«کسی که برگشت»
«کسی که برگشت»
ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.
مدرسه ساکت بود.
خیلی ساکت.
صدای قدمهای یونگی مدتها بود که ناپدید شده بود، اما ات هنوز جرئت نمیکرد از جایش تکان بخورد.
بالاخره به خودش جرئت داد و به سمت خروجی رفت.
دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
— «نه...»
دوباره امتحان کرد.
هیچ فایدهای نداشت.
ات چند قدم عقب رفت.
بعد صدای تقتق آرامی از پشت سرش آمد.
برگشت.
هیچکس نبود.
تق.
این بار از طبقهی بالا.
ات به پلهها نگاه کرد.
چراغهای طبقهی دوم یکییکی روشن شدند.
نه همه با هم.
یکی...
بعد یکی دیگر...
بعد یکی دیگر.
ات زیر لب گفت:
— «یونگی...؟»
جوابی نیامد.
آرام از پلهها بالا رفت.
وقتی به طبقهی دوم رسید، متوجه شد درِ یکی از کلاسها نیمهباز است.
روی تختهی کلاس با ماژیک نوشته شده بود:
«گفتم از من نترس.»
ات خشکش زد.
یک قدم عقب رفت.
و همان لحظه...
صدای نفس کشیدن کسی را از داخل کلاس شنید.
ات به در خیره شد.
— «یونگی؟»
در آرامتر باز شد.
اما یونگی داخلش نبود.
فقط یک صندلی وسط کلاس قرار داشت.
و روی صندلی...
گوشی ات بود.
گوشیای که چند دقیقه قبل در جیب خودش گذاشته بود.
ات دستش را روی جیبش گذاشت.
خالی بود.
قلبش تندتر زد.
صدایی از پشت سرش آمد:
— «دنبالش میگشتی؟»
ات با ترس برگشت.
یونگی چند قدم دورتر ایستاده بود.
اما این بار لبخند نمیزد.
فقط نگاهش میکرد.
ات آرام گفت:
— «تو... گوشی منو چطور برداشتی؟»
یونگی جواب نداد.
نگاهش را از ات گرفت و به پنجرهی انتهای راهرو خیره شد.
— «یه نفر دیگه هم اینجاست.»
ات ابروهایش را درهم کشید.
— «چی؟»
یونگی آرام به سمت تاریکی راهرو نگاه کرد.
— «گفتم که...»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «تو تنها کسی نیستی که امشب توی این مدرسه مونده.»
و درست همان لحظه، از انتهای راهرو صدای دویدن کسی بلند شد.
ات به یونگی نگاه کرد.
یونگی هم به صدا گوش داد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «حالا باید تصمیم بگیری.»
— «چه تصمیمی؟»
یونگی به او نگاه کرد.
— «میخوای به من اعتماد کنی...»
صدای قدمها نزدیکتر شد.
— «یا از کسی بترسی که هنوز نمیشناسی؟»
ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.
مدرسه ساکت بود.
خیلی ساکت.
صدای قدمهای یونگی مدتها بود که ناپدید شده بود، اما ات هنوز جرئت نمیکرد از جایش تکان بخورد.
بالاخره به خودش جرئت داد و به سمت خروجی رفت.
دستگیره را پایین کشید.
قفل بود.
— «نه...»
دوباره امتحان کرد.
هیچ فایدهای نداشت.
ات چند قدم عقب رفت.
بعد صدای تقتق آرامی از پشت سرش آمد.
برگشت.
هیچکس نبود.
تق.
این بار از طبقهی بالا.
ات به پلهها نگاه کرد.
چراغهای طبقهی دوم یکییکی روشن شدند.
نه همه با هم.
یکی...
بعد یکی دیگر...
بعد یکی دیگر.
ات زیر لب گفت:
— «یونگی...؟»
جوابی نیامد.
آرام از پلهها بالا رفت.
وقتی به طبقهی دوم رسید، متوجه شد درِ یکی از کلاسها نیمهباز است.
روی تختهی کلاس با ماژیک نوشته شده بود:
«گفتم از من نترس.»
ات خشکش زد.
یک قدم عقب رفت.
و همان لحظه...
صدای نفس کشیدن کسی را از داخل کلاس شنید.
ات به در خیره شد.
— «یونگی؟»
در آرامتر باز شد.
اما یونگی داخلش نبود.
فقط یک صندلی وسط کلاس قرار داشت.
و روی صندلی...
گوشی ات بود.
گوشیای که چند دقیقه قبل در جیب خودش گذاشته بود.
ات دستش را روی جیبش گذاشت.
خالی بود.
قلبش تندتر زد.
صدایی از پشت سرش آمد:
— «دنبالش میگشتی؟»
ات با ترس برگشت.
یونگی چند قدم دورتر ایستاده بود.
اما این بار لبخند نمیزد.
فقط نگاهش میکرد.
ات آرام گفت:
— «تو... گوشی منو چطور برداشتی؟»
یونگی جواب نداد.
نگاهش را از ات گرفت و به پنجرهی انتهای راهرو خیره شد.
— «یه نفر دیگه هم اینجاست.»
ات ابروهایش را درهم کشید.
— «چی؟»
یونگی آرام به سمت تاریکی راهرو نگاه کرد.
— «گفتم که...»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «تو تنها کسی نیستی که امشب توی این مدرسه مونده.»
و درست همان لحظه، از انتهای راهرو صدای دویدن کسی بلند شد.
ات به یونگی نگاه کرد.
یونگی هم به صدا گوش داد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «حالا باید تصمیم بگیری.»
— «چه تصمیمی؟»
یونگی به او نگاه کرد.
— «میخوای به من اعتماد کنی...»
صدای قدمها نزدیکتر شد.
— «یا از کسی بترسی که هنوز نمیشناسی؟»
- ۱۹۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط