{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P33

در سکوت ، به منظره بیرون از پنجره ماشین خیره شد..
یجورایی از تصمیمش منصرف شده بود..
اما از طرفی این بهترین تصمیم بودش.... اون هر چقدر هم که از برادرش نفرت داشت، بازهم تنها خانواده اش به حساب. میومد...
نمیتونست به راحتی مقابلش به ایسته!
این سکوتی که براش معذب کننده بود رو شکست و برای صحبت پیش قدم شد:
+من..

کوک نگاهش رو از جاده مقابل گرفت و به اون انداخت و همین باعث شد حرفش رو ادامه بده:
+پرونده رو به یکی دیگه سپردم...

مکث کوتاهی کرد و بعد تک خنده ای سرداد و باعث شد کاترینا معترض به سمت اون بچرخه:
+خنده داره؟
_برا همین انقد تو فکر بودی؟
+آره خب.
_آره خب؟

منتظر نیم نگاهی بهش انداخت اما اون دختر تنها شونه بالا داد..
_مطمئنی چیزِ دیگه ای نیست ؟!
+چیزِ دیگه ای.... هست... ولی..
_ولی؟
+از گفتنش مطمئن نیستم.
_پس نگو!
کاملا بدون هیچ ری اکشن خاصه دیگه ای دوباره حواسش رو به جاده داد ...
کاترینا با تعجب به اون نگاهی انداخت:
+همین؟ واقعا برای دونستنش کنجکاو نیستی؟
_کنجکاو باشم؟

با شنیدن این حرفش بدونِ گفتنه چیزی دست به سینه شد و روی صندلی ثابت نشست و درست مثل اول نگاهشو به بیرون از پنجره داد...
و زیر لب زمزمه کرد:
+واقعا رو اعصابه.. همهٔ حرفات!!

جونگ کوک اما ماشین رو گوشه ای از خیابون نگه داشت و بی مقدمه سوالش رو به زبون آورد:
_قتل زیرِ سرِ کارِنِ؟

گره دستاش شل و نگاه متعجبش به سمت اون کشیده شد.
+تو.. تو از کجا...
_از همون اولش.. فقط چون مدرکی برای اثباتش نبود چیزی نگف...

به همراهِ بغضی که گلوشو میفشرد داد زد و باعث شد حرف کوک نصفه رها بشه!
+تو کارِنُ از کجا میشناسی؟!!؟

با نگاهی که حالا رنگ تعجب گرفته بود به چشمای اشکیِ اون زل زد:
_از قدیم..
+با..باهاش قرارداد داشتی..

مکثی کرد لب از هم باز کرد اما تصادفا جمله ای به زبون آورد با حرفِ اون یکی شد!
_قرارداد ِ قاچاقِ مواد.
+قراردادِ قاچاقِ مواد...؟

گوشهٔ لبشو گزید تا مبادا بغضی که تو گلوشه بترکه و اشکی که تو چشماشه سرازیر بشه ...
و بدونِ هیچ حرفِ اضافه ای تکیه اشو به صندلی داد..
کوک هم بدون اینکه حتی تغییری توی نگاهش حس بشه کاملا خیره به رو به رو گفت:
_میدونم کارِن برادرته. و میدونم ازش تنفر داری!

قطره اشک سمجی که روی گونه اش سرازیر شده بود رو قبل از دیدنِ اون پس و تک خنده ای سرداد:
+بیشتر از خودم، از زندگیم خبر داری..

واقعا لازمه شرط بزارم؟
نمیخواین حمایت کنین؟
دیدگاه ها (۶)

#بزرگترین_آرزوP34_خبر دارم، چون خواهرِ کارِنی!! بزرگترین رقی...

#بزرگترین_آرزوP35دسته چمدون رو فشرد و قبل از زدن رمز خونه اش...

#بزرگترین_آرزوP32با دقت وسایل رو داخل کارتن گذاشت و بعد درش ...

ادامه پارت ۳۱با اخم سرشو صاف و به چشمای اون زل زد: حالا که...

black flower(p,308)

black flower(p,317)

black flower(p,309)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط