{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل یک مسافر،

مثل یک مسافر،

پیشانی ات را میبوسد...

به امیدِ دیداری میگوید ،

و میرود...

ناگهان در خم یک کوچه ،

گمش میکنی...

ناگهان خودت را در گرگ و میشِ یک شهر ،

مثل یک غریبه ،

گم میکنی...

ناگهان هیچ چیز پیدا نیست...

هیچ چیز جز ،

تبسمی که لحظه به لحظه ناپدید میشود...

جز آدمی که در خودش قطره قطره آب میشود...

جز خاطره ی یک شب ،

و یک تخت آغشته به بویِ بوسه...

و آغوش...

و تنباکو...
دیدگاه ها (۸)

این روزها بهانه بیشتر میگیرم...قرص زیاد میخورم...( مسکن ... ...

به اندازه ی یک فنجانِ قهوه...به اندازه ی چند دقیقه ،با من نش...

و شب از مرگِ من گذشته است...از آخرین نامه...از خداحافظ...از ...

آدم ها ذرّه ذرّه محو می شوند...آرام ...بی صدا ...و تدریجی......

twilight.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط