اشتیاق عجیبی توی چشمهاش بود انگار نه انگار که وسط یه رست
اشتیاق عجیبی توی چشمهاش بود انگار نه انگار که وسط یه رستوران شیکه با هر قاشقی که با سرعت بالا میبره انگار داره یه مرحله از یه مسابقهی هیجانانگیز رو میبره حتی زره ای به یاد نداشت که جونگکوک روبه رو اش نشسته بود
موهاش رو سرسری جمع کرده که مزاحم چشیدن طعمها نشه. شوهرش با لبخند و تعجب نگاهش میکرد اما اون غرق در لذت بردنه و با ولع عجیبی لقمهها رو پشت هم میچینه صدای برخورد قاشق و چنگالش با بشقاب ریتم تندِ یه خوشحالیِ خالص رو میداد فقد هم برای جونگکوک انگار دنیا متوقف شده و فقط اون موند و این بشقاب غذای لعنتی که نباید حتی یه ثانیه براش صبر کرد
چشمهایش جونگکوک از حدقه بیرون زده بود . با ناباوری به همسرش خیره شده که با سرعتی باورنکردنی بشقابها را یکی پس از دیگری خالی میکرد انگار در یک مسابقه جهانی سرعت بود و او تازه متوجه شده که با یک ماشین بلعنده غذا ازدواج کرده یا شاید هم آشنا شده بود
نه آن زن ظریفی که همیشه میشناخت ولی حالا چهره عجیب دخترک خوب نشان میداد که یک دختر چوسانی هست
جونگکوک در حالی که آرنجهاش رو روی میز ستون کرده کمی به سمتش خم میشد او لبخند کج و خبیثانهاش شیطنتی تاریک رو توی چشمهای نافذش لو میده. با همون نگاه خیره و پوزخند سرد انگار داره نقشهای رو توی سرش مرور میکنه که تو مهرهی اصلی اون هستی.
همسرش با ذوق تمام یه تیکه بزرگ از دوکبوکی رو که توی سس تند و شیرین غرق شده با چوپستیک برمیداشت همونطور که با ولع میجوه و طعم تند و اومامی سس زیر زبونش میرقصد با هیجان و دهن پر دربارهی خوشمزگیاش گفت : چیه تو این دنیا همه اینجوری وقت غذا به بقیه نگاه میکنند
جونگکوک که عاشق غذا بود با همون ژست خبیثانه و پوزخندی که گوشهی لبشه فقط تماشاش میکرد تا اینکه خبیث گفت : نه خوب یه آدم بدبخت غذا مثل تو ندیدم
نگاهش به خاطر این نیست که غذا رو میخواد اون داره با لذت به چهرهی بامزه و بیخیال همسرش موقع خوردن نگاه میکنه و توی دلش نقشه میکشه که چطور بعد از تموم شدن غذا، با یه جملهی شیطنتآمیز غافلگیرش کند در حالی که حالا با حرفهایش دخترک را ناراحت کرد دخترک با لحن و دهان پر ای گفت : بدبخت ؟.. ببین بس دیگه من دختر یه امپراتوری هستم پس مراقب حرـ.... جونگکوک میان حربش پرید : نه نه با دهن پر غذا نخور لطفا بدم میاد احساس میکنم غرور جذابم زیر سوال میره .. با حرکت بسیار شیک دستی به موهای مشکی و بلدش کشید دخترک همانند چشم غزه ای رفت و مشغول خوردن غذا ها شد جونگکوک هم با شیطنت کاملا زیاد دست از ریز چانه اش برداشت : خب بگو ببینم چطوری راضیش کردی مادره رو ..؟
ته یانگ چطری های روی صورتش را همراه با تکان دادن سرش به چرخی انداخت سپس کمی فکر کرد صحنه امروز را در ذهنش مرور کرد
" دخترک پایین تخت روی زمین چهارزانو زده بود و با یک شانه که به لبهی تشک تکیه داده بود سعی میکرد ژستِ آدمکشهای حرفهای توی فیلمها را بگیره، اما با نگاهی نافذ به بالشِ خالی خیره شد و با لحنی که سعی میکرد خفن و لاتمنشانه باشد گفت: ببین... فکر نکن چون فعلاً رو تختی پادشاهی میکنی! من اراده کنم با یه بشکن نه تنها خودت، بلکه جد و آبادِ خاطراتت رو دیپورت میکنم به جزایر گمنامِ اقیانوس آرام! من اونیم که با یه بلاک ساده کاری میکنم که حتی گوگل هم نتونه پیدات کنه. پس دفعه آخرت باشه که توی خیالم بدونِ اجازه با اون قیافهی طلبکار زل میزنی به من... وگرنه یهو دیدی بلند شدم و چنان با همین دمپاییِ خرگوشی کوبیدم تو صورتت که دیگه مرزهای جغرافیا رو با هم جابهجا کنی! افتاد؟ ..
موهاش رو سرسری جمع کرده که مزاحم چشیدن طعمها نشه. شوهرش با لبخند و تعجب نگاهش میکرد اما اون غرق در لذت بردنه و با ولع عجیبی لقمهها رو پشت هم میچینه صدای برخورد قاشق و چنگالش با بشقاب ریتم تندِ یه خوشحالیِ خالص رو میداد فقد هم برای جونگکوک انگار دنیا متوقف شده و فقط اون موند و این بشقاب غذای لعنتی که نباید حتی یه ثانیه براش صبر کرد
چشمهایش جونگکوک از حدقه بیرون زده بود . با ناباوری به همسرش خیره شده که با سرعتی باورنکردنی بشقابها را یکی پس از دیگری خالی میکرد انگار در یک مسابقه جهانی سرعت بود و او تازه متوجه شده که با یک ماشین بلعنده غذا ازدواج کرده یا شاید هم آشنا شده بود
نه آن زن ظریفی که همیشه میشناخت ولی حالا چهره عجیب دخترک خوب نشان میداد که یک دختر چوسانی هست
جونگکوک در حالی که آرنجهاش رو روی میز ستون کرده کمی به سمتش خم میشد او لبخند کج و خبیثانهاش شیطنتی تاریک رو توی چشمهای نافذش لو میده. با همون نگاه خیره و پوزخند سرد انگار داره نقشهای رو توی سرش مرور میکنه که تو مهرهی اصلی اون هستی.
همسرش با ذوق تمام یه تیکه بزرگ از دوکبوکی رو که توی سس تند و شیرین غرق شده با چوپستیک برمیداشت همونطور که با ولع میجوه و طعم تند و اومامی سس زیر زبونش میرقصد با هیجان و دهن پر دربارهی خوشمزگیاش گفت : چیه تو این دنیا همه اینجوری وقت غذا به بقیه نگاه میکنند
جونگکوک که عاشق غذا بود با همون ژست خبیثانه و پوزخندی که گوشهی لبشه فقط تماشاش میکرد تا اینکه خبیث گفت : نه خوب یه آدم بدبخت غذا مثل تو ندیدم
نگاهش به خاطر این نیست که غذا رو میخواد اون داره با لذت به چهرهی بامزه و بیخیال همسرش موقع خوردن نگاه میکنه و توی دلش نقشه میکشه که چطور بعد از تموم شدن غذا، با یه جملهی شیطنتآمیز غافلگیرش کند در حالی که حالا با حرفهایش دخترک را ناراحت کرد دخترک با لحن و دهان پر ای گفت : بدبخت ؟.. ببین بس دیگه من دختر یه امپراتوری هستم پس مراقب حرـ.... جونگکوک میان حربش پرید : نه نه با دهن پر غذا نخور لطفا بدم میاد احساس میکنم غرور جذابم زیر سوال میره .. با حرکت بسیار شیک دستی به موهای مشکی و بلدش کشید دخترک همانند چشم غزه ای رفت و مشغول خوردن غذا ها شد جونگکوک هم با شیطنت کاملا زیاد دست از ریز چانه اش برداشت : خب بگو ببینم چطوری راضیش کردی مادره رو ..؟
ته یانگ چطری های روی صورتش را همراه با تکان دادن سرش به چرخی انداخت سپس کمی فکر کرد صحنه امروز را در ذهنش مرور کرد
" دخترک پایین تخت روی زمین چهارزانو زده بود و با یک شانه که به لبهی تشک تکیه داده بود سعی میکرد ژستِ آدمکشهای حرفهای توی فیلمها را بگیره، اما با نگاهی نافذ به بالشِ خالی خیره شد و با لحنی که سعی میکرد خفن و لاتمنشانه باشد گفت: ببین... فکر نکن چون فعلاً رو تختی پادشاهی میکنی! من اراده کنم با یه بشکن نه تنها خودت، بلکه جد و آبادِ خاطراتت رو دیپورت میکنم به جزایر گمنامِ اقیانوس آرام! من اونیم که با یه بلاک ساده کاری میکنم که حتی گوگل هم نتونه پیدات کنه. پس دفعه آخرت باشه که توی خیالم بدونِ اجازه با اون قیافهی طلبکار زل میزنی به من... وگرنه یهو دیدی بلند شدم و چنان با همین دمپاییِ خرگوشی کوبیدم تو صورتت که دیگه مرزهای جغرافیا رو با هم جابهجا کنی! افتاد؟ ..
- ۲۶۳
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط