لبخندی از جنس درد
---
لبخندی از جنس درد ❤️🩹
ویو آسا:
جیمین هنوز کنارم نشسته بود. نور کم چراغ خواب، صورت نگرانش رو روشن میکرد. حرفاش مثل چسب رو زخمم بود… آروم، بیادعا… ولی زخم من، عمیقتر از اونه که فقط با یه جمله خوب شه.
چشمهام خیره مونده بودن به سقف، ولی ذهنم هزار جا میرفت… صحنهی زمین خوردنم، تمرین تا دو شب، صدای نفسهام که به زحمت بالا میاومد… لبخندهایی که هر شب نقاشیشون میکردم رو صورتم، تا کسی نفهمه دارم تو خودم از پا میافتم.
یهو در دوباره باز شد.
هوپی (صداش کمی گرفته): آسا… بیداری؟
(سکوت کردم… فقط پلک زدم.)
اونم اومد تو. پشت سرش جونگکوک، جین، تهیونگ و نامجون… یکییکی اومدن توی اتاقم. انگار اون شب، حتی درد منم بالاخره صدادار شده بود…
جیهوپ: من دیدمت امروز… وقتی روی زانو افتادی، اون نفسهات…
(مکث کرد، نفسشو محکم بیرون داد)
من باید میفهمیدم. باید…
جونگکوک (آروم، اما با بغض): تو رو مجبور کردم تمرین کنی… وقتی بدن خودت داشت ازت کمک میخواست.
جین (با چشمای خیس، اما جدی): هیچکدوممون فکر نمیکردیم یه دختر، زیر این همه فشار، هنوزم بخواد لبخند بزنه… لعنت به ما که فکر کردیم سکوت یعنی رضایت.
تهیونگ (نشست کنار پام): ما همیشه میخواستیم قوی باشی… چون قوی بودن رو تحسین میکردیم.
ولی هیچوقت نفهمیدیم که تو، بدون اینهمه فشار، خیلی قویتر بودی… بدون اجبار… با خودت.
نامجون (با اون صدای بم و آرومش): آسا… اگه یه روز دیگه هم ادامه میدادی، ممکن بود دیگه برنگردی. و ما اینو نمیتونیم ببخشیم. نه تو رو… نه خودمون رو.
ویو آسا:
من فقط نگاهشون میکردم…
اون شب، همهشون اطرافم بودن. دستهامو گرفتن. اشکهامو پاک کردن. کسی نگفت «بهت افتخار میکنیم»،
کسی نگفت «تو قویای»
و همینش برام واقعی بود.
فقط کنارم نشستن. فقط گفتن که دیدنم. حس کردنم. شنیدن صدای فریاد بیصدای منو...
اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها…
نه تمرینی بود، نه برنامهای، نه هدفی برای اثبات خودم.
فقط من بودم…
با بدنی خسته، قلبی آسیبدیده…
و خونوادهای که…
بالاخره یاد گرفتن با قلب، نه با توقع، دوست داشتن.
ویو آسا (در دل):
گاهی وقتا قوی بودن، یعنی توی جمعی بشینی،
و جرئت کنی بگی:
"دیگه نمیکشم…"
و اونا… به جای فشار بیشتر، دستت رو بگیرن و بگن:
"اشکال نداره، این بار ما میکشیمت جلو…"
💚میدونم خیلی چرت و زود تمومش کردم اما واقعا مخم نمیکشید معذرت میخوام و اینکه اینو باید اعتراف کنم که یه کمی هم از هوش مصنوعی کمک گرفتم چون که ایده ی نداشتم براش ببخشید 💚
لبخندی از جنس درد ❤️🩹
ویو آسا:
جیمین هنوز کنارم نشسته بود. نور کم چراغ خواب، صورت نگرانش رو روشن میکرد. حرفاش مثل چسب رو زخمم بود… آروم، بیادعا… ولی زخم من، عمیقتر از اونه که فقط با یه جمله خوب شه.
چشمهام خیره مونده بودن به سقف، ولی ذهنم هزار جا میرفت… صحنهی زمین خوردنم، تمرین تا دو شب، صدای نفسهام که به زحمت بالا میاومد… لبخندهایی که هر شب نقاشیشون میکردم رو صورتم، تا کسی نفهمه دارم تو خودم از پا میافتم.
یهو در دوباره باز شد.
هوپی (صداش کمی گرفته): آسا… بیداری؟
(سکوت کردم… فقط پلک زدم.)
اونم اومد تو. پشت سرش جونگکوک، جین، تهیونگ و نامجون… یکییکی اومدن توی اتاقم. انگار اون شب، حتی درد منم بالاخره صدادار شده بود…
جیهوپ: من دیدمت امروز… وقتی روی زانو افتادی، اون نفسهات…
(مکث کرد، نفسشو محکم بیرون داد)
من باید میفهمیدم. باید…
جونگکوک (آروم، اما با بغض): تو رو مجبور کردم تمرین کنی… وقتی بدن خودت داشت ازت کمک میخواست.
جین (با چشمای خیس، اما جدی): هیچکدوممون فکر نمیکردیم یه دختر، زیر این همه فشار، هنوزم بخواد لبخند بزنه… لعنت به ما که فکر کردیم سکوت یعنی رضایت.
تهیونگ (نشست کنار پام): ما همیشه میخواستیم قوی باشی… چون قوی بودن رو تحسین میکردیم.
ولی هیچوقت نفهمیدیم که تو، بدون اینهمه فشار، خیلی قویتر بودی… بدون اجبار… با خودت.
نامجون (با اون صدای بم و آرومش): آسا… اگه یه روز دیگه هم ادامه میدادی، ممکن بود دیگه برنگردی. و ما اینو نمیتونیم ببخشیم. نه تو رو… نه خودمون رو.
ویو آسا:
من فقط نگاهشون میکردم…
اون شب، همهشون اطرافم بودن. دستهامو گرفتن. اشکهامو پاک کردن. کسی نگفت «بهت افتخار میکنیم»،
کسی نگفت «تو قویای»
و همینش برام واقعی بود.
فقط کنارم نشستن. فقط گفتن که دیدنم. حس کردنم. شنیدن صدای فریاد بیصدای منو...
اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها…
نه تمرینی بود، نه برنامهای، نه هدفی برای اثبات خودم.
فقط من بودم…
با بدنی خسته، قلبی آسیبدیده…
و خونوادهای که…
بالاخره یاد گرفتن با قلب، نه با توقع، دوست داشتن.
ویو آسا (در دل):
گاهی وقتا قوی بودن، یعنی توی جمعی بشینی،
و جرئت کنی بگی:
"دیگه نمیکشم…"
و اونا… به جای فشار بیشتر، دستت رو بگیرن و بگن:
"اشکال نداره، این بار ما میکشیمت جلو…"
💚میدونم خیلی چرت و زود تمومش کردم اما واقعا مخم نمیکشید معذرت میخوام و اینکه اینو باید اعتراف کنم که یه کمی هم از هوش مصنوعی کمک گرفتم چون که ایده ی نداشتم براش ببخشید 💚
- ۱۱.۶k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط