لبخندی از جنس درد

لبخندی از جنس درد ❤️‍🩹

ویو آسا:

بدنم داشت فریاد می‌زد، ولی بی‌صدا…
پوستم رنگ گچ گرفته بود، دستام می‌لرزیدن، اما لب‌هام هنوز لبخند مصنوعی‌شون رو حفظ کرده بودن. این نقابو خوب یاد گرفته بودم... اینکه چجوری حال بدتو قایم کنی پشت یه "فقط خستم".

به آخرین پله که رسیدم، نفسم داشت می‌بُرید. یه‌کم وایسادم، زیپ سوئیشرتمو کشیدم بالا، صورتمو صاف کردم و رفتم پایین…
جونگ‌کوک با اون نگاه جدی همیشگیش منتظرم بود.

کوک (با اخم کم‌رنگی): آسا.

-معذرت می‌خوام دیر کردم…

کوک (با دقت نگام کرد): تو خوبی؟

-آره…

کوک: رنگت پریده.

-فقط یکم خستم.

کوک: مطمئنی؟

-اوم…

کوک (آروم): بیا جلو.

رفتم جلو. نفس‌هام عمیق و بی‌صدا بودن. نمی‌خواستم حتی به نفس‌هام شک کنه.

کوک: دستتو بیار، این باندو بپیچم دور دستت.

-بفرمایید…

کوک: خوب... سفت که نیست؟

-نه، اوکیه.

کوک: این دستکشا رو هم بپوش… آهان.

-ممنونم…

کوک (کمی عقب رفت): شروع کن. زور نزن، با تکنیک بزن.

ویو آسا:

شروع کردم… کیسه‌ی بوکس جلوی روم بود، اما انگار یه کوه سرسخته که باید با جسمی شکسته شکستش بدم. ضربه می‌زدم، تند، پشت‌سرهم… بدنم خسته‌تر از اون بود که حتی بفهمم دارم اشتباه می‌زنم. یه لحظه، کنترل از دستم رفت… مشت خودم به شونه‌م خورد و با قدرت روی زانوهام افتادم.

کوک (با صدای تند): آسا! چرا حواست نیست؟!

-من… من واقعاً خیلی عذر می‌خوام…
(خواستم بلند شم، ولی زانوهام یاری نکردن… دوباره افتادم)

جونگ‌کوک دوید سمتم، بی‌هیچ مکثی بلندم کرد و نشوند رو صندلی.

کوک (یه لیوان آب دستم داد): بهتری؟

-اوهوم…
(سعی کردم نفس‌هامو کنترل کنم، دست‌هام می‌لرزیدن… ولی هنوز لبخند زدم، همون لبخند همیشگی.)

کوک (بعد از چند ثانیه سکوت): خب… بلند شو، دوباره از اول.

-چشم…

ویو آسا:

تا دو نصف شب تمرین کردیم. هر ضربه، هر حرکت، هر فرمانی… یه تکه‌ی دیگه از بدنم رو کند.
هیچ‌کس نمی‌فهمید که توی این تمرین‌ها، یه قسمت از من… داشت ذره‌ذره خاموش می‌شد.

وقتی تمرین تموم شد، به زور پاهام خودمو کشیدم بالا. از در رد شدم، از پله‌ها بالا رفتم…
در اتاقمو بستم، بدون اینکه حتی لباسم رو عوض کنم، روی تخت افتادم. بدنم دیگه مال خودم نبود… شونه‌هام درد می‌کرد، سرم سنگین بود، دلم آشوب…

لباسام هنوز خیس عرق بودن، اما چشم‌هام دیگه طاقت باز موندن نداشتن.

ویو آسا:

دراز کشیدم… به سقف نگاه کردم…
و فقط یه جمله توی ذهنم تکرار می‌شد:

"من قوی‌ام… من قوی‌ام…"

اما اشک‌هام بی‌صدا روی بالش چکیدن…
و لبخندی زدم…
لبخندی از جنس درد. ❤️‍🩹



🪐 ببخشید بابت تاخیرم واقعا امروز خیلی سرم شلوغ بود🪐




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

لبخندی از جنس درد ❤️‍🩹ویو آسا:اشکام داشتن آروم و بی‌صدا توی ...

---لبخندی از جنس درد ❤️‍🩹 ویو آسا:جیمین هنوز کنارم نشسته بود...

لبخندی از جنس درد❤️‍🩹ویو آسا:سلام من آسا هستم و با هفتا براد...

https://wisgoon.com/zahra_s91پیج زاپاسم حتما فالوش کنید

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟐» ★........★........ ★........★........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط