{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 56・⁠]⁠ᕗ

وقتی برگشتم قصر خیلی چیزا تو وجودم رنگ گرفته بود.. جونگکوک تو دلم ریشه کرده بود..خیلی عمیق.... من باید اعتراف کنم دوسش دارم جونگکوک خیلی ساده اومد و خیلی ساده کنارم بود ولی خیلی سخت و عمیق باعث شد دوسش داشته باشم. رفتم تو کتابخونه و کمی کتاب خوندم. دین هم اومد. 
بهش تعظیم کردم و ازش اجازه گرفتم فردا بعد از ظهر بعد از بیرون گردیم میرم پیش مامان و بابا و اونم موافقت کرد. 
کتاب عاشقونه ای توی دست گرفتم و مشغول خوندن شدم. لبخند عمیقی رو لبم اومد و مشغول خوندن کتاب خوابم برد. 
آنا اومد بیدارم کرد و گفت : بانوی من..برین تو اتاقتون بخوابین.. 
و زیر لب غر غر کرد : معلوم نیست چش شده..همش که  بیرونه.. تو قصرم که هست تو هپروته.. 
لبخند گشادی زدم و اروم و خواب الود تو تختم رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. 

صبح قبل از رفتن پیش جونگکوک رفتم بازار و براش یه پیرهن سرمه ای خریدم حس میکردم این رنگ بهش میاد شاد و شنگول رفتم پیشش. 
در کلبه باز بود.رفتم تو. 
داخل مطبش بود و یه پیرمردی روی تخت خوابیده بود و جونگکوک داشت معاینه اش میکرد با لبخند عقب وایستادم و نگاش کردم. 
کارش تموم شد و کمک کرد پیرمرده بلند شه و بعد کلی سفارش کرد و پیرمرد رو راهی کرد. بعد برگشت که چشمش خورد به من 
لبخند عمیقی بهش زدم. 
پیرهن سفید پزشکی که روی لباسش پوشیده بود بهش میومد. 
با لبخند گفتم : آقای دکتر چطوره؟ 
موهام رو بوسید و گفت : حالا که تو اینجایی عالی
یقه پیرهن زیریش رو کشیدم و گفتم : میشه این پیرهن زیریه رو عوض کنی؟ 
متعجب چشماش رو تنگ کرد و به پیرهنش نگاه کرد. با لبخند و شیطنت پیرهنی که براش خریده رو در آوردم 
و گفتم : اینو بپوش. دوس دارم تو تنت ببینمش..
به پیرهن و بعد به من نگاه کرد و جدی خواست چیزی بگه که حق به جانب گفتم : چیه؟ چی میخوای بگی؟هدیه است... هدیه خریدم برات.. مشکلیه؟ 
یه کم نگام کرد و اروم گفت : نمیخوام ناراحتت کنم اما... 
سریع اخم کردم و گفتم : پس نکن... اما نداریم. لبخند باریکی زد وپیرهن رو از دستم گرفت و گفت : چشم خانوم..چرا میزنی؟ 
فک کردم میره تو اتاق ولی همینجا پیرهن پزشکیش رو کنار انداخت و پیرهنش رو با یه حرکت در آورد. چشمام روی بدن ورزیده و هیکلیش چرخید اووف نفسم سنگین شد. چشمام رو به زور روی چشماش کشیدم لبخند باریکی زد و پیرهن رو پوشید اروم و لرزون رفتم جلو و دکمه هاش رو براش بستم. کمرم رو گرفت و منتظر شد همه رو براش ببندم. وقتی تموم شد لبخند رضایت بخشی زدم و دستم رو روی 
سینه اش کشیدم. جلو اومد و نرم بوسیدم. 
جونگکوک : ممنونم... خیلی قشنگه...
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 57・⁠]⁠ᕗمطمینم دوست نداشت بپذ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 58・⁠]⁠ᕗجونگکوک جدی گفت : اما...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 55・⁠]⁠ᕗبعد دستم رو سریع روی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 54・⁠]⁠ᕗبه موقع برگشتم. خودمم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 29・⁠]⁠ᕗ  اروم گفت‌ : خیلی وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط