{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P32

با دقت وسایل رو داخل کارتن گذاشت و بعد درش رو بست..
وقت خداحافظی بود.. خداحافظی از آرزوی همیشگیش..
بزرگترین آرزوش...
درسته زمان زیادی رو اینجا نگذروند.
اما باز هم براش با ارزش بود...
غرق در خاطرات کوتاهش بود که صدای تقه در بلند شد..
به سمت در برگشت و همون لحظه هم در باز شد و زنی داخل اومد..
این همون زن بود!
معلم اون دو مقتول..
+شما... اینجا...
_ببخشید مزاحمتون شدم..
+نه مشکلی نیست..

دستشو به سمت کاناپه دراز کرد..
+بفرمایید..

به محض اینکه نشستن لب از هم باز کرد.‌.
+اومدنتون به اینجا... بی دلیل نیست که.. نه؟

اون زن با شرمندگی سرشو پایین انداخت..
_معذرت میخوام..

با چشمای گشاد شده پرسید:
+م..معذرت.. چ..چرا؟
_باید همون موقع حقیقتو میگفتم...
+حقیقت؟
_من.. میدونم قاتل کیه..

حرفی نزد و ترسیده اما قاطع تر از قبل به اون نزدیک شد..
_کیم کارن..

انگار دنیا رو سرش خراب شد ..
گوشاش دیگه نمی شنید...
تنها همخونِش تو این دنیا!
چطور میخواست باهاش کنار بیاد؟!
+ت..تو.. مطمئنی..؟
_دقیقا روز قبل اون اتفاق ایشون به مدرسه اومدن...
درمورد مشخصات و خوانواده هاشون پرسیدن.. حقیقتش من اولش مقاومت کردم و چیزی نگفتم..
اما ...

با لرزش صدایی که بخاطرِ گریه بود ادامه داد:
_اما تحدیدم کردن! تحدید به قتلِ بچم...
حتی گفتن چیزی درمورد اون اتفاقا به هیچ کس نگم..
ولی من تو تمام این مدت داشتم از عذاب وجدان میمردم..
کیم کارن میخواست برای اون مردی که یه مدت تو زندان بود پاپوش درست کنه( جونگ کوکُ میگه)
میخواست قتل هارو بندازه گردن اون، که تا حدودی موفق هم شد ...من اینو موقع صحبتای بادیگاردش فهمیدم...

هر دو سکوت کردن. انگار اون زن انتظارات زیادی از کاترینا داشت اما با کمال ناباوریش اون سری تکون داد و ازش فاصله گرفت:
+چرا... اینارو به من میگین؟
_چون دوباره دادستانی پرونده رو به عهده بگیرین... چون انتقام اون دو تا دخترو بگیرین!!

ایستاد..
+متاسفم... ولی هیچ کاری از دست من ساخته نیست..

دستاشو التماس وار به سمت اون دراز کرد:
_ازتون خواهش میکنم..... چون شما دادستانید تنها خودتون میتونین دوباره پرونده رو به جریان بندازین..

درحالی که بغض گلوشو میفشرد و اشک چشمامو پر کرده بود سرشو به سمت مایل چرخوند..
دلش میخواست کاری کنه.. اما نمیشد.. نمیتونست..
اون زن رو بلند کرد و فورا گفت:
+من پرونده رو میسپارم به یه دادستان دیگه.. میتونین اونجا هم به عنوان شاهد حضور پیدا کنین.. اما بعید میدونم اتفاقی بیوفته.. تنها خودتون و خانوادتون آسیب میبینین..
دیدگاه ها (۰)

#بزرگترین_آرزوP33در سکوت ، به منظره بیرون از پنجره ماشین خی...

#بزرگترین_آرزوP34_خبر دارم، چون خواهرِ کارِنی!! بزرگترین رقی...

ادامه پارت ۳۱با اخم سرشو صاف و به چشمای اون زل زد: حالا که...

#بزرگترین_آرزوP31_خوبی؟مِن مِن کنان خندهٔ ضایعی تحویلش داد....

Mine p.3

پارت1⃣1⃣کان:«خب من میرم خونه کارن تو با من میای؟»دازای:«هوی ...

پارت 7⃣کونیکدا:«خب رییس بهمون ماموریت داده بهتره زودتر از ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط