{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۶۷
شوگو: اوکی ، بعدا دوباره میام
بعد از این حرفش از خونه رفت بیرون ، مثل اینکه نمی‌خواست ول کنه
آیومی: رفتش؟
دازای: آره
آیومی: خوبه
چویا: بیاین صبحونه بخوریم
دازای:باشه
آیومی:باشه
رفتیم نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن صبحانه .
دازای: اومم مثل همیشه خیلی خوبه ، خیلی وقته دست پختت رو نخوردم ، دلم براش تنگ شده بود.
چویا دوباره سرخ شد ، این بچه چقدر خجالتی بود. صبحانه رو خوردیم و با کمک چویا ظرف ها رو جمع کردیم و شستیم. آیومی هم بخاطر حاملگیش کلا استراحت میکرد و بعد از صبحانه هم رفت توی اتاق. نشستم روی مبل و چویا هم اومد کنارم
دازای: خب تعریف کن چرا این دو ماه نیومدی؟
چویا: خب بعد از اون شب منو بردن یه جای دیگه و چند روز بعد شوگو اومد سراغم


"فلش بک به اون روز "
شوگو: سلام چویا
چویا: هی برای چی جای منو عوض کردی، دازای کجاست؟
شوگو: باید بگم که تو دیگه دازای رو نمی‌بینی
چویا: یعنی چی؟
شوگو: من به دازای گفتم که تو مردی و برای اثباتش یک عکس بهش نشون دادم ، تو برای دازای مردی
عصبی رفتم سمتش و یقش رو گرفتم
چویا: عوضی، دازای هیچوقت ولم نمیکنه
شوگو: ولی اون الان توی شوک بزرگی هست و فکر می‌کنه که تو مردی. اون دیگه نمیاد دنبالت
دیدگاه ها (۰)

رمان عشق جاودانپارت ۶۸چویا: نه این امکان نداره، دازای میاد ،...

عشق جاودان پارت ۶۹ویو چویا دلم بشدت میخاست که تو بغل دازای ب...

عشق جاودان پارت ۶۶ایومی: خب چیه الکی که من حامله نشدم (حیا ک...

عشق جاودان پارت۶۵ویو چویا عجیب دلم برای دازای تنگ شده بود هم...

" هیولای من "ویو دازاییه چند دقیقه بعد از اینکه قرصو خورد خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط