رمان عشق جاودان
رمان عشق جاودان
پارت ۶۸
چویا: نه این امکان نداره، دازای میاد ، اون میاد و منو پیدا میکنه
شوگو: بهتره اینو بدونی که دازای هیچوقت نمیاد ناباور یقه شوگو رو ول کردم و افتادم روی زمین. دازای دیگه نمیاد دنبالم ، اون ولم کرد . نه نه این امکان نداره ، دازای میاد دنبالم مهم نیست چقدر طول بکشه اون میاد...
"پایان فلش بک ، زمان حال"
چویا:و اینطوری شد و منم اجازه نداشتم زیاد از اون خونه بیام بیرون، ولی بعد از اصرار زیاد گذاشتن برم خونه قبلیم و منم میرفتم به امید اینکه تو پیدات بشه و بلاخره اومدی
دازای: ببخشید که اینقدر دیر اومدم دنبالت
چویا: اشکال نداره ، تو فکر میکردی که من مردم پس حق داشتی
دازای: اوهوم، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم
آروم بغلش کردم و بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.
چویا: دازای
دازای:جونم؟
چویا: توی این مدت مدرسه هم نرفتم
دازای: ولی الان تعطیلات شروع شده و بعدش هم ترم جدیده
چویا: میدونم و میخوام تعطیلات رو درس هایی که عقب افتادم رو بخونم تا بتونم ترم جدید رو شروع کنم
دازای: باشه، منم هرکاری لازم باشه برات انجام میدم ، به آقای هونگ هم خبر میدم
چویا: ممنون ، اوه راستی آقای هونگ از این غیبتم خبر داره؟
دازای: آره از همون روزی گم شدی بهش خبر دادم و اونم گفت که مشکلی نیست
چویا: آها
پارت ۶۸
چویا: نه این امکان نداره، دازای میاد ، اون میاد و منو پیدا میکنه
شوگو: بهتره اینو بدونی که دازای هیچوقت نمیاد ناباور یقه شوگو رو ول کردم و افتادم روی زمین. دازای دیگه نمیاد دنبالم ، اون ولم کرد . نه نه این امکان نداره ، دازای میاد دنبالم مهم نیست چقدر طول بکشه اون میاد...
"پایان فلش بک ، زمان حال"
چویا:و اینطوری شد و منم اجازه نداشتم زیاد از اون خونه بیام بیرون، ولی بعد از اصرار زیاد گذاشتن برم خونه قبلیم و منم میرفتم به امید اینکه تو پیدات بشه و بلاخره اومدی
دازای: ببخشید که اینقدر دیر اومدم دنبالت
چویا: اشکال نداره ، تو فکر میکردی که من مردم پس حق داشتی
دازای: اوهوم، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم
آروم بغلش کردم و بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.
چویا: دازای
دازای:جونم؟
چویا: توی این مدت مدرسه هم نرفتم
دازای: ولی الان تعطیلات شروع شده و بعدش هم ترم جدیده
چویا: میدونم و میخوام تعطیلات رو درس هایی که عقب افتادم رو بخونم تا بتونم ترم جدید رو شروع کنم
دازای: باشه، منم هرکاری لازم باشه برات انجام میدم ، به آقای هونگ هم خبر میدم
چویا: ممنون ، اوه راستی آقای هونگ از این غیبتم خبر داره؟
دازای: آره از همون روزی گم شدی بهش خبر دادم و اونم گفت که مشکلی نیست
چویا: آها
- ۳.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط