: وای...
با عجله از جا بلند شدم.
ا.ت: خیلی دیر شده
حتما تا الان بچهها خیلی نگرانم شدن..
سریع از رو صندلی بلند شدم تهیونگ با بهت به من زل زد.
تهیونگ: ا.ت صبر کن...
ا.ت:من باید برم... دکتر گفت مشکلی نیست...خوشحالم که حالت خوبه...خداحافظ..
پشتم رو بهش کردم تا به سمت در اتاق حرکت کنم، اما با صدای تهیونگ ایستادم..
[ویو تهیونگ]
تهیونگ: صبر کن! ا.ت، صبر کن... باهم میریم. من میرسونمت.
ا.ت اولش مخالفت کرد و خواست بره، اما وقتی تلوتلو خوردن و ضعفم رو دید،دیگه چیزی نگفت.
از بیمارستان بیرون اومدیم. بارون شدیدتر شده بود و نور چراغهای خیابون روی زمین خیس منعکس میشد. دستم رو بلند کردم و تاکسی گرفتم.
تموم طول مسیر داخل ماشین، در سکوتی خفهکننده گذشت. ا.ت به شیشه زل زده بود و من، از گوشهی چشم لبهای فشردهشده و خط اخم ظریفش رو تماشا میکردم.
تاکسی بالاخره جلوی ورودی هتل ایستاد.
هنوز ماشین کاملا متوقف نشده بود که متوجه هیاهو و شلوغی داخل حیاط شدم.
زیر نور کمرنگ چراغهای محوطه، چهار نفر..دو دختر و دو پسر...با چهرههایی نگران و کلافه مدام قدم میزدن و گوشیهاشون رو چک میکردن..
به محض اینکه ا.ت در تاکسی رو باز کرد و پاش رو بیرون گذاشت، انگار بمبی توی حیاط ترکید.
یه پسر قدبلند با دیدن ا.ت جوری چشمهاش برق زد که از همون فاصله هم حس ناخوشایندی به من دست داد.
با قدمهای بلند و سریع، تقریبا دوید و خودش رو به ا.ت رسوند.
قبل از اینکه ا.ت بتونه حرفی بزنه، اون پسر دستهاش رو دور شونههای ظریف ا.ت حلقه کرد و ا.ت رو در آغوش کوتاه اما محکم و صمیمی فشار داد.
دستم روی دستگیرهی درِ تاکسی خشک شد. حس کردم یکباره تموم هوای داخل سینهام تبخیر شد و جاش رو به یه آتیش سوزان داد.
دندونهام رو چنان روی هم فشردم که صدای تقتقشون رو شنیدم.
زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
اون پسر...
بدون هیچ تردیدی ا.ت رو در آغوش گرفته بود.
انگار این کار، عادیترین اتفاق دنیا بود.
قلبم به شکل دردناکی فشرده شد.
دو ماه...
دو ماه تموم شهر رو زیر و رو کرده بودم تا فقط یک بار از دور ببینمش.
و حالا...
اولین تصویری که ازش میدیدم، در آغوش مرد دیگهای بود.
نفسم سنگین شد.
دستم بیاختیار مشت شد.
نه...
حق نداشتم ناراحت باشم.
حق نداشتم چیزی بگم.
من کسی بودم که نتونسته بود کنارش بمونه
اما...
دیدن اون صحنه...
بدجور درد داشت.
نگاهم از بازوهای اون پسر جدا نمیشد. فقط چند ثانیه بود...
اما همون چند ثانیه کافی بود تا چیزی توی دلم سنگین فرو بریزه. اون... به چه حقی ا.ت رو اینقدر راحت توی آغوش گرفته بود؟
آخ آخ آقای کیم...حسودی قشنگ نیستا🤭
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟬
باورم نمیشد کسی که تو این دو روز سایهبهسایه تعقیبم میکرد تهیونگ بود...
با دیدن رگهی باریک خونی که از پشت سرش روی گردنش جاری شده بود، وحشت و ترس تموم وجودم رو تسخیر کرد.
اشکهام بیاختیار سرازیر شدن. دستم رو جلوی صورتش گرفتم؛ نفس میکشید اما عمیقا بیهوش بود.
شونههاش رو تکون دادم...
ا.ت: تهیونگ... تو رو خدا چشمات رو باز کن.. من نمیدونستم تویی! تهیونگ! صدای منو میشنوی؟
با دستپاچگی گوشیام رو از جیبم درآوردم و با دستهایی که به شدت میلرزیدن شمارهی اورژانس رو گرفتم. با لکنت و دستوپا شکسته، آدرس کوچه رو دادم و التماس کردم که زودتر بیان.
چند دقیقه بعد...
داخل آمبولانس...
تموم مسیر فقط به صورتش نگاه میکردم.
پرستار روی زخم سرش فشار داده بود.
پرستار:آشناش هستید؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم..
ا.ت: آره.
نیم ساعت بعد، داخل یکی از اتاقهای بخش اورژانس بیمارستان مرکزی پاریس بودم.
تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود و دکتر بعد از شستشوی زخم کوچک پشت سرش و بستن یه باند سفید، گفت که خطر جدیای وجود نداره و به زودی به هوش میاد.
من کنار تخت روی صندلی کز کرده بودم... اگه بلایی سرش میومد، هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم.
تهیونگ به آرومی پلکهای سنگینش رو تکون داد. چند بار چشمهاش رو باز و بسته کرد تا نور اتاق رو تحمل کنه.
دستش رو آروم به سمت سرش برد و نالهی کوتاهی از گلوش خارج شد. سرش رو کمی چرخوند و با دیدن من گفت...
تهیونگ: ا.ت..
ا.ت: تهیونگ! حالت خوبه؟ سرت خیلی درد میکنه؟ منو ببخش... من واقعا ترسیده بودم،... نمیخواستم این کار رو بکنم..نمیدونستم تویی..
تهیونگ لبخند کمرنگ و بیرمقی روی لبهاش نشست.
تهیونگ: ضربت زیاد درد نداشت..
ا.ت: شوخی میکنی؟ من نزدیک بود بکشمت..
تهیونگ: من سر سخت تر از اینحرفهام که با یه ضربه تو بمیرم..
میخواینم چیزی بگم که نگاهم اتفاقی به ساعت دیواری افتاد.
عقربهها نیمهشب رو نشون میدادن..
چشمهام گرد شد.
ا.ت: وای...
با عجله از جا بلند شدم.
ا.ت: خیلی دیر شده
حتما تا الان بچهها خیلی نگرانم شدن..
سریع از رو صندلی بلند شدم تهیونگ با بهت به من زل زد.
تهیونگ: ا.ت صبر کن...
ا.ت:من باید برم... دکتر گفت مشکلی نیست...خوشحالم که حالت خوبه...خداحافظ..
پشتم رو بهش کردم تا به سمت در اتاق حرکت کنم، اما با صدای تهیونگ ایستادم..
[ویو تهیونگ]
تهیونگ: صبر کن! ا.ت، صبر کن... باهم میریم. من میرسونمت.
ا.ت اولش مخالفت کرد و خواست بره، اما وقتی تلوتلو خوردن و ضعفم رو دید،دیگه چیزی نگفت.
از بیمارستان بیرون اومدیم. بارون شدیدتر شده بود و نور چراغهای خیابون روی زمین خیس منعکس میشد. دستم رو بلند کردم و تاکسی گرفتم.
تموم طول مسیر داخل ماشین، در سکوتی خفهکننده گذشت. ا.ت به شیشه زل زده بود و من، از گوشهی چشم لبهای فشردهشده و خط اخم ظریفش رو تماشا میکردم.
تاکسی بالاخره جلوی ورودی هتل ایستاد.
هنوز ماشین کاملا متوقف نشده بود که متوجه هیاهو و شلوغی داخل حیاط شدم.
زیر نور کمرنگ چراغهای محوطه، چهار نفر..دو دختر و دو پسر...با چهرههایی نگران و کلافه مدام قدم میزدن و گوشیهاشون رو چک میکردن..
به محض اینکه ا.ت در تاکسی رو باز کرد و پاش رو بیرون گذاشت، انگار بمبی توی حیاط ترکید.
یه پسر قدبلند با دیدن ا.ت جوری چشمهاش برق زد که از همون فاصله هم حس ناخوشایندی به من دست داد.
با قدمهای بلند و سریع، تقریبا دوید و خودش رو به ا.ت رسوند.
قبل از اینکه ا.ت بتونه حرفی بزنه، اون پسر دستهاش رو دور شونههای ظریف ا.ت حلقه کرد و ا.ت رو در آغوش کوتاه اما محکم و صمیمی فشار داد.
دستم روی دستگیرهی درِ تاکسی خشک شد. حس کردم یکباره تموم هوای داخل سینهام تبخیر شد و جاش رو به یه آتیش سوزان داد.
دندونهام رو چنان روی هم فشردم که صدای تقتقشون رو شنیدم.
زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
اون پسر...
بدون هیچ تردیدی ا.ت رو در آغوش گرفته بود.
انگار این کار، عادیترین اتفاق دنیا بود.
قلبم به شکل دردناکی فشرده شد.
دو ماه...
دو ماه تموم شهر رو زیر و رو کرده بودم تا فقط یک بار از دور ببینمش.
و حالا...
اولین تصویری که ازش میدیدم، در آغوش مرد دیگهای بود.
نفسم سنگین شد.
دستم بیاختیار مشت شد.
نه...
حق نداشتم ناراحت باشم.
حق نداشتم چیزی بگم.
من کسی بودم که نتونسته بود کنارش بمونه
اما...
دیدن اون صحنه...
بدجور درد داشت.
نگاهم از بازوهای اون پسر جدا نمیشد. فقط چند ثانیه بود...
اما همون چند ثانیه کافی بود تا چیزی توی دلم سنگین فرو بریزه. اون... به چه حقی ا.ت رو اینقدر راحت توی آغوش گرفته بود؟
آخ آخ آقای کیم...حسودی قشنگ نیستا🤭
- ۱.۲k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط