{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}



🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۸

«قرار نبود این‌قدر نزدیک بشی…» 🌙

صدای بارون آروم روی شیشه‌های عمارت می‌خورد.

ات کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون خیس نگاه می‌کرد که ناگهان صدای جونگ‌کوک از پشت سرش بلند شد:

— چرا هنوز بیداری؟

ات بدون اینکه برگرده گفت:
— خوابم نمی‌بره.

جونگ‌کوک چند قدم جلو اومد.

— چرا؟

ات شونه بالا انداخت:
— نمی‌دونم.

جونگ‌کوک با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:
— پس مشکل جدی‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.

ات برگشت و اخم کرد:
— مثلاً؟

— مثلاً شاید دلت برای من تنگ شده. 😏

ات با ناباوری نگاهش کرد:
— تو واقعاً زیادی اعتمادبه‌نفس داری!

جونگ‌کوک خندید:
— بالاخره یکی باید داشته باشه.

ات خواست از کنارش رد بشه که جونگ‌کوک دستش رو گرفت.

ات مکث کرد.

برای چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.

قلب ات تندتر می‌زد.

— جونگ‌کوک...

— هوم؟

— دستمو ول کن.

جونگ‌کوک به دستش نگاه کرد و بعد با لبخند گفت:
— مطمئنی؟

ات نگاهش رو دزدید:
— آره.

جونگ‌کوک آروم دستش رو رها کرد.

اما همین که ات قدمی برداشت، پایش به لبه فرش گیر کرد.

— وای!

جونگ‌کوک سریع گرفتش.

ات توی آغوشش افتاد و با چشم‌های گرد شده بهش نگاه کرد.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:
— باز هم من باید نجاتت بدم؟

ات با حرص گفت:
— اگه ولم کنی شاید خودم بتونم راه برم! 😑

جونگ‌کوک خندید:
— باشه، خانم مستقل.

همون لحظه در اتاق باز شد و تهیونگ سرش رو داخل آورد.

— بچه‌هاااا...

هر دو با عجله از هم فاصله گرفتن.

تهیونگ چند ثانیه بهشون نگاه کرد.

— اووووه! 😏

جونگ‌کوک:
— چی «اووه»؟

تهیونگ:
— هیچی... فقط مزاحم لحظه‌ی تاریخی‌تون شدم. 😂

ات صورتش از خجالت سرخ شد:
— تهیونگ!

تهیونگ با خنده در رو بست و از پشت در گفت:

— من چیزی ندیدمممم! 😂

جونگ‌کوک زیر لب خندید.

ات با اخم گفت:
— تقصیر توئه!

— من؟!

— آره!

— من که فقط گرفتمت!

ات دست به سینه شد:
— دقیقاً! نباید می‌گرفتی!

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند و بعد با لبخند گفت:

— دفعه بعد می‌ذارم بیفتی.

ات با عصبانیت بالش کوچکی برداشت و پرت کرد سمتش.

— برووو بیرون! 😂

جونگ‌کوک در حالی که می‌خندید از اتاق خارج شد.

اما درست قبل از بسته شدن در، برگشت و گفت:

— شب بخیر، خانم مستقل.

ات لبخند کوچکی زد.

— شب بخیر... رئیس مافیا.

در بسته شد.

لبخند ات هنوز روی لبش بود.

اما چیزی که هیچ‌کدوم نمی‌دونستن این بود که پشت پنجره‌ی تاریک عمارت، کسی تمام این صحنه رو دیده بود...

و در دستش عکسی قدیمی از ات بود.

زیر لب گفت:

— بالاخره پیدات کردم... وارث واقعی.

🖤 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۱۷ | حقیقتی که نباید می‌فهمیدمصدای قدم‌ها در ساختمان ...

میسیییی🥺😘🍓🎀🤍

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط