{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق من

عشق من
‌p11



داشتم میرفتم بالا که صدای دادو بیداد زن میومد از پایین نگران شدم صدا از سالن میومد رفتم تو سالن که اقای جئون عصبی وایساده بود و بادیگاردا به دختری که بهش میخورد۲۳سالش باشه رو میبردن دخترداشت کلی اصرار میکرد
هارن:لطفا ارباب لطفا باهام کاری نداشته باشید*با گریه
بادیگارد یکی محکم زد درگوشش که دختر افتاد زمین
کوک:زود ببرینش زیرزمین سری
بادیگارد برای احترام خم شده چشم گفت و دختره رو‌کشون کشون بردن
تعجب کرده بودم یهو کوک منو دیدو عصبی تر شد
کوک:ایجا چیکار میکنی هان
ا.ت:دختره رو کجا بردن چرا اینکارو‌کردن باهاش
کوک:فکر کنم اجوما قوانینو بهت نگفته نه بزار بگم یکیش اینه تو کاری من دخالت نکنی کوچولو خوب بدو برو پیش مین هو
بدون حرف رفتم ترسیده بودم این چه جور حیونی بود یعنی با دختره میخواد چیکار کنه
رفتم اتاق مین هو
ا.ت:برات اب اوردم
مین هوا:چرا انقدر دیر کردی*با اخم
ا.ت:خوب اقای جئون رو‌دیدم یکم دیر امدم ببخشید خوب دوس داری چیکار کنیم
مین هو:میشه بریم حیاط
ا.ت:حتما بدو بریم
باهم رفتیم حیاط که یه تاب بود
ا.ت:دوس داری سوارش شی
مین هو:اره*ذوق
باهم رفتیمو سوار شدیم
ا.ت:ببینم مین هو چند سالته
مین هو:پنج
ا.ت:چیا دوس داری باهم انجام بدیم
مین هو:میای بریم اب بازی من اب بازی دوست دارم
ا.ت:وای مین هو
مین هو:چی شد
ا.ت:منم عاشق اب بازیم
مین هوا:واقعا *باخنده
ا.ت:اره بود بریم *خنده
اجوشی داشت حیاطو اب میزد رفتم جلو
ا.ت:اجوشی
اجوشی:جانم دخترم
ا.ت:میشه ابو به منو این اقا کوچیکه قرض بدی زود برمیگردونم
اجوشی:حتما
شلنگ ابو ازش گرفتیم حدود ۱ساعت باهم اب بازی کردیم انقدر دویده بودیم خندیده بودیم که جونی برامون نمونده بود
اقای جئون امد حیاط
کوک:دارین چیکار میکنین
مین هو:عمووو دوید بغلش
کوک:شیطون خیسم کردی
مین هو:عمو داشتم با ا.ت بازی میکردم خیلییی حال داد
کوک:دوسش داری
مین هو:اره خیلییی *با خنده
کوک:باشه کافیه دگه بدو برو لباساتو عوض کن سرما میخوری
مین هو:چشم
مین هو رو‌گذاشت زمین
ا.ت:مین هو بیا بریم لباستو عوض کن سرما میخوری
دستشو گرفتم رفتیم بالا یه دوش گرفتو خوابید
رفتم تو اتاقم که روبه روی اتاق مین هو بود لباسامو عوض کردم خیلی گوشنم بود تصمیم گرفتم برمو چیزی بخورم رفتم پایین تو اشپز خونه که یه خدمتکار بود
ا.ت:سلام
میا:سلام
رفتم یه نودل اماده کردمو گذاشتم جلوم
ا.ت:میخوری؟
میا:نه مرسی
میا:چند سالته
ا.ت:۲۰
میا :پس ازم کوچیک تری من ۲۵سالمه
ا.ت:خوشبختم
میا:توم تازه امدی منم زیاد دوستی ندارم میای دوست شیم بهت میخوره دختر خوبی باشی
ا.ت:حتما منم تنهام
میا:خوب پس عالیه
یکم باهم حرف زدیم که
ا.ت:راستی اون دختره چی شد دختری که اقای جئون گفت ببرن زیرزمین
میا:راستش


🫂🎀
دیدگاه ها (۱۵)

عشق منp12میا:راستش هارن حدود دوماهی میشه امده بود امارت از ا...

عشق من p13کوک:تو باید برام یه کاری بکنی یه جور کمک او اقای ج...

عشق منp10رفتم سمت سالنی که اجوما گفته بود روی مبل یه مرد هیک...

عشق منp9مجبور بودم جواب بدمچوی:هی ا.ت میدونی ساعت چنده ا.ت:ن...

وقتی عضو هشتم بی تی اسی

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط