{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم نذری پخش میکردم

داشتم نذری پخش میکردم
در یه خونه رو زدم
دخترهمسایمون آمد جلو در
نذری رو برداشت تو چشام نگاه کرد
با لبخند گفت انشاالله هر چی حاجت داری بهش برسی
منم نامردی نکردم با نگاه خاصی گفتم من فقط یه حاجت دارم
دختر چشاش گرد شد، داش از حدقه بیرون میزد... گفت خوب چیه؟
منم یکم مکث کردم با لبخند و پته پته گفتم: آزادی مردم مظلوم فلسطین و غزه...

آخ دختره سوخت
آی حال کردم...
دیدگاه ها (۵۰)

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 143♡⁠。⁠)⁩با وجو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط