「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 40
✦.................................
جونگکوک پوزخندی زد که ذرهای گرما در آن نبود، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، دستش را با سرعتی غیرمنتظره به سمت یقه لباسِ نیکی برد
صدای دریده شدنِ پارچه در سکوتِ سردِ زیرزمین پیچید؛ لباس نیکی با یک حرکتِ وحشیانه و بیرحمانه از تنش دریده شد و روی زمین افتاد
نیکی از شوکِ این اتفاق، حتی فرصت نکرد واکنشی نشان دهد و حالا، در آن سرمایِ مرگبار، تنها با یک سو៸تینِ مشکی، در برابرِ نگاهِ خیرهی جونگکوک لرزید.
جونگکوک با دیدنِ پوستِ سفیدِ نیکی که در تضاد با فضای تاریکِ زیرزمین می درخشد، مکث کرد، نگاهش برای لحظهای از آن خشمِ سرد به یک حسِ غریب و لرزان تغییر کرد؛ چیزی شبیه به عطشی که نمی توانست آن را کنترل کند
نفسش سنگین شد و با خشو៸نتی که سعی داشت لرزشِ درونیاش را پنهان کند، دوباره دست به سمتِ ابزارِ فلزی برد.
نوکِ فلز را با فشاری تحقیرآمیز روی شانهی نیکی کشید.
_ لجبازیهات رو نگه دار واسه وقتی که داری زیرِ دستِ من نا៸له میکنی.
نیکی تنها توانست هقهق کند، قطراتِ اشک روی پوستِ سفیدش میغلتیدند
جونگکوک ابزار را با شدتی بیشتر روی بازوی او کشید تا ردِ سرخِ خون نمایان شود
نیکی با هر فشار، تکانی میخورد و با صدایی ضعیف ناله میکرد، اما جونگکوک... او کسی بود که داشت نابود میشد..
هر بار که نیکی از درد ناله میکرد، انگار جونگکوک ضربهای به قلبِ خودش میزد، دستِ جونگکوک که ابزار را نگه داشته بود، در یک لحظه لرزید چشمانش برای ثانیهای پر از دردی عمیق شد که هیچکس نباید میدید.
نیکی فقط گریه میکرد، بیخبر از اینکه مردی که روبرویش ایستاده و با بیرحمی او را شکنجه میکند، دارد از درون، با هر اشکِ او، هزار بار میمیرد.
جونگکوک با فشارِ دستش روی بازوی نیکی، سعی کرد لرزشِ بدنش را متوقف کند. صدایِ نالههایِ نیکی برای او مثلِ سم بود
جونگکوک ناگهان ابزار را با ضربِ محکمی روی میزِ فلزی کوبید؛ صدایی مهیب در زیرزمین پیچید، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، بدون اینکه حتی لحظهای به چشمانِ خیسِ نیکی نگاه کند
با صورتی که از فشارِ عصبیِ زیاد برافروخته بود، سریع به سمتِ در خروجی چرخید و از زیرزمین خارج شد
نیکی، در حالی که دستبندها مچهایش را به صندلی دوخته بود، سرش را بین سینهاش پنهان کرد
صدای هقهقش در فضای سرد و سنگی زیرزمین اکو میشد، هنوز گرمای نفسهای تند جونگکوک و بوی سردِ فلز که با عطرِ تلخش مخلوط شده بود، در هوا باقی مانده بود.
او درک نمیکرد؛ چرا جونگکوک ناگهان ابزار را پرت کرد و رفت؟ چرا وقتی به تنِ نیمهبرهنهاش نگاه کرد، چشمانش برای لحظهای چنان تاریک و دردناک شد که انگار خودش قربانیِ این شکنجه است؟
در آن سوی درِ آهنی، جونگکوک به دیوارهی راهرو تکیه داده بود نفسهایش از ریههایش با فشار بیرون میزد، گویی داشت خفه میشد
مشتهایش را چنان محکم به دیوار کوبید که بندِ انگشتانش شکافت و خون از آنها چکید، او نمیتوانست تحمل کند هر جیغِ نیکی، مثل تیغی در سینهاش فرو میرفت.
او با خودش زمزمه کرد، صدایی که از شدت خشم و استیصال میلرزید:
_ لعنت بهت... لعنت به این حس مزخرف
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 40
✦.................................
جونگکوک پوزخندی زد که ذرهای گرما در آن نبود، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، دستش را با سرعتی غیرمنتظره به سمت یقه لباسِ نیکی برد
صدای دریده شدنِ پارچه در سکوتِ سردِ زیرزمین پیچید؛ لباس نیکی با یک حرکتِ وحشیانه و بیرحمانه از تنش دریده شد و روی زمین افتاد
نیکی از شوکِ این اتفاق، حتی فرصت نکرد واکنشی نشان دهد و حالا، در آن سرمایِ مرگبار، تنها با یک سو៸تینِ مشکی، در برابرِ نگاهِ خیرهی جونگکوک لرزید.
جونگکوک با دیدنِ پوستِ سفیدِ نیکی که در تضاد با فضای تاریکِ زیرزمین می درخشد، مکث کرد، نگاهش برای لحظهای از آن خشمِ سرد به یک حسِ غریب و لرزان تغییر کرد؛ چیزی شبیه به عطشی که نمی توانست آن را کنترل کند
نفسش سنگین شد و با خشو៸نتی که سعی داشت لرزشِ درونیاش را پنهان کند، دوباره دست به سمتِ ابزارِ فلزی برد.
نوکِ فلز را با فشاری تحقیرآمیز روی شانهی نیکی کشید.
_ لجبازیهات رو نگه دار واسه وقتی که داری زیرِ دستِ من نا៸له میکنی.
نیکی تنها توانست هقهق کند، قطراتِ اشک روی پوستِ سفیدش میغلتیدند
جونگکوک ابزار را با شدتی بیشتر روی بازوی او کشید تا ردِ سرخِ خون نمایان شود
نیکی با هر فشار، تکانی میخورد و با صدایی ضعیف ناله میکرد، اما جونگکوک... او کسی بود که داشت نابود میشد..
هر بار که نیکی از درد ناله میکرد، انگار جونگکوک ضربهای به قلبِ خودش میزد، دستِ جونگکوک که ابزار را نگه داشته بود، در یک لحظه لرزید چشمانش برای ثانیهای پر از دردی عمیق شد که هیچکس نباید میدید.
نیکی فقط گریه میکرد، بیخبر از اینکه مردی که روبرویش ایستاده و با بیرحمی او را شکنجه میکند، دارد از درون، با هر اشکِ او، هزار بار میمیرد.
جونگکوک با فشارِ دستش روی بازوی نیکی، سعی کرد لرزشِ بدنش را متوقف کند. صدایِ نالههایِ نیکی برای او مثلِ سم بود
جونگکوک ناگهان ابزار را با ضربِ محکمی روی میزِ فلزی کوبید؛ صدایی مهیب در زیرزمین پیچید، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، بدون اینکه حتی لحظهای به چشمانِ خیسِ نیکی نگاه کند
با صورتی که از فشارِ عصبیِ زیاد برافروخته بود، سریع به سمتِ در خروجی چرخید و از زیرزمین خارج شد
نیکی، در حالی که دستبندها مچهایش را به صندلی دوخته بود، سرش را بین سینهاش پنهان کرد
صدای هقهقش در فضای سرد و سنگی زیرزمین اکو میشد، هنوز گرمای نفسهای تند جونگکوک و بوی سردِ فلز که با عطرِ تلخش مخلوط شده بود، در هوا باقی مانده بود.
او درک نمیکرد؛ چرا جونگکوک ناگهان ابزار را پرت کرد و رفت؟ چرا وقتی به تنِ نیمهبرهنهاش نگاه کرد، چشمانش برای لحظهای چنان تاریک و دردناک شد که انگار خودش قربانیِ این شکنجه است؟
در آن سوی درِ آهنی، جونگکوک به دیوارهی راهرو تکیه داده بود نفسهایش از ریههایش با فشار بیرون میزد، گویی داشت خفه میشد
مشتهایش را چنان محکم به دیوار کوبید که بندِ انگشتانش شکافت و خون از آنها چکید، او نمیتوانست تحمل کند هر جیغِ نیکی، مثل تیغی در سینهاش فرو میرفت.
او با خودش زمزمه کرد، صدایی که از شدت خشم و استیصال میلرزید:
_ لعنت بهت... لعنت به این حس مزخرف
- ۶۵۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط