به اندازه ی یک فنجانِ قهوه...
به اندازه ی یک فنجانِ قهوه...
به اندازه ی چند دقیقه ،
با من نشسته بود...
از خودش گفت ،
از قصدِ آمدنش...
از چرایِ رفتنش...
ساده بود و صمیمی...
لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی انتها...
غریب...
قهوه اش را خورد، دستم را فشرد و رفت..
ماجرایِ عجیبی ست بودنِ ما آدم ها...
یک نفر برایت چند دقیقه وقت می گذارد ،
و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز می کند...
برای یک نفر، عمری وقت می گذاری...
همان کسی که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه،
دنیایی را خراب کند...
با تاسف نمی نویسم...
برای بیدار شدن، برای شروع های تازه...
هرگز دیر نیست...
قهوه های تلخ، آدم های تلخ، و روزهای تلخ ،
الزاماً به معنی پایانی تلخ نیست...
هنوز هم معتقدم برای وارد شدن به دنیای دیگران ،
باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت...
به اندازه ی چند دقیقه ،
با من نشسته بود...
از خودش گفت ،
از قصدِ آمدنش...
از چرایِ رفتنش...
ساده بود و صمیمی...
لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی انتها...
غریب...
قهوه اش را خورد، دستم را فشرد و رفت..
ماجرایِ عجیبی ست بودنِ ما آدم ها...
یک نفر برایت چند دقیقه وقت می گذارد ،
و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز می کند...
برای یک نفر، عمری وقت می گذاری...
همان کسی که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه،
دنیایی را خراب کند...
با تاسف نمی نویسم...
برای بیدار شدن، برای شروع های تازه...
هرگز دیر نیست...
قهوه های تلخ، آدم های تلخ، و روزهای تلخ ،
الزاماً به معنی پایانی تلخ نیست...
هنوز هم معتقدم برای وارد شدن به دنیای دیگران ،
باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت...
- ۱.۰k
- ۱۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط