جونگکوک در حالی که آرنجهاش رو روی میز ستون کرده کمی به س
جونگکوک در حالی که آرنجهاش رو روی میز ستون کرده کمی به سمتش خم میشد او لبخند کج و خبیثانهاش شیطنتی تاریک رو توی چشمهای نافذش لو میده. با همون نگاه خیره و پوزخند سرد انگار داره نقشهای رو توی سرش مرور میکنه که تو مهرهی اصلی اون هستی.
همسرش با ذوق تمام یه تیکه بزرگ از دوکبوکی رو که توی سس تند و شیرین غرق شده با چوپستیک برمیداشت همونطور که با ولع میجوه و طعم تند و اومامی سس زیر زبونش میرقصد با هیجان و دهن پر دربارهی خوشمزگیاش گفت : چیه تو این دنیا همه اینجوری وقت غذا به بقیه نگاه میکنند
جونگکوک که عاشق غذا بود با همون ژست خبیثانه و پوزخندی که گوشهی لبشه فقط تماشاش میکرد تا اینکه خبیث گفت : نه خوب یه آدم بدبخت غذا مثل تو ندیدم
نگاهش به خاطر این نیست که غذا رو میخواد اون داره با لذت به چهرهی بامزه و بیخیال همسرش موقع خوردن نگاه میکنه و توی دلش نقشه میکشه که چطور بعد از تموم شدن غذا، با یه جملهی شیطنتآمیز غافلگیرش کند در حالی که حالا با حرفهایش دخترک را ناراحت کرد دخترک با لحن و دهان پر ای گفت : بدبخت ؟.. ببین بس دیگه من دختر یه امپراتوری هستم پس مراقب حرـ.... جونگکوک میان حربش پرید : نه نه با دهن پر غذا نخور لطفا بدم میاد احساس میکنم غرور جذابم زیر سوال میره .. با حرکت بسیار شیک دستی به موهای مشکی و بلدش کشید دخترک همانند چشم غزه ای رفت و مشغول خوردن غذا ها شد جونگکوک هم با شیطنت کاملا زیاد دست از ریز چانه اش برداشت : خب بگو ببینم چطوری راضیش کردی مادره رو ..؟
ته یانگ چطری های روی صورتش را همراه با تکان دادن سرش به چرخی انداخت سپس کمی فکر کرد صحنه امروز را در ذهنش مرور کرد
" دخترک پایین تخت روی زمین چهارزانو زده بود و با یک شانه که به لبهی تشک تکیه داده بود سعی میکرد ژستِ آدمکشهای حرفهای توی فیلمها را بگیره، اما با نگاهی نافذ به بالشِ خالی خیره شد و با لحنی که سعی میکرد خفن و لاتمنشانه باشد گفت: ببین... فکر نکن چون فعلاً رو تختی پادشاهی میکنی! من اراده کنم با یه بشکن نه تنها خودت، بلکه جد و آبادِ خاطراتت رو دیپورت میکنم به جزایر گمنامِ اقیانوس آرام! من اونیم که با یه بلاک ساده کاری میکنم که حتی گوگل هم نتونه پیدات کنه. پس دفعه آخرت باشه که توی خیالم بدونِ اجازه با اون قیافهی طلبکار زل میزنی به من... وگرنه یهو دیدی بلند شدم و چنان با همین دمپاییِ خرگوشی کوبیدم تو صورتت که دیگه مرزهای جغرافیا رو با هم جابهجا کنی! افتاد؟ ..
حالا بلند شد و روبه رو تخت ایستاد پسر بچه متعجب پلک زد،
دخترک در حالی که یک لنگه دمپایی خرگوشی را مثل کلت کمری توی دستش گرفته بود با افادهای که حتی "تونی استارک هم در خواب نمیدید، به سمت تخت خالی پوزخند زد: ببین جوجه! فکر نکن این سکوتِ من از رضایته دارم چرتکه میندازم که چطوری با یه زنگ به رفیقام تو ناسا دستور بدم کلاً لوکیشنِ تو رو از منظومه شمسی حذف کنن من اونیم که وقتی میرم رستوران منو رو از روی قیمت نمیخونم از رویِ مودم میخونم حالا تو اومدی واسه من فازِ بیتفاوتی برداشتی؟ بلند شو راهتو بکش برو تا با همین یه دونه دمپایی کاری نکردم که حتی جراحهای پلاستیکِ کالیفرنیا هم نتونن هویتت رو تشخیص بدن! من اراده کنم همین فردا یه تخت از طلا میخرم که جایِ تاجِ پادشاهیم باشه، تو که دیگه جای خود داری پاپوشِ پامم نیستی
کمی گنگ تکانی خورد و پوزخند رو لبش تیره تر شد چشمان درشت و قهوهایاش چنان از حدقه بیرون زده بودند که گویی میخواستند تمام واقعه را یکباره ببلعند. لبان کوچکش بیاختیار از هم باز ماند و نفس در سینهاش حبس شده بود در نهایت با یک چهره ای که معلوم نمیشد چش شده گفت : خانم ... من از شما شکایتی ندارم نه هم پدر و مادرم داره
لبخند پیروزمندانهاش ناگهان روی صورتش خشک شد. داستانهای پر زرقوبرقی که به هم بافته بود با یک حقیقت ساده مثل حباب ترکید. حالا دانههای عرق روی پیشانیاش نشستهبودند و نگاهش که تا پیش از این با تکبر به همه فخر میفروخت چونش لرزید و گفت : ببخشید
پسر بچه یک لبخند رو لبش نشست : نه مهم نیست آهان ببین پدر و مادرم اومدند "
همسرش با ذوق تمام یه تیکه بزرگ از دوکبوکی رو که توی سس تند و شیرین غرق شده با چوپستیک برمیداشت همونطور که با ولع میجوه و طعم تند و اومامی سس زیر زبونش میرقصد با هیجان و دهن پر دربارهی خوشمزگیاش گفت : چیه تو این دنیا همه اینجوری وقت غذا به بقیه نگاه میکنند
جونگکوک که عاشق غذا بود با همون ژست خبیثانه و پوزخندی که گوشهی لبشه فقط تماشاش میکرد تا اینکه خبیث گفت : نه خوب یه آدم بدبخت غذا مثل تو ندیدم
نگاهش به خاطر این نیست که غذا رو میخواد اون داره با لذت به چهرهی بامزه و بیخیال همسرش موقع خوردن نگاه میکنه و توی دلش نقشه میکشه که چطور بعد از تموم شدن غذا، با یه جملهی شیطنتآمیز غافلگیرش کند در حالی که حالا با حرفهایش دخترک را ناراحت کرد دخترک با لحن و دهان پر ای گفت : بدبخت ؟.. ببین بس دیگه من دختر یه امپراتوری هستم پس مراقب حرـ.... جونگکوک میان حربش پرید : نه نه با دهن پر غذا نخور لطفا بدم میاد احساس میکنم غرور جذابم زیر سوال میره .. با حرکت بسیار شیک دستی به موهای مشکی و بلدش کشید دخترک همانند چشم غزه ای رفت و مشغول خوردن غذا ها شد جونگکوک هم با شیطنت کاملا زیاد دست از ریز چانه اش برداشت : خب بگو ببینم چطوری راضیش کردی مادره رو ..؟
ته یانگ چطری های روی صورتش را همراه با تکان دادن سرش به چرخی انداخت سپس کمی فکر کرد صحنه امروز را در ذهنش مرور کرد
" دخترک پایین تخت روی زمین چهارزانو زده بود و با یک شانه که به لبهی تشک تکیه داده بود سعی میکرد ژستِ آدمکشهای حرفهای توی فیلمها را بگیره، اما با نگاهی نافذ به بالشِ خالی خیره شد و با لحنی که سعی میکرد خفن و لاتمنشانه باشد گفت: ببین... فکر نکن چون فعلاً رو تختی پادشاهی میکنی! من اراده کنم با یه بشکن نه تنها خودت، بلکه جد و آبادِ خاطراتت رو دیپورت میکنم به جزایر گمنامِ اقیانوس آرام! من اونیم که با یه بلاک ساده کاری میکنم که حتی گوگل هم نتونه پیدات کنه. پس دفعه آخرت باشه که توی خیالم بدونِ اجازه با اون قیافهی طلبکار زل میزنی به من... وگرنه یهو دیدی بلند شدم و چنان با همین دمپاییِ خرگوشی کوبیدم تو صورتت که دیگه مرزهای جغرافیا رو با هم جابهجا کنی! افتاد؟ ..
حالا بلند شد و روبه رو تخت ایستاد پسر بچه متعجب پلک زد،
دخترک در حالی که یک لنگه دمپایی خرگوشی را مثل کلت کمری توی دستش گرفته بود با افادهای که حتی "تونی استارک هم در خواب نمیدید، به سمت تخت خالی پوزخند زد: ببین جوجه! فکر نکن این سکوتِ من از رضایته دارم چرتکه میندازم که چطوری با یه زنگ به رفیقام تو ناسا دستور بدم کلاً لوکیشنِ تو رو از منظومه شمسی حذف کنن من اونیم که وقتی میرم رستوران منو رو از روی قیمت نمیخونم از رویِ مودم میخونم حالا تو اومدی واسه من فازِ بیتفاوتی برداشتی؟ بلند شو راهتو بکش برو تا با همین یه دونه دمپایی کاری نکردم که حتی جراحهای پلاستیکِ کالیفرنیا هم نتونن هویتت رو تشخیص بدن! من اراده کنم همین فردا یه تخت از طلا میخرم که جایِ تاجِ پادشاهیم باشه، تو که دیگه جای خود داری پاپوشِ پامم نیستی
کمی گنگ تکانی خورد و پوزخند رو لبش تیره تر شد چشمان درشت و قهوهایاش چنان از حدقه بیرون زده بودند که گویی میخواستند تمام واقعه را یکباره ببلعند. لبان کوچکش بیاختیار از هم باز ماند و نفس در سینهاش حبس شده بود در نهایت با یک چهره ای که معلوم نمیشد چش شده گفت : خانم ... من از شما شکایتی ندارم نه هم پدر و مادرم داره
لبخند پیروزمندانهاش ناگهان روی صورتش خشک شد. داستانهای پر زرقوبرقی که به هم بافته بود با یک حقیقت ساده مثل حباب ترکید. حالا دانههای عرق روی پیشانیاش نشستهبودند و نگاهش که تا پیش از این با تکبر به همه فخر میفروخت چونش لرزید و گفت : ببخشید
پسر بچه یک لبخند رو لبش نشست : نه مهم نیست آهان ببین پدر و مادرم اومدند "
- ۷۱۷
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط