{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جابهجا کنی افتاد

جابه‌جا کنی! افتاد؟ ..
حالا بلند شد و روبه رو تخت ایستاد پسر بچه متعجب پلک زد،
دخترک در حالی که یک لنگه دمپایی خرگوشی‌ را مثل کلت کمری توی دستش گرفته بود با افاده‌ای که حتی "تونی استارک هم در خواب نمی‌دید، به سمت تخت خالی پوزخند زد: ببین جوجه! فکر نکن این سکوتِ من از رضایته دارم چرتکه می‌ندازم که چطوری با یه زنگ به رفیقام تو ناسا دستور بدم کلاً لوکیشنِ تو رو از منظومه شمسی حذف کنن من اونیم که وقتی میرم رستوران منو رو از روی قیمت نمی‌خونم از رویِ مودم می‌خونم حالا تو اومدی واسه من فازِ بی‌تفاوتی برداشتی؟ بلند شو راهتو بکش برو تا با همین یه دونه دمپایی کاری نکردم که حتی جراح‌های پلاستیکِ کالیفرنیا هم نتونن هویتت رو تشخیص بدن! من اراده کنم همین فردا یه تخت از طلا می‌خرم که جایِ تاجِ پادشاهیم باشه، تو که دیگه جای خود داری پاپوشِ پامم نیستی
کمی گنگ تکانی خورد و پوزخند رو لبش تیره تر شد چشمان درشت و قهوه‌ای‌اش چنان از حدقه بیرون زده بودند که گویی می‌خواستند تمام واقعه را یک‌باره ببلعند. لبان کوچکش بی‌اختیار از هم باز ماند و نفس در سینه‌اش حبس شده بود در نهایت با یک چهره ای که معلوم نمیشد چش شده گفت : خانم ... من از شما شکایتی ندارم نه هم پدر و مادرم داره
لبخند پیروزمندانه‌اش ناگهان روی صورتش خشک شد. داستان‌های پر زرق‌وبرقی که به هم بافته بود با یک حقیقت ساده مثل حباب ترکید. حالا دانه‌های عرق روی پیشانی‌اش نشسته‌بودند و نگاهش که تا پیش از این با تکبر به همه فخر می‌فروخت چونش لرزید و گفت : ببخشید
پسر بچه یک لبخند رو لبش نشست : نه مهم نیست آهان ببین پدر و مادرم اومدند "

پایان فلش‌بک‌

جونگکوک ای که لبخند از روی لب های بی صبرانه اش محو شد کمی اخم کرد سپس تند گفت : رفتی دمپایی جلوش گرفتی ..؟.. گفتی تو دیگه جایی نداری پادشاه و از این چیزا تخت طلا من گفتم بری اینا رو بهش بگی - پیشانیش را لمس کرد و به صندلی تکیه داد - خدا صبرم بده مگه تا چه حدی آدم می‌تونه لاف بزنه
چانه‌اش را بالا گرفته بود تا لرزش خفیف آن را پنهان کنه همان ژستِ مغرورانه‌ی همیشگی که حتی در اوجِ خطا هم رهایش نمی‌کرد.: خب که چی داداشت رو از بدبختی است که دوست داری نجات دادم
با اینکه می‌دانست این بار تمامِ راه‌ها به بن‌بستِ تقصیرِ خودش ختم شده، اما چشمانش به جای پشیمانی با برقی از سرسختی به همسرش خیره مانده بود.
جونگکوک ناباورانه پوزخند زد سپس کاسه نودل را سمتش حول داد : پولش رو باید پرداخت کنی.... ولی ناگهانی
در اعماق آن نگاهِ نافذ نبردی میان غرورِ شکست‌ناپذیر و حقیقتِ تلخ جریان داشت انگار با همان سکوتِ سنگین از او می‌خواست که گناهش را نادیده بگیرد چرا که اعتراف به اشتباه برای او دشوارتر از تحملِ سنگینیِ این اتهام بود تند سخن گفت : هی هی نه نه آخه چرا باید پول بدم من که پدار نیستم ... مرد روبه رو اش برای لحظه ای در فکر فرو رفت قرار بود جونگ هیوک برادر بیش از حد عاشق از زندان بیرون بیایید باید کار مهمی را بر دست خود می‌آورد تکیه اش را از صندلی گرفت سپس با لحن آرامی گفت: من ازت یه چیزی میخواهم
دخترک منگ پلک زد آرنج هایش را روی میز گذاشت : چی بگو ..
مرد روبه رو تنها بر لب سخن یافت : ازت میخواهم بیایی با من زندگی کنی اینجوری به جونگ هیوک هم میفهمونیم که دیگه نمیتونه بهت نزدیک بشه
ته یانگ همانند جدی در فکر فرو رفت لب سریع کرد و گفت : فکر نکنم نظرت خوب باشه اگه ازش دور تر باشم بهتره
مرد روبه رو به تندی در جواب او گفت : نه خوب فکر کن اگه ازش فرار کنی بدتر میشه و خیلی بیشتر دنبالت میاد منم یه مردم هرچی باشه نمیتونم ساکت به ایستم و اذیت شدن دختر رو ببینم
دست هایش را به هم قفل کرد سپس روی میز گذاشت لبش را تر کرد و عمیق از فکرش استفاده نمود ... دخترک بدون فکر کردن با یک لبخند پر از کنجکاوی دست دراز کرد : قبول بهت اعتماد میکنم
دیدگاه ها (۰)

دختر جوان کره‌ای با چهره‌ای آرام و معصوم اخلاق چوسانی در حال...

جین با بدنی که از شدت هیجان و عصبانیت می‌لرزه لبه‌ی صندلی نش...

اشتیاق عجیبی توی چشم‌هاش بود انگار نه انگار که وسط یه رستورا...

جونگکوک در حالی که آرنج‌هاش رو روی میز ستون کرده کمی به سمتش...

خسته از عشق.پارت دوم..جونگ کوک:آره...ما عاشق همیملبخند بغضی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط