PART
𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞
PART²¹
(آرا+)(جانگ هوسوک–)(دکتر کیم تهیونگ/)(پرستار¥)
صبح روز بعد هوسوک تنها توی تخت بیدار میشه و میره طبقه پایین و میبینه آرا داره صبحانه درست میکنه و آهنگ زمزمه میکنه و متوجه هوسوک نمیشه پس میره از پشت دستاش رو دور کمر آرا حلقه میکنه و آرا جا میخوره!
+هی بیدار شدی!
–اوهوم!چی درست میکنی؟بوی خوبی میده!
+دارم پنکیک سبزیجات و کمی هم برنج سرخ شده درست میکنم!
–واو پس صبحانه امروز کره ای؟
+البته!همیشه غذای کره ای بهترینه!
–اوه قطعاً!میدونی امروز چه روزیه؟
+روز تمدید مارکمه مگه نه؟
–البته و من میتونم از خون خوشمزه همسرم تغذیه کنم
آرا میخنده و هوسوک مشغول تمدید مارک آرا و نوشیدن خونش میشه،بعد از 7 مین عقب میکشه
+بلاخره کار تو تموم شد و وقت صبحانه است
–ببینیم همسرم چه کرده!
آرا میز رو میچینه و هردو میشینن و\ هوسوک اولین لقمه از غذاش رو میخوره و قیافش از مزه غذا به وجد میاد.
+بدمزه شده؟
–نه اتفاقا عالی شده!هیچوقت غذا به این خوشمزگی نخورده بودم!
+هی داری پیاز داغش رو زیاد میکنی (خنده)
–نه جدی میگم
هردو صبحانه میخورن و گاهی هوسوک لقمه ای رو به آرا میداد و آرا به هوسوک!
«پرش زمانی به هفت ماه بعد»
امروز آرا و هوسوک دانشگاه نداشتن پس خونه مونده بودن!هوسوک داشت ظرف های صبحانه رو با آرا جمع میکرد ولی ناگهان آرا ظرف ها رو میندازه و با دل درد شدیدی که حس میکنه سریع با یه دستش لبه صندلی رو میگیره و با یه دستش شکمش رو و هوسوک سریع به سمت آرا میره
–هی بیب چی شده؟
+هوسوک... بچه...فکر کنم داره به دنیا میاد...
هوسوک بدون اهمیت به هیچ چیز سریع آرا رو براید استایل بغل میکنه میبره داخل ماشین و سریع ماشین رو روشن میکنه به سمت بیمارستان و به تهیونگ زنگ میزنه و تهیونگ بعد از دوتا بوق جواب میده
–هی تهیونگ فکر کنم آرا داره زایمان میکنه!
/چی؟الان کجایید؟
–توی راه بیمارستان
/اوکی منتظرم
هوسوک تلفن رو قطع میکنه و آرا از درد ناله میکنه
–هیشش،بیب نگه دار دیگه نزدیک بیمارستانیم!به زودی میرسیم!
بعد از 5 مین که برای هردوشون مثل ابدیت گذشت رسیدن بیمارستان سریع آرا رو گذاشتن روی تخت و برای زایمان بردنش و هوسوک در حال پر کردن فرم بود که یکی پرستار ها میگه
¥باید بیاید داخل همسرتون به همراهیتون نیاز داره
هوسوک میره داخل اتاق زایمان تهیونگ بالای سر آرا بود تا آماده انجام زایمانش باشه و هوسوک دست آرا رو میگیره و به سمتش خم میشه و توی گوشش چیزای آرامش بخش زمزمه میکنه
/اوکی وقت زور زدنه!
آرا زور میزنه و دست هوسوک رو فشار میده و هوسوک از این فشار متعجب میشه اما دستش رو عقب نمیکشه
/یه بار دیگه!نفس عمیق!1...2...3 زور بزن
بعد از چندین بار زور زدن بلاخره یه نوزاد زیبا به دنیا میاد
/سلام دختر کوچولو خوش اومدی به دنیا،تولد 29 مارس 2026 ساعت 9:30 دقیقه صبح
تهیونگ نوزاد رو به پرستار ها میده تا تمیزش کنن و بعد پرستار ها نوزاد رو به هوسوک میدن
/همه برید بیرون!
هوسوک به تن بی جان آرا روی تخت نگاه میکنه
–وقتشه
/خب باید این مراسم باستانی رو شروع کنیم!
تهیونگ با یک سرنگ مقدار کمی خون هوسوک رو میگیره و کمی هم از خون بچه ولی بچه گریه نمیکنه سپس تهیونگ رگ آرا رو پیدا میکنه و خون رو تزریق میکنه و بعد از 1 دقیقه آرا چشماش رو باز میکنه...چشماش زنگ قرمز داشتن و آرا عطش خون داشت تهیونگ یه لیوان خون رو که از قبل از اتاق تزریقات خونی گرفته بود رو به سمت آرا میگیره!
/فعلا عطشت رو بر طرف میکنه!
آرا لیوان خون رو سر میکشه و بلاخره عطشش خاموش میشه!
–بیب تو انجامش دادی!
+من الان یه خون آشامم؟
–آره!
هوسوک با بچه به سمت آرا میره
–به دخترمون نگاه کن!بینی من و چشمای تو رو داره!نظرت چیه اسمش رو بزاریم جانگ هائون؟به معنی لطف آسمانی!
+اوهوم قشنگه!
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART²¹
(آرا+)(جانگ هوسوک–)(دکتر کیم تهیونگ/)(پرستار¥)
صبح روز بعد هوسوک تنها توی تخت بیدار میشه و میره طبقه پایین و میبینه آرا داره صبحانه درست میکنه و آهنگ زمزمه میکنه و متوجه هوسوک نمیشه پس میره از پشت دستاش رو دور کمر آرا حلقه میکنه و آرا جا میخوره!
+هی بیدار شدی!
–اوهوم!چی درست میکنی؟بوی خوبی میده!
+دارم پنکیک سبزیجات و کمی هم برنج سرخ شده درست میکنم!
–واو پس صبحانه امروز کره ای؟
+البته!همیشه غذای کره ای بهترینه!
–اوه قطعاً!میدونی امروز چه روزیه؟
+روز تمدید مارکمه مگه نه؟
–البته و من میتونم از خون خوشمزه همسرم تغذیه کنم
آرا میخنده و هوسوک مشغول تمدید مارک آرا و نوشیدن خونش میشه،بعد از 7 مین عقب میکشه
+بلاخره کار تو تموم شد و وقت صبحانه است
–ببینیم همسرم چه کرده!
آرا میز رو میچینه و هردو میشینن و\ هوسوک اولین لقمه از غذاش رو میخوره و قیافش از مزه غذا به وجد میاد.
+بدمزه شده؟
–نه اتفاقا عالی شده!هیچوقت غذا به این خوشمزگی نخورده بودم!
+هی داری پیاز داغش رو زیاد میکنی (خنده)
–نه جدی میگم
هردو صبحانه میخورن و گاهی هوسوک لقمه ای رو به آرا میداد و آرا به هوسوک!
«پرش زمانی به هفت ماه بعد»
امروز آرا و هوسوک دانشگاه نداشتن پس خونه مونده بودن!هوسوک داشت ظرف های صبحانه رو با آرا جمع میکرد ولی ناگهان آرا ظرف ها رو میندازه و با دل درد شدیدی که حس میکنه سریع با یه دستش لبه صندلی رو میگیره و با یه دستش شکمش رو و هوسوک سریع به سمت آرا میره
–هی بیب چی شده؟
+هوسوک... بچه...فکر کنم داره به دنیا میاد...
هوسوک بدون اهمیت به هیچ چیز سریع آرا رو براید استایل بغل میکنه میبره داخل ماشین و سریع ماشین رو روشن میکنه به سمت بیمارستان و به تهیونگ زنگ میزنه و تهیونگ بعد از دوتا بوق جواب میده
–هی تهیونگ فکر کنم آرا داره زایمان میکنه!
/چی؟الان کجایید؟
–توی راه بیمارستان
/اوکی منتظرم
هوسوک تلفن رو قطع میکنه و آرا از درد ناله میکنه
–هیشش،بیب نگه دار دیگه نزدیک بیمارستانیم!به زودی میرسیم!
بعد از 5 مین که برای هردوشون مثل ابدیت گذشت رسیدن بیمارستان سریع آرا رو گذاشتن روی تخت و برای زایمان بردنش و هوسوک در حال پر کردن فرم بود که یکی پرستار ها میگه
¥باید بیاید داخل همسرتون به همراهیتون نیاز داره
هوسوک میره داخل اتاق زایمان تهیونگ بالای سر آرا بود تا آماده انجام زایمانش باشه و هوسوک دست آرا رو میگیره و به سمتش خم میشه و توی گوشش چیزای آرامش بخش زمزمه میکنه
/اوکی وقت زور زدنه!
آرا زور میزنه و دست هوسوک رو فشار میده و هوسوک از این فشار متعجب میشه اما دستش رو عقب نمیکشه
/یه بار دیگه!نفس عمیق!1...2...3 زور بزن
بعد از چندین بار زور زدن بلاخره یه نوزاد زیبا به دنیا میاد
/سلام دختر کوچولو خوش اومدی به دنیا،تولد 29 مارس 2026 ساعت 9:30 دقیقه صبح
تهیونگ نوزاد رو به پرستار ها میده تا تمیزش کنن و بعد پرستار ها نوزاد رو به هوسوک میدن
/همه برید بیرون!
هوسوک به تن بی جان آرا روی تخت نگاه میکنه
–وقتشه
/خب باید این مراسم باستانی رو شروع کنیم!
تهیونگ با یک سرنگ مقدار کمی خون هوسوک رو میگیره و کمی هم از خون بچه ولی بچه گریه نمیکنه سپس تهیونگ رگ آرا رو پیدا میکنه و خون رو تزریق میکنه و بعد از 1 دقیقه آرا چشماش رو باز میکنه...چشماش زنگ قرمز داشتن و آرا عطش خون داشت تهیونگ یه لیوان خون رو که از قبل از اتاق تزریقات خونی گرفته بود رو به سمت آرا میگیره!
/فعلا عطشت رو بر طرف میکنه!
آرا لیوان خون رو سر میکشه و بلاخره عطشش خاموش میشه!
–بیب تو انجامش دادی!
+من الان یه خون آشامم؟
–آره!
هوسوک با بچه به سمت آرا میره
–به دخترمون نگاه کن!بینی من و چشمای تو رو داره!نظرت چیه اسمش رو بزاریم جانگ هائون؟به معنی لطف آسمانی!
+اوهوم قشنگه!
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۳.۰k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط