پارت هفت
پارت هفت
_بعداز چند دقیقه ای رسیدیم به عمارت و ماشینو تو حیاط عمارت پارک کردم و رفتم سمت در یوری و باز کردم و با حالت دستوری گفتم پیاده شو
+نمیخوام منو ببر خونم
_لج نکن دختر بیا پایین از این به بعد اینجا خونه ی جدیدته عادت کن بهش
+عمرا من به اینجا عادت کنم
_زودباش پیاده شو
+نمیخوام بیام به این زندون
_زندون؟خندیدم و مچ دستشو گرفتم گفتم زودباش و حالتم جدی و سرد و خشن شد
+خیلی خب حالا چرا مچ دستمو داری از جاش میکنی
_زودباش
+از ماشین پیاده شدم و داشت مچ دستمو میکشید و باخودش برد منو داخل عمارت و از پله ها داشتیم میرفتیم بالا و منم داد میزدم ولم کن و همه ی محافظا و بادیگارد ها داشتن مارو نگاه میکردن و جونکوک هم توجه نمیکرد
_خفه شو یوری خفه شو (تهدید و دستوری)
+بغض گلومو گرفته بود
_برو تو اتاق تا پرتت نکردم
+چی من نمیرم تو این اتاق تاریک
_تاریک نیست زود باش
+یه اتاق بود که همه چی داشت اما برای من ترسناک بود
خیلی خب
_دستشو دراز کردم و گفت گوشی همین الان
+من حوصله ام سر میره تنهایی تو این اتاق بزار با گوشی باشم
_سکوت کردم وبا نگاه تهدید امیز بهش خیره شده بودم و گفتم همین الان بدش به من و رمزشو بگو
+بگیر ۳۱۴۶۲۵
_برو اتاق حالا
+رفتم و در پشت سرم بسته شد و قفل شد برگشتم و تا درو باز کنم دیدم در قفله و به در محکم میکوبیدم و میگفتم داری چیکار میکنی باز کن درو من نمیخوام فرار کنم که فقط باز کن من فوبیا دارم باز کن درلامصبو جونکوککک لطفاًاما فایده نداشت و اون از اتاق دور شد و گریه میکردم اما زود تموم شد و دنبال فکرفرار بودم
_رفتم پایین و گوشیشو چک کردم و به ارانگ گفتم تمام مشخصات این دخترو برام بیاره
و بعداز چند ساعت ارانگ بهم ایمیل کرد تمام مشخصات یوری
و دیدم که دوست پسر نداره و خانوادشو ازدست داده
و .....
شب بود و براش به اجوما گفتم شام ببره
+در باز شد و فکر کردم جونکوکه اما دیدم یه خانوم &مهربونه گفت برات شام آوردم بخور دخترم جون بگیری.
+نمیخورم میل ندارم میتونی ببریش
&اما آقا عصبانی میشن
+خب بشه
&لطفا لج نکنید یکم بخورین
+ممنونم اجوما اما گفتم که نمیخورم
&باشه
+رفت امامن گرسنه بودم ولی به روی خودم نیاوردم و لج کرده بودم
&رئیس خانم گفتن که نمیخورن هرچی گفتم بخور نخوردن
_تک خنده این کردم و گفتم فکر کرده با کی میخواد لج کنه دختر کوچولو لجباز
باشه تو برو خودم حلش میکنم
سینیو برداداشتم و رفتم سمت اتاق اون
و درو باز کردم و سرد و خشن و رفتم داخل
_چرا نخوردی
+چون نمیخوام
_بگیر بخور
+گفتم نمیخوام
_منم گفتم باید بخوری فکر کردی من باهات شوخی دارم خیلی سرد و خشن داشتم باهاش حرف میزدم
+واقعا نمیدونستم تو همچین اخلاقی داری
_زود باش بخور
+نمیخورمممم
_چونشو گرفتم تو دستم و بالا آوردم تا منو ببینه و دهنشو باز کردم بزور و گفتم میخوری یا خودم بهت بدم
+نمیخورم
_یه قاشق برداشتم از غذا و گذاشتم دهنش بزور فکشو با دستم بستم و گفتم بخورش حتی فکر تف کردنشم نکن
+آروم آروم جویدم و قورت دادم و گفتم دیگه نمیخوام ولم کن
_زودباش باید بخوری
+نمیخوام چرا زور میکنی
_اینجا هرچی که من میگم انجام میشه فهمیدی کوچولو
+من کوچولو نیستم خفه شو
_اینطوری با من حرف نزن دختر جون کار خوبی نمیکنی
...+
_بخورش زود
+از اتاق رفت بیرون و دوباره درو قفل کرد و رفتم سمت در و گفتم لطفا من فوبیا دارم خواهش میکنم اما زود از اتاق دور شد و من موندم و با غذایی که جلوم بود غذا رو خوردم و رفتم رو تخت و داشتم فکر میکردم که عمارتش خیلی بزرگ بود و طرح های داخلی خیلی قشنگ بودن و کم کم خوابم برد
صبح روز بعد
ادامه پارت بعد✨
_بعداز چند دقیقه ای رسیدیم به عمارت و ماشینو تو حیاط عمارت پارک کردم و رفتم سمت در یوری و باز کردم و با حالت دستوری گفتم پیاده شو
+نمیخوام منو ببر خونم
_لج نکن دختر بیا پایین از این به بعد اینجا خونه ی جدیدته عادت کن بهش
+عمرا من به اینجا عادت کنم
_زودباش پیاده شو
+نمیخوام بیام به این زندون
_زندون؟خندیدم و مچ دستشو گرفتم گفتم زودباش و حالتم جدی و سرد و خشن شد
+خیلی خب حالا چرا مچ دستمو داری از جاش میکنی
_زودباش
+از ماشین پیاده شدم و داشت مچ دستمو میکشید و باخودش برد منو داخل عمارت و از پله ها داشتیم میرفتیم بالا و منم داد میزدم ولم کن و همه ی محافظا و بادیگارد ها داشتن مارو نگاه میکردن و جونکوک هم توجه نمیکرد
_خفه شو یوری خفه شو (تهدید و دستوری)
+بغض گلومو گرفته بود
_برو تو اتاق تا پرتت نکردم
+چی من نمیرم تو این اتاق تاریک
_تاریک نیست زود باش
+یه اتاق بود که همه چی داشت اما برای من ترسناک بود
خیلی خب
_دستشو دراز کردم و گفت گوشی همین الان
+من حوصله ام سر میره تنهایی تو این اتاق بزار با گوشی باشم
_سکوت کردم وبا نگاه تهدید امیز بهش خیره شده بودم و گفتم همین الان بدش به من و رمزشو بگو
+بگیر ۳۱۴۶۲۵
_برو اتاق حالا
+رفتم و در پشت سرم بسته شد و قفل شد برگشتم و تا درو باز کنم دیدم در قفله و به در محکم میکوبیدم و میگفتم داری چیکار میکنی باز کن درو من نمیخوام فرار کنم که فقط باز کن من فوبیا دارم باز کن درلامصبو جونکوککک لطفاًاما فایده نداشت و اون از اتاق دور شد و گریه میکردم اما زود تموم شد و دنبال فکرفرار بودم
_رفتم پایین و گوشیشو چک کردم و به ارانگ گفتم تمام مشخصات این دخترو برام بیاره
و بعداز چند ساعت ارانگ بهم ایمیل کرد تمام مشخصات یوری
و دیدم که دوست پسر نداره و خانوادشو ازدست داده
و .....
شب بود و براش به اجوما گفتم شام ببره
+در باز شد و فکر کردم جونکوکه اما دیدم یه خانوم &مهربونه گفت برات شام آوردم بخور دخترم جون بگیری.
+نمیخورم میل ندارم میتونی ببریش
&اما آقا عصبانی میشن
+خب بشه
&لطفا لج نکنید یکم بخورین
+ممنونم اجوما اما گفتم که نمیخورم
&باشه
+رفت امامن گرسنه بودم ولی به روی خودم نیاوردم و لج کرده بودم
&رئیس خانم گفتن که نمیخورن هرچی گفتم بخور نخوردن
_تک خنده این کردم و گفتم فکر کرده با کی میخواد لج کنه دختر کوچولو لجباز
باشه تو برو خودم حلش میکنم
سینیو برداداشتم و رفتم سمت اتاق اون
و درو باز کردم و سرد و خشن و رفتم داخل
_چرا نخوردی
+چون نمیخوام
_بگیر بخور
+گفتم نمیخوام
_منم گفتم باید بخوری فکر کردی من باهات شوخی دارم خیلی سرد و خشن داشتم باهاش حرف میزدم
+واقعا نمیدونستم تو همچین اخلاقی داری
_زود باش بخور
+نمیخورمممم
_چونشو گرفتم تو دستم و بالا آوردم تا منو ببینه و دهنشو باز کردم بزور و گفتم میخوری یا خودم بهت بدم
+نمیخورم
_یه قاشق برداشتم از غذا و گذاشتم دهنش بزور فکشو با دستم بستم و گفتم بخورش حتی فکر تف کردنشم نکن
+آروم آروم جویدم و قورت دادم و گفتم دیگه نمیخوام ولم کن
_زودباش باید بخوری
+نمیخوام چرا زور میکنی
_اینجا هرچی که من میگم انجام میشه فهمیدی کوچولو
+من کوچولو نیستم خفه شو
_اینطوری با من حرف نزن دختر جون کار خوبی نمیکنی
...+
_بخورش زود
+از اتاق رفت بیرون و دوباره درو قفل کرد و رفتم سمت در و گفتم لطفا من فوبیا دارم خواهش میکنم اما زود از اتاق دور شد و من موندم و با غذایی که جلوم بود غذا رو خوردم و رفتم رو تخت و داشتم فکر میکردم که عمارتش خیلی بزرگ بود و طرح های داخلی خیلی قشنگ بودن و کم کم خوابم برد
صبح روز بعد
ادامه پارت بعد✨
- ۱۶.۱k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط