{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با الفبای محبت، آشنا کردی مرا

با الفبای محبت، آشنا کردی مرا
چون نسیمی، با هوایت، بی هوا کردی مرا

آمدی و با حضورت گریه هایم، خنده شد
دفتر غمها به دستت تا همیشه بسته شد

بوته ی خشکیده با عطر وجودت جان گرفت
خشکسالیها گذشت و ناگهان باران گرفت

ای هوای تازه، ای یادآور فصل بهار
همچو باران بر کویر قلب تب دارم، ببار

میشود حالا که هستی اندکی نازت کنم؟
یا فقط با یک نگاه خود، براندازت کنم؟

با الفبای قشنگی که به من آموختی
سرنوشتم را به خوشبختی، چه زیبا دوختی

اولین و آخرینی در محبت بی گمان
مهربانم، تا ته این ماجرا با من بمان
دیدگاه ها (۳)

درد داردحال خرابت را ببینند وبرای خفه ڪردنتبڪَویند : خوبی؟کا...

‍ غزل غزل ترانه شد ، نگاه عاشقانه اتقسم به چشمهای تو ، گرفته...

دوست دارم در هوای شرجی پیراهنت بوی باران بشنوم، احساس را معن...

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ ..!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!ﮔﺎﻫــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط